هوسرل و دلوز

هوسرل و دلوز

 

جو هیوز

 

ترجمه: مهدی صاحبکار

 

یادداشت مترجم: ارتباط اندیشه ی دلوز با پدیدارشناسی آموزه ی خیلی متعارفی نیست. حتی در مواردی که وی را تحت تأثیر سنت پدیدارشناسی خوانده اند بیشتر بر تمایزات و تشابهات تفکر وی با مرلو-پونتی انگشت نهاده اند. عده ی اندکی هم بر ارتباطات افکار وی با هایدگر صحه گذاشته اند. اما شاید جو هیوز جزء معدود اندیشمندانی است که می کوشد خط سیری مشخصاً پدیدارشناختی و بویژه با خوانشی که از فینک در این زمینه به دست می دهد بین آراء دلوز و هوسرل بیابد. این ترجمه ی تقریباً بخش نخست کتاب وی در خصوص دلوز با عنوان دلوز و تکوین بازنمایی است که در مجموعه ی مطالعات انتشارات کنتینیوم در فلسفه ی قاره ای در سال 2008 منتشر گردیده بود. 

هنگامی که پرسش از ارتباط دلوز با پدیدارشناسی به میان می آید، توافق زیادی در ادبیات انتقادی جاری وجود ندارد. بسیاری از منتقدان مدعی  اند که دلوز نوع خاصی پدیدارشناس است که تماماً در جای نامناسب نشسته است. برای برخی، دلیل امر این است که اندیشه  ی دلوز به نحوی رادیکال مستقل از سنت فلسفی است و نفوذش را از فهرستی از متفکران (به طرز شگفت آوری متعارف) "نامعمول"[1] ترسیم می  کند: لوکرتیوس، اسپینوزا، نیچه، برگسون و مانند اینها. برای دیگران، اندیشه  ی دلوز نه برای وصفی از آگاهی بلکه برای یک فلسفه­ ی فیزیک معاصر، بیش از همه کارآمد است. برای فوکو، هیچ اثری نمی  توانست تکمیلی باشد برای پدیدارشناسی ادراک[2] مگر کتاب منطق احساس[3]. اما همزمان شماری از منتقدان نیز پیوندهای بسیار مهمی بین اندیشه  ی دلوز و مرلو-پونتی برقرار کرده اند. کلر کُلربوک استدلال می کند که "اندیشه ی دلوز را می توان ریشه ای کردن پدیدارشناسی قلمداد کرد"، در حالی که کنستانتین بونداس این خوانش را وسوسه انگیز می داند، هر چند در نهایت رضایت  بخش برنمی شمارد. حتی به نظر می رسد که خود دلوز به نحو سازگاری خود را از "پدیدارشناسی محض" یا "برپدیدارشناسی"[4] دور می  کند. دلایل متعددی در پشت این فقدان توافق وجود دارد، اما تقریباً تمامی آنها به عدم امکان تعریف اجمالی واژه  ی "پدیدارشناسی" می رسند.

در سال 1933، اویگن فینک "مقاله  ی مشهور" خود یعنی "فلسفه  ی پدیدارشناختی ادموند هوسرل و نقد معاصر" را منتشر کرد که دفاعی بود از پدیدارشناسی هوسرل در پاسخ به انتقادات نو-کانتی ها. این مقاله در اینجا مهم است نه فقط به دلیل نفوذ فوق  العاده در فرانسه بلکه به دلیل استدلال کلی فینک مبنی بر اینکه منتقدان هوسرل از فهم آنچه "پدیدارشناسی" بر بسترهای خودش بود، عاجز بودند و در عوض هوسرل را از دیدگاه کانت  باوری خودشان نقد کردند. در نتیجه، این مقاله تعریفی بسیار گسترده و به نحو شگفت انگیزی موشکافانه از پدیدارشناسی به دست می  دهد. توضیح فینک حول دو مفهوم اساسی بسط می یابد که پدیدارشناسی را تشریح می کنند: فروکاست پدیدارشناختی و مسئله  ی تقویم. هر چند این کتاب مطالعه  ای مفصل از ارتباط دلوز با پدیدارشناسان بخصوصی نیست، تأکید دارد که اندیشه  ی دلوز تماماً درون این دو جهتگیری کلی پدیدارشناسی آشکار می  گردد.

فروکاست

فروکاست[5] یکی از مؤلفه های مرکزی فلسفه ی هوسرل در خلال دوره ی میانی کارش بود. هوسرل این مفهوم را در تأملات دکارتی به مثابه  ی "بازداشتن" یا "از بازی بیرون گذاشتن" تمامی مواضعی که معطوف به جهان اوبژکتیو[6] از پیش داده شده و در گام نخست تمامی "مواضع اگزیستانسیال" تلقی کرده است. این "جهان از پیش داده شده ی اوبژکتیو " و "موضع اگزیستانسیال" متعلق به آن عبارات فنی هوسرل در توصیف مسیری هستند که در آن ما جهان را از دیدگاه فعال  بودگی[7] روزمره  ی خودمان یا آنچه وی "رویکرد طبیعی"[8] می  نامد، تجربه می کنیم. ما در این رویکرد به تأمل کردن بر این موضوع که آنچه می بینیم را چطور می  بینم و پی به معنای آن می بریم، توقف نمی کنیم. بلکه وقتی من دست به سوی یک قیچی می برم، دست به سوی تیغه  هایی "اوبژکتیو" با "موضعی اگزیستانسیال" می برم. قیچی در مکانی بر میز من قرار دارد. هنگامی که هوسرل از ما می خواهد این "مفروضات را بیرون از بازی " قرار دهیم، صرفاً از ما می خواهد که به قیچی به نحوی متفاوت بنگریم. ما به جای دیدن آن تیغه  ها به مثابه ی قیچی بالفعل، باید آنها را به مثابه  ی پدیدار یعنی بازنمایی[9] ذهنی از قیچی ببینیم. بنابراین، این از بازی بیرون گذاشتن که فروکاست ایفا می کند "ما را در مواجهه با هیچ رها نمی کند". در مقابل، ما را در مواجهه با "جهان پدیدارها" قرار می دهد (CTM 20; cf. 26). فروکاست جهانی را می گشاید که برای آگاهی آشکار می شود. این فروکاست توجه ما را از ابژه  ها آنچنان که آنها در جهان و در تجربه  ی روزمره  ی ما هستند، برمی  گرداند و در عوض بر ابژه  ها به مثابه ی بازنمایی  ها و دستاوردها یا محصولات "آگاهی فرارونده" تمرکز می کند.

فرض کنید صرفاً به جای دیدن تیغه  های قیچی به منزله  ی ابژه ای مادی، ضرورت دارد آن را رسوبی از تمامی معانی  ای لحاظ کنید که در جریان حیات شما به آن ارزانی شده اند و مسیری که این معانی اکنون طی می کنند تا آن ابژه را در یک چشم به هم زدن همچون چیزی برای بریدن کاغذ، چیزی که مادربزرگ تان برای برش دادن پیتزا به کار می  برد، چیزی که شما نباید با آن بازی کنید، چیزی که اگر چیز دیگری در دسترس ندارید می  تواند مخصوصاً برای برداشتن کثیفی از زیر ناخن های  تان کارامد باشد و مواردی از این قبیل تعریف نمایند. تیغه  ی مادی قیچی ابعاد اندازه  پذیر مشخصی دارد؛ با اشیاء اطراف اش بنا بر قوانین فیزیکی عمل متقابل دارد. با وجود این، پدیدار یا بازنمایی قیچی ابعاد مشابه یا رابطه ای مشابه با اشیاء اطراف ندارد. این پدیدار در جریان زمان درونی درگیر و به افق حافظه و افق انتظار تقسیم می شود. این پدیدار با معانی ای آمیخته می شود که ما سابقاً از قیچی ساخته ایم و با انتظاراتی ترکیب می  شود که مطابق با این "عادتواره ها"[10] هستند. فروکاست پدیدارشناختی صرفاً از ما دعوت می  کند که از مشاهده  ی ابژه  ها همانند اشیایی مادی در جهان دست بکشیم و آنها را بازنمایی  هایی از اشیاء ببینیم که از فرایندهای شناختی مشخصی زاده می شوند. این فروکاست در پایه ای  ترین معنی اش صرفاً تلقی محتواهای آگاهی به منزله ی محتواهای آگاهی و نه تلقی آن به منزله  ی محتواهای جهان است(Moran152).  

نخستین وظیفه  ی پدیدارشناسی توصیف این پدیدارهاست. چگونه یک بازنمایی افق  های متنوعش از انتظار و حافظه را تطبیق می دهد؟ از آنجا که این آگاهی که فروکاست آشکار می  کند یک "آگاهی فرارونده" است، هوسرل به طرزی عالی در تأملات دکارتی پدیدارشناسی را مطالعه  ی "تجربه  ی فرارونده" توصیف کرد. و از آنجا که این کتاب نخستین کتابی بود که از وی به فرانسوی ترجمه شد ــ توسط لویناس در سال 1931 ــ اندیشه  ی هوسرل در موارد بسیار به "امپریسیسم فرارونده" مشهور گشت. پدیدارشناسی یک "امپریسیسم فرارونده" است، زیرا با تجربه و توصیف امر فرارونده آغاز می  کند.

مرلو-پونتی در مقدمه  ی پدیدارشناسی ادراک، فروکاست را به نحوی به کار می  برد که نه فقط کارکردش را تشریح می کند بلکه خطی از استدلال پردازی را آشکار می کند که دلوز مستقیماً در یکی از آثار متأخرش آن را دربرگرفت. مرلو-پونتی در سراسر مقدمه خصایص مشخص نظریه  ی ادراک اش را تأسیس می  کند. جهان ادراک جهانی است که در آن بدن با اطراف  اش بیناکنش می  کند و در خلال فرایند تقویم ابژه  هایی را که با آنها مواجه و آنها با بدن مواجه می شوند، عقلانی می کند. دو فصل نخست مقدمه در میان دیگر چیزها دو شیوه را توصیف می کند که در آن جهان ادراک و "معنای درونباش" متعلق به آن چشم  پوشی یا به وساطت فلسفه غیر واقعی بازنمایی شده بود. در نخستین فصل، وی استدلال می  کند که چنین چیزی به منزله  ی "وحدت تجربه  ی" "امپریسیسم" وجود ندارد. او این وحدت را احساس یک " اثر نامتمایز، ناگهانی، نقطه-مانند" و منفرد توصیف می کند (Phenomenology4). برای مرلو-پونتی تأثرات منفردی در ادراک وجود ندارند. هر ابژه ی "ادراک طبیعی" یا "بالفعل" همواره از پیش متعلق به حوزه ی ادراک است (4). هر ابژه ای همواره در یک چارچوب از روابط با دیگر ابژه ها است و از قبل احساس درونباش متعلق به خود را دارد که در بدن پیش از آنکه  به بازنمایی نقطه-مانندی بدل شود، تولید می شود(40).

مرلو-پونتی در فصل دوم این برهان را به نظریه های تداعی[11] می گستراند. "اگر ما "احساس" را در معنای کلاسیک بپذیریم، معنایی را که از آن مستفاد می شود می توان فقط در احساس های دیگر خواه واقعی یا مجازی یافت"(16). اما معنا هرگز نمی تواند از این راه تأسیس شود چرا که یک احساس اتمی فقط می تواند به نحوی بیرونی با احساس اتمی دیگر مرتبط شود. از این رو ما یا با یک دُور یا اینهمانی دو احساس و در نتیجه "تز بیرونی امپریسیسم" روبرو می شویم(17). مرلو-پونتی برهانی مشابه را در مقابل تداعی می آورد همانطور که آن را در برابر نظریه ی امپریسیستی احساس آورد: این نظریه ی امپریسیستی احساس متوجه نمی شود که هر نوع ابژه ای که قبلاً درون یک زمینه، یک "طبقه"، یک "عدم تعین اثباتی" داده می شود همراه با معنای ادراکی اش که از قبل فراهم شده می تواند پیش از هر نوع تداعی کردنی رخ دهد (20-18). تداعی از پیش این معنای درونباش را فرض می کند. به همین دلیل، نظریه ی امپریسیستی احساس "کارکرد ضروری" ادراک را درک نمی کند "که بناست بنیان های دانش را مستقر یا افتتاح کند". امپریسیسم می تواند "فقط [ادراک] را در خلال نتایج اش ببیند"(19).

همزمان که مرلو-پونتی این براهین را اقامه می کند می پرسد چگونه این فهم از وحدت محتاطانه ی احساس مسیرش را به سمت فلسفه می سازد. پاسخ وی به وضوح هوسرلی است و خطوط راهنمای روش شناختی وضع شده در مفهوم "فروکاست" را تکرار می کند. مرلو-پونتی می نویسد که "ادراک تحلیلی" یک "محصول سابق بر اندیشه ی معطوف به ابژه ها"ست (12). ما در تجربه ی روزمره مان ابژه ها را در جهان می بینیم، و آنها بازنمایی هایی احتیاط آمیز به نظر می رسند: آنها خود-بسنده[12] هستند و حدودی روشن[13] دارند. یک ماشین می تواند با ماشینی دیگر تصادف کند. دو توپ بیلیارد با هم تصادم می کنند و هر یک به مسیری جداگانه می روند. اما اینها پیامدهای فعال بودگی ادراک هستند. اینها کار بدن و اندیشه را که بواسطه ی داده های ادراک بازنمایی های روشنی فراهم می کند، پیشفرض می گیرند. اینها نمی توانند همین جهانی را که بواسطه اش تولید شده اند توصیف نمایند و به سوی آن برگردند، درست همانطور که یک محصول نمی تواند ماده ی خامی را که برای تولیدش به کار رفته توصیف کند یا یک تعریف نباید از همان واژه ای که می خواهد تعریف نماید، استفاده کند. هنگامی که ما این کار را انجام می دهیم، "ادراک را بواسطه ی امور ادراک شده می سازیم" (5). 

بنابراین مرلو-پونتی استدلال می کند که ایده ی وحدت تجربه به واسطه ی قلب کردن خصایص ابژه های امپریکال و از پیش تقویم شده با فعال بودگی تقویم گر ادراک اتفاق می افتد. ما محصول نهایی را می گیریم ــ ادراک یک ابژه ــ و آن را برای توصیف حوزه ی فرارونده ی غیرشخصی ای توصیف می کنیم که بواسطه ی آن حاصل شده بود (68ff;95ff). به تعبیر دیگر، ما امر فرارونده را از امر امپریکال ریشه یابی می کنیم. این موضوع اهمیت روش شناختی فروکاست فرارونده و تعلیق رویکرد طبیعی را نشان می دهد. این کار مسیری برای کشف امر فرارونده بدون هیچ گونه تحمیل خصایص امر امپریکال بر آن یا آنچه امر فرارونده تولید می کند، است.

با وجود این، به نظر می رسد دلوز هیچگاه فروکاست را زیاد بزرگ نمی کند. در واقع وی هیچگاه حتی به آن اشاره نمی کند مگر یکبار در ضد-ادیپ (AO 107) و یکبار در منطق احساس آنجا که ادعا می کند هوسرل خنثایی احساس را "در سایه ی روش های پدیدارشناختی فروکاست" کشف کرد (LS 101-02). اما حتی آنجا هم دلوز هرگز این برداشت را به دست نمی دهد که وی این روش ها را برخواهد گرفت. با این همه، برخی منتقدین، استدلال کرده اند که اندیشه ی دلوز در واقع صورتی یا گونه ای از فروکاست را به کار می گیرد. مثلاً ری برایزر به تبعیت از لاروئل، یک فروکاست "فرارونده" یا "هیولایی"[14] را در دلوز می یابد که "مرحله ی درونباش" را هم از تعینات سوبژکتیو و هم از تعینات ابژکتیو منفک می کند و لئونارد لاولور حتی تا آنجا پیش می رود که اظهار می کند "منطق احساس تماماً تحت امضای فروکاست فرارونده اتفاق می افتد". لاولور استدلال می کند که ما هرگز نمی توانیم به پدیدارها بازگردیم مگر اینکه از قبل در فروکاست باشیم. در اینجا لاولور نکته ی فوق العاده مهمی را طرح می کند که من در سراسر این متن در دو فصل آینده از آن دفاع خواهم کرد: اگر چه اندیشه ی دلوز با امر فرارونده آغاز می کند و مدام بر آن تأکید (یا ارزشگذاری) می کند، در یک آگاهی امپریکال از ابژه های کاملاً فردیت یافته به پدیدارها ختم می شود.

به رغم فقدان توجهی که دلوز به فروکاست نشان می دهد، دست کم دو جا وجود دارد که وی کمک مهمی از آن می گیرد. در ابتدا وی استدلالی تقریباً همانند با استدلالی که من از فصول مقدماتی پدیدارشناسی ادراک طرح کردم؛ بسط می دهد. دلوز در کتاب سال 1964 خود پروست و نشانه ها توضیح می دهد که به دو شیوه امکان دارد که یک نوآموز پروستی احساس نشانه را از دست بدهد: ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم. ابژکتیویسم این باور نوآموز را مشخص می کند که احساس می تواند در ابژه ای بنا گردد که نشانه را منتشر می کند. سوبژکتیویسم پس از ناامیدی های ممتدی که رویکرد ابژکتیویست به بار می آورد هنگامی است که نوآموز می کوشد احساس را درون خودش یعنی در زنجیره های تداعی سوبژکتیو متعلق به خود کشف کند (PS34;تأکید از من است). هر چند این سوبژکتیویسم فکر معنا را نیز از سر بیرون می کند، اما فقط نوآموز را به یک نسبیت بی معنا رهنمون می کند (36). با این همه، در پایان دوره ی نوآموزی، نوآموز ذات یعنی احساس نشانه را کشف می کند. این امر از نقد مرلو-پونتی در خصوص وحدت احساس (ابژکتیویسم) و تداعی (سوبژکتیویسم) پیروی می کند تقریباً عیناً به کمک استدلال پردازی ای که هم احساس از پیش داده شده را از دست می دهد و هم از کار یک تقویم فرارونده چشم پوشی می کند که آنها پیشفرض می گیرند. در واقع آنچه نوآموز پس از ناتوانی ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم کشف می کند این است که "ذات" یا "احساس" مسئول تقویم نشانه ها و معناهای متعلق به آنهاست (PS38). اما آنچه حتی برجسته تر است مشابهت توضیحات آنها برای شدت و نفوذ تفسیر سوبژکتیویست است. دلوز می پرسد چرا نوآموز در ابتدا می اندیشد که احساس می تواند در ابژه ای که نشانه را منتشر می کند، بنا شود؟ چرا نوآموزی با ابژکتیویسم آغاز می گردد؟ پاسخ وی این است که این انگیزه از "جهت طبیعی ادراک یا بازنمایی" پیروی می کند (PS29). دلوز این برهان را به دفعات در طی فصل سوم تکرار خواهد کرد. ادراک از یک قانون ثبات پیروی می کند که ذهن ما را به تمرکز بر ابژه هایی پایدار در ادراک عطف می کند. رویکرد طبیعی ما در عطف به جهان رویکردی است که در آن ما بنا بر این "جهت طبیعی ادراک" با ابژه ها مواجه می شود. بنابراین آنچه نوآموز در خلال سلسله ناامیدی های خود می آموزد، ضرورت فروکاست یا تفکیک از اصل ثبات به منظور کشف احساس است.

جایگاه مهم دومی که در آن دلوز از فروکاست به منزله ی ابزاری روش شناختی استفاده می کند انتقاد جامع وی از تاریخ فلسفه تحت عنوان "تصویر اندیشه" است. این انتقاد قبلاً هم در نیچه و فلسفه (1962) و هم در نخستین مقاله ی پروست و نشانه ها (1964) ابراز شده بود، اما این نقد تا تمایز و تکرار (1968) نظام مند نمی شود. دلوز در تمایز و تکرار هشت اصل موضوعه را طرح می ریزد که با وامگیری از اصطلاح شناسی کانت مدعی است تصویری "جزمی" از اندیشه را مشخص می کند. دلوز به کمک "تصویر انتقادی" خودش با این تصویر جزمی درخواهد افتاد. تمام این هشت پیشفرض جزمی به رغم تنوع شان در یک مسئله ی حیاتی سهیم هستند: "ما در کل این اصول موضوعه ی تصویر جزمی، آشفتگی یکسانی پیدا می کنیم: ترفیع یک شمایل ساده ی امپریکال به جایگاه امر فرارونده، ضمن خطر پذیرفتن ساختارهای واقعی امر فرارونده به گرفتار شدن در امر امپریکال" (DR154). هر یک از این اصول موضوعه، اندیشه را ــ یا با صراحت بیشتر کارِ اندیشه را ــ در تصویر محصول متعلق به اندیشه می بیند. از این دیدگاه، ما می توانیم ببینیم که انتقاد از تصویر جزمی اندیشه با انتقاد کلی وارد شده به فلسفه در سراسرتمایز و تکرار و آثار قبلی ادغام می شود: یعنی اینکه این انتقاد در دُور بازنمایی گرفتار می شود و از فراتر رفتن از آن ناتوان است. دقیقاً این مسئله است که فروکاست پدیدارشناختی قصد دارد حل نماید: این راه حل امر امپریکال را در پرانتز می گذارد، یعنی رویکرد طبیعی معطوف به ابژه ها را تا به ما اجازه ی توصیف دقیق تری از حیات فرارونده ی آگاهی بدهد. با وجود این، عبارت روی آورد تضمین نمی کند که بکارگیری فروکاست موفقیت آمیز خواهد بود و بسیاری از انتقادات دلوز به همین نکات نامحسوس در موقعیتی حمله خواهد کرد که به رغم پذیرش فروکاست جنبه های فراوانی از رویکرد طبیعی به کار هوسرل راه می یابد. بنابراین نقد دلوز از تصویر اندیشه می تواند به مثابه ی تصدیق مجدد ضرورت برای فروکاست خوانده شود، ولو اینکه وی این واژه ی خاص را به کار نمی برد. از آنجا که فروکاست، انگیزاننده ی شهود انتقادی در قلب هر انتقادی است، ما می توانیم گفته ی لئونارد لاولور را تعمیم دهیم تا دست کم تمایز و تکرار و نه کل کار دلوز را آنطور که برازیر اشاره کرده است، دربر بگیرد: "منطق احساس تماماً تحت امضای فروکاست پدیدارشناختی اتفاق می افتد".

اما دلوز چگونه با تصویر جزمی درمی افتد؟ چگونه یک تصویر "انتقادی" صادق از اندیشه تعریف می کند؟ بدون شک، این کار اشتغال به مسئله ی تکوین[15] است: "شرایط انتقاد صادق و آفرینش صادق یکسان هستند: انهدام تصویری از اندیشه که خود و تکوین کنش اندیشیدن در خود اندیشه را پیشفرض می گیرد" (DR 139,تأکید از من است). آنسوی بازنمایی تقویم فرارونده است. دلوز بعدها در تمایز و تکرار تعریفی مشابه از "نقد رادیکال" یا "صادق" به دست می دهد. یک نقد رادیکال نقدی است که "تکوین" آنچه نقد می کند را "تحقق می بخشد" (DR 206). بنابراین قضیه باید این باشد؛ مادامی که تمایز و تکرار نقدی از بازنمایی است، در عین حال الزاماً گزارشی از تکوین اندیشه هم هست. این امر در ضدیت با بازنمایی به نظریه ای درخصوص بازنمایی بدل می شود. این موضوع ما را به دومین دسته از ایده های معرف پدیدارشناسی بنا بر نظر فینک می کشاند.

تقویم تکوینی[16]

شاید حتی این دسته ی دوم از "ایده های نظام مند و اساسی" پدیدارشناسی بااهمیت تر از فروکاست باشند: فهم هوسرل از تقویم. دلوز هم این اهمیت را در نظر دارد. در تمایز و تکرار تنها دلیلی که "ریشه یابی امر فرارونده از امر امپریکال" پروبلماتیک بود و دلیل مقدماتی ای که بازنمایی نقد می شد ابهام دیدگاه تکوین یا تقویم بود (DR 160). امر تقویم شده شباهتی به فرایند تولیدش یعنی تقویم اش ندارد، درست همانطور که یک ماشین شباهتی به خط تولیدی که آن را می سازد، ندارد. از حیث ریشه شناسی، "پدیدارشناسی" صرفاً به معنای "مطالعه ی پدیدارها" است، اما فلسفه ی هوسرل هرگز فقط یک "علم توصیفی" محدود به توصیف پدیدارها نبود (Fink 76). در واقع، اکثریت قاطع نوشته های متأخر هوسرل به توصیف پدیدارها اختصاص ندارد، بلکه به تشریح[17] آنها به کمک شرح و بسط فرایند تقویم شان اختصاص دارد ــ یعنی دیدگاهی که فروکاست را پذیرفتنی می سازد. از آنجا که فروکاست تضمین می کند که ما به ابژه ها به منزله ی پدیدارها و نه به منزله ی ابژه هایی در جهان نزدیک شویم، اصطلاح "تقویم ابژه ها" معنای کاملاً متفاوتی دارد نسبت به آنچه آنها معمولاً دارند. یک میز در مقام یک ابژه ، به کمک آنچه آن را عملاً می سازد یعنی به کمک سرهم کردن اجزای آن و جلا دادن به آن تقویم می شود. اما در مقام یک پدیدار، "تقویم ابژه ها" به این معناست که اکنون عیناً همان میز با کمک معنا بخشیدن به داده های حاضر در ادراک تقویم می شود. ادراک این مسیر را نشان می دهد که من همانند یک کودک ابتدا معنای میز را می سازم و معناها به تدریج در جریان حیات من حاصل گردیده به طوری که ادراک میز یک معنای ثابت کسب می کند.

همانطور که فینک اشاره دارد، "پدیدارشناسی مستقیماً مسئله ی تقویم را به منزله ی مسئله ی "معنا (Sinn) بخشیدن" فرمول بندی می کند" (Fink 91تأکیدات از متن اصلی است. Cf.102). تقویم یا "احساس بخشی" به کلی ترین معنا فرایندی است که در آن یک کنش ذهنی (نوئسیس) یا دسته ای از کنش های ذهنی به داده های حسی (هیولا) صورت یا "جان" می بخشند و با انجام این کار یک ایده آلیته، ابژه ای در ادراک یا یک معنا (هر سه را می توان نوئما نامید) فراهم می کنند[یادداشت مترجم: البته این خوانش از نوئما با آن خوانشی که موسوم به خوانش ساحل شرقی از این مفهوم است تفاوت دارد. در آنجا نوئما همان ابژه ها هستند که تحت همپیوندی با آگاهی قرار گرفته اند. نوئما چیزی درون آگاهی نیست]. به همین دلیل است که داده های حسی به خودی خود بی معنا هستند. سرتاسر پروژه ی تقویم با تشریح این امر مواجه است که چگونه داده های بی معنا به بازنمایی هایی باثبات آرایش پیدا می کنند که با خاطرات و انتظارات ما برای تولید ابژه هایی معنادار مرتبطند. بخش اعظم کار متقدم تر هوسرل پژوهیدن انواع متنوع نوئسیس ها و نوئماها بود. اشتغال متأخر وی این خط تحقیق را ادامه و گسترش می دهد تا عمیق ترین سطوح سوبژکتیویته یا تقویم را دربر بگیرد. از آنجا که سراسر فلسفه ی دلوز مستقیماً مسئله ی تقویم تکوینی را برمی گیرد، ارزش دارد که خلاصه ای نسبتاً مفصل از فهم هوسرلی فرایند تکوین فراهم کنم.

البته دو مدل معنابخشی در کار هوسرل وجود دارد و این فقط فرمول بندی دومی و متأخر است که قدری برای دلوز اهمیت دارد. هوسرل در آثار متأخر خود، بین دو نوع پدیدارشناسی تمایز می گذارد ــ ایستمند[18] و تکوینی. پدیدارشناسی ایستمند مربوط به آثار متقدم تر هوسرل همراه با تأکید قاطع آنها بر منطق و درنگ شان بر پژوهیدن بسیار عمیق تر سوبژکتیویته نسبت به زیست-جهان است. هنگامی که پساساختارگرایان هوسرل را نقد می کنند معمولاً این مرحله از کار وی است که آنها آن را پروبلماتیک می یابند. پدیدارشناسی تکوینی با آثار متأخر هوسرل مرتبط است ــ از حدود سال 1917 به بعد ــ و "چرخش به یک فلسفه ی حیات" را نمایندگی می کند. واژه ی "تکوین" واجد دو معنای نزدیک و مرتبط در اندیشه ی هوسرل است. از یک طرف، معنای سنتی اش را با ارجاع به مسیری که در آن احساس ها طی زمان رسوب می شوند، حفظ می کند. مثلاً هوسرل استدلال خواهد کرد که من با ابژه ی S برای نخستین مرتبه مواجه می شوم و به آن احساس p را می دهم. دفعه ی بعدی که من با آن ابژه مواجه می شوم، با آن به منزله ی Sp رویارو می شوم؛ و اگر به آن احساس جدید q را بدهم، زمان بعدی که آن را ببینم، آن را به مثابه ی Spq خواهم دید و به همین ترتیب. اما در همین حال که هوسرل توصیف این "رسوبات"[19] تاریخی احساس را آغاز می کند، نظریه پردازی بنیان آنها را نیز در بدن و زمانمندی[20] شروع می کند. به دیگر بیان، تکوین دیگر به تاریخ اسنادات وابسته به S ارجاع نمی دهد، بلکه به محصول بی واسطه ی S از این حیث که S است ارجاع می دهد. این همان موردی است که دان ولتون مشخصه ی معرف پدیدارشناسی تکوینی برمی شمارد: تأکید هوسرل بر اساسی ترین جنبه های فرایند ادراک در توسعه ی وی از حسانی فرارونده ی [21] کاملاً بسط یافته و نه رسوبات تاریخی احساس. تحلیل تکوینی درخور فقط هنگامی آغاز می شود که ما از ملاحظه ی رسوبات احساس به "شهود اولیه"[22] در حسانی فرارونده نقل مکان نماییم. و از آنجا که این نظریه ی متأخر در خصوص تقویم است که دلوز مستقیماً برخواهد گرفت، من هم در اینجا همین نظریه را طرح خواهم کرد.

ما دنباله ی هدایتگری را که هوسرل "آموزه ی تکوین" نامید پی خواهیم گرفت، دنباله ای که وی در یادداشت های سال 1921 تحت عنوان "درباب روش پدیدارشناختی ایستمند و تکوینی" طرح ریزی کرد. در وهله ی نخست هوسرل به مسئله ی تکوین نزدیک می شود، آنچنان که غالباً به نحوی بازگشتی انجام می دهد. احکام منطقی تجربه ی زیسته را پیشفرض می گیرند و تجربه ی زیسته منفعل بودگی ای[23] را پیشفرض می گیرد که آن تجربه را فراهم می کند (APS 630;cf.E&J 50). هوسرل این نظریه درباب تکوین را به امید بسترسازی نهایی برای منطق صوری بسط می دهد. در نگاه هوسرل منطقدان ها این واقعیت را نادیده می گیرند که اقامه ی احکام بدون پیشفرض گرفتن یک سوژه که آن احکام را اقامه کند و معنای آنها را بفهمد امکان پذیر نیست. مثلاً هوسرل استدلال می کند که هیچ راهی برای تصدیق ارزش صدق حکم "ماه گرد است" بدون رجوع به یک سوژه وجود ندارد. به منظور تعین صدق این حکم، شما نیازمند یک سوژه هستید تا نخست معنای این گزاره، موضوع آن، محمول آن و رابطه ی بین آنها را تفسیر یا درک کند و سپس خود ماه را مشاهده کند تا ببیند که در واقع گرد است و سرانجام بسندگی این گزاره به مدلول اش را تصدیق نماید. اما چگونه آن سوژه این تجربه از ماه را دارد و چگونه آیا می داند که تجربه اش از ماه درست است؟ این پرسش برانگیزاننده ی کتاب تجربه و حکم در کلیت اش است.  

هوسرل به نحو بازگشتی با حرکت از احکام به سوی تجربه ی بنیادین شان و از تجربه به سوی خاستگاه اش در ادراک آغاز می کند. اما هوسرل برای خود آموزه ی تکوین هر چیزی را در نظم مناسب اش مستقر می کند.

بنابراین در آموزه ی تکوین، در پدیدارشناسی "تشریحی" [به جای "توصیفی"] داریم:

(1)   تکوین منفعل بودگی که قاعده ی جایز و کلی از شوند تکوینی در منفعل بودگی است که همواره آنجاست...

(2)   مشارکت اگو و روابط میان فعال بودگی و منفعل بودگی.

(3)   روابط متقابل، صورتبندی های فعال بودگی محض؛ تکوین در مقام دستاورد فعال ابژه های ایده آل و در مقام دستاورد نسل واقعی (APS 631).

سه سطح کلی تکوین وجود دارد که من در ذیل شرح خواهم داد: (1) منفعل بودگی، (2) انتقال از منفعل بودگی به فعال بودگی، (3) فعال بودگی. سطوح یک و سه هر دو شامل مجموعه ی متنوعی از تألیفات[24] هستند که ما را به موازات تکوین پیش می برند. سطح نخست از تألیفات منفعل تشکیل شده است؛ سطح دوم رابطه ی بین شدت[25] و تأثیر[26] را توصیف می کند، و سطح سوم متشکل از تألیفات فعال است. (دلوز مفاهیم هوسرلی تألیفات فعال و منفعل را برای فلسفه ی خودش در فصل دوم تمایز و تکرار و ضد-ادیپ اقتباس می کند.) هوسرل به سه اصطلاح نخست از این آموزه اصطلاح چهارمی هم می افزاید که بیشتر با مسائل خاطره[27] (در شکل "عادتواره ها") و بیناسوبژکتیویته[28] سروکار دارد. این هفت اصطلاح اگر متفقاً لحاظ شوندچیزی را تقویم می کنند که وی به پیروی از لایبنیتس موناد و روابط آن با دیگر مونادها نامید. موناد هوسرلی در تقابل با اگو، چیزی بیشتر از فرایند کامل تکوین یعنی "فرایند لاینقطع شوند همانند فرایند لاینقطع ابژکتیویته های تقویم کننده" نیست (APS 270). این مفهوم از سوبژکتیویته است که دلوز را عمیقاً متأثر ساخت: سوژه در مقام فرایند تولید. پس هنگامی که ما نظریه ی تکوین را طرح ریزی می کنیم در عین حال نظریه ی سوبژکتیویته را هم طرح می ریزیم که دربردارنده ی سه دقیقه ی متمایز است : (1) ادراک، (2) تأثیر و (3) کنش.

تکوین به مثابه ی یک کل از یک رویارویی نامتعین با یک ابژه در منفعل بودگی به سوی تقویم "اکتسابات" فعال "شناخت" پیش می رود. چرا؟ زیرا نزد هوسرل، این پیشروی جهت طبیعی اندیشه است: اگو "معطوف به کسب شناخت"[29] است (E&J103;cf.198 and APS). آشکارا انتقاد دلوز از اصل موضوعه ی نخست در تصویر جزمی اندیشه ــ یعنی اینکه حرکت طبیعی اندیشه معطوف به حقیقت است ــ نقش مهمی در انتقاد از هوسرل در اینجا بازی خواهد کرد، اما ما هوسرل را به دلیل صدق یا اعتبار اندیشه اش یا حتی به منزله ی مدلی که با آن می توانیم دلوز را مفصلاً قیاس کنیم، نمی خوانیم. ما صرفاً وی را می خوانیم تا مطلع شویم که تکوین به چه چیزی شباهت دارد.

(1) بخش نخست آموزه ی تکوین یعنی منفعل بودگی، بنیانی برای نظریه ی ادراک است و تحت آن چیزی قرار می گیرد که هوسرل به پیروی از کانت به مثابه ی "حسانی فرارونده" توصیف می کند. ای امر متشکل از دو تألیفمنفعل است: تألیف زمان و تألیف تداعی که هردو فقط در پایین ترین "ژرفاهای" سوبژکتیویته عمل می کنند. دلیل اینکه هوسرل و نیز دلوز در تمایز و تکرار این تألیفات را "منفعل" توصیف می کنند این است که این تألیفات بیرون از حوزه ی اختیار اگو اتفاق می افتند. کانت در نقد عقل محض سه نوع تألیف را عرضه کرد که وی مدعی بود "تجربه ی بالفعل" را "تقویم" می کند (CPRA124-25). در ویراست نخست نقد، دو تألیف نخست ــ دریافت[30] و بازسازی[31] ــ در تخیل و بیرون از فاهمه رخ می دهند. فقط تألیف سوم ــ بازشناسی[32] ــ است که تحت تقرر وحدت و خودانگیختگی فرارونده ی من قرار دارد. با این همه در ویراست دوم نقد، تمام این سه تألیف تحت تقرر فاهمه قرار گرفته و در نتیجه قادر به انتظام فعال بودند (cf.CPR130). هوسرل و دلوز تا این اندازه از کانت پیروی نمی کنند و امکان یک تألیف "نا-عقلانی" را که بیرون از یک من عمل می کند، برقرار می دانند. از این رو، دلوز تألیف منفعل را تألیفی توصیف می کند که "بواسطه ی ذهن محقق نمی شود، بلکه در ذهن رخ می دهد..." (DR71تأکید در متن اصلی است). از آنجا که دو تألیف نخست هوسرل بیرون از من (هوسرل این سطح را "پیشا-من"[33]توصیف می کند) عمل می کنند و پیش از هر نوع فعال بودگی ای هستند که بواسطه ی خودانگیختگی یا اراده مشخص می شوند، این سطح کلی اولیه در آموزه ی تکوین هوسرلی با فقدان شخصیت[34] و بی نامی[35]مشخص می گردد: منفعل بودگی.

کارکرد این دو تألیف در رابطه با سرتاسر تکوین بناست ابژه هایی را فراهم آورد که هم در تجربه ی ما از جهان نقش بازی خواهند کرد و هم در احکام بواسطه ی ماده ی حسی غیر روی آوردی و غیر دلالتگر یا "داده های هیولایی". سراسر تکوین با تألیف زمانمند آغاز می گردد. برای هوسرل، کل ابژکتیویته و کل سوبژکتیویته نخست تقویم زمانِ نخستین را شروع می کنند و سرانجام هر آنچه که در خلال تکوین فراهم می شود ــ سوژه، جهان متعلق به آن، باورها و امیال اش ــ درون وحدت حوزه ای زمانمند تولید می شوند (E&J164-66;CTM41ff.).

در مقدمات تقویم هر ابژکتیویته که به آگاهی داده می شود و تقویم سوبژکتیویته ای که برای خود وجود دارد، "شروع" کار اینجاست. این شروع همانطور که ما ممکن است بگوییم، بر یک چارچوب کلی و صوری، بر یک صورت به نحو تألیفی تقویم شده مبتنی است که در آن تمام تألیفات دیگر باید مشارکت کنند (APS171,تأکید از من استcf.APS181,E&J73.).

هوسرل در اینجا تأکید دارد که تألیفات زمانمند به شکلی محض صوری هستند. به همین دلیل است که آنها کاملاً از تمایز بخشیدن به داده های هیولایی بر حسب محتوا ناتوان هستند (APS 174).

این نقش توسط "تداعی" ایفا می شود که هوسرل به مثابه ی "آن نحوه ای از تألیف منفعل که بر پایین ترین تألیفات زمان-آگاهی مبتنی است" توصیف می کند (E&J 177). کارکرد مشخص تألیفات تداعی تعین بخشیدن به "مسیری است که در آن داده های حسی همبسته ی درونباشی می شوند" (E&J74). زمان صورت درونباش را فراهم می آورد، اما تداعی محتوای آن را تعین و نظم می دهد. بنابراین آغاز کردن فرایند منفردسازی ابژه ها ("مفردات") به حسب محتوای شان به تألیف تداعی تعلق دارد (APS174-76). در این مرحله از تکوین، تداعی اشتراک زیادی با امپریسیست فرارونده یا نظریه های روان شناختی تداعی ندارد که ما کمی قبل دیدیم دلوز و مرلو-پونتی آنها را نقد می کنند. در این سطح، تألیفات کار خود را درون حوزه های مجزای داده های حسی با بنیادین ترین و بی معناترین عناصر ادراک آغاز می کنند. این تألیفات با ترکیب کردن تکه های همانند داده ها در جهت[36] حسی (تألیف همگن) یا جدا کردن تکه های ناهمانند داده ها (تألیف ناهمگن) آغاز می کنند. بنابراین مثلاً هنگامی که ما لکه ای قرمز را بر کاغذی سفید مشاهده می کنیم، تألیف همگن تکه های سفید را به تکه های سفید و تکه های قرمز را به تکه های قرمز متصل خواهد کرد. بعد از درجه ای از سازگاری و صورتی که به جهت های حسی مجزا عرضه شده است، یک تألیف تداعی دیگر جهت ها را در یک تألیف هم حسانه[37] می آمیزد. در خلال این دنباله از سطوح متفاوت و انواع تألیف، تألیف تداعی ابژه هایی را طراحی می کند که زیست-جهان را اشغال خواهند کرد. نزد هوسرل درست همانند مرلو-پونتی و دلوز، فقط پس از اینکه این تألیفات کارشان را به اتمام رسانده اند است که این ابژه ها می توانند بعدها در تداعی روان شناختی نقش بازی کنند.

(2) دومین دقیقه ی آموزه ی تکوین، جهان شدت و تأثیر یعنی زیست-جهان پرآوازه است. این زیست-جهان "جهانی از تجربه است که بی واسطه از پیش داده می شود و بر تمام کارکردهای منطقی مقدم است"، یعنی "جهانی که در آن ما همواره پیشاپیش زیست می کنیم و جهانی که برای هر نوع عملکرد شناختی و هر نوع تعین عملی بستری مهیا می کند" (E&J 41تأکید از خود متن اصلی است). هنگامی که شما در حال قدم زدن به سمتی از خیابان هستید، زیست-جهان تجربه ی بی واسطه اما نه ضرورتاً متعین از جهان حول شماست، در حالی که شما بخش اعظم آن را بدون توجه پشت سر می گذارید. زیست-جهان برای هر آنچه شما ممکن است به آن توجه کنید پس زمینه ای را شکل می دهد. جهانِ تجربه و جهانِ آگاهی معمول امپریکال است. همچنین جهانی است که رویکرد طبیعی آن را تحریف می کند. رویکرد طبیعی "هیأتی از ایده هاست که از جهان شهود بی واسطه قطع رابطه کرده اند" (E&J 44-45). فی المثل هوسرل مدعی است که علم به ما می آموزد ابژه ها جایگاه های دقیق مکانی و زمانی دارند و ممکن است قضیه به خوبی از این قرار باشد، اما این نتیجه فقط با شکل گیری احکام دقیقاً متعین حاصل می شود. هوسرل هرگز یافته های علوم را به منازعه نمی طلبد، بلکه فقط تحمیل نتایج کار احکام را ــ "ایده آل سازی های"[38] علم را ــ  بر بنیان "پیشاحملی"[39] که آنها پیشفرض می گیرند، به منازعه می طلبد. رویکرد طبیعی قضایا را وارونه می بیند. جهان تجربه، در تقابل با جهان حکم و علم، هرگز در صورت های مکان و زمان دقیق علم صوری سازی نمی شود. این جهان همواره در سیلان و شوند است (E&J 42-44). حکم هرگز به دلیل بنیان های متعلق به حکم که آن را اقامه کرده اند اتفاق نیفتاده است. در واقع، شما می توانید بگویید برای اینکه کاملاً نقش زیست-جهان در تکوین ارزیابی شود "باید با حکم سروکار داشت".

زیست-جهان نسبت به "آموزه ی تکوین"، محوری بین فعال بودگی و منفعل بودگی است. زیست-جهان ارتباط مبهمی با این دو قطب دارد. یقیناً، هر ابژه ای در زیست-جهان در یک نقطه در منفعل بودگی فراهم می شود یا فراهم شده است. تصور کنید که شما قصد دارید از عرض خیابان قبل از سبز شدن چراغ بگذرید. توجه شما به ترافیک جلب شده است، این اشیاء یعنی ماشین ها توجه کامل اگوی شما را دریافت می کنند و موضوعاتی در احکام فعال می شوند که شما را قادر می سازند به دقت فاصله ای را در ترافیک مسیریابی کنید و بدانید که این فاصله به اندازه ی کافی وسیع است تا شما از آن رد شوید. اما در عین حالی که شما مراقب هستید، مردم در حال گذشتن در مسیرهایی متفاوت در پشت سر شما هستند، و در حالی که آنها در پیرامون شما حاضر هستند در منفعل بودگی قرار دارند. آنها هرگز به نحو فعال با اگوی مراقبی که می تواند بگوید "دوستم بیل آنجاست" دربر گرفته نمی شوند. اگر آنها [این اندازه در اگوی مراقب شما فعال] بودند، احتمالاً یک کامیون شما را زیر می گرفت. بنابراین بخشی از تجربه وجود دارد که فعال است و بخشی هم که منفعل است. کامیونی هست که شما تلاش می کنید آن را رد کنید و بیل دوستتان که برای حفظ جان خود به وی توجه نمی کنید. به این دلیل است که هوسرل زیست-جهان را دقیقه ای در تکوین توصیف می کند که در آن اگو با ابژه های به نحو منفعل تقویم شده برخورد می کند.

هوسرل این ارتباط را به نحوی توپولوژیکی توصیف می کند. وی اگو را در یک طرف قرار می دهد و ابژه های فراهم آمده در منفعل بودگی را در طرف دیگر قرار می دهد. گفته می شود این ابژه های ادراکی به اگو "تحمیل شده اند" و "متناظر با شدت تحمیل شدگی آنچه تحمیلگر است نزدیکی یا دوری بیشتری تا اگو دارد" (E&J 77,cf.150تأکید از من است). از این دیدگاه، حوزه ی ادراک یعنی زیست-جهان به حوزه ی شدت ها بدل می شود. هر چه شدت بیشتر باشد ابژه "اغواء"[40] بیشتری بر اگو اِعمال می کند. هر چه شدت یک ابژه بیشتر باشد، آن ابژه به اگو نزدیکتر است، چنانکه عاقبت ابژه ها و اگو با هم تماس پیدا می کنند یا اگو با قدرت به ابژه "عطف می شود". این ابژه ها هرگز به وضوح متمایز نمی شوند، فقط در پس زمینه به وجود خود ادامه می دهند، به تعبیری در یک آمیزه ی گنگ از امیال، انتظارات، خاطرات و شدت ها.

(3) سومین سطح در تکوین فعال بودگی است. هوسرل فعال بودگی را طوری می بیند که گویی فعال بودگی بر یک مقیاس پیوسته از حداقل فعال بودن به سمت بیشترین فعال بودن پیش می رود و وی این پیشروی را به دو فرایند کلی تقسیم می کند: پذیرندگی[41] و شناخت. پذیرندگی با کنش "دریافت" شروع می شود. دریافت ــ گهگاه عیناً پذیرندگی نامیده می شود ــ "پایین ترین سطح فعال بودگی" است. اینجا، "اگو به آنچه در حال وارد شدن است تن در می دهد و آن را دربر می گیرد" (E&J79;cf.77,103ff). اگو تسلیم شدت ابژه هایی می شود که در زیست-جهان داده شده اند، و به خود اجازه می دهد توسط اغواء آنها فریب بخورد. اما اگو فقط ابژه ها را نظاره نمی کند.

معمولاً، دریافت فعال ابژه بی درنگ به تعمق می گراید؛ اگو که معطوف کسب شناخت است، تمایل به نفوذ به ابژه دارد، که آن را نه فقط از تمامی وجوه بلکه در جنبه هایی مشخص بنگرد و در نتیجه آن را شرح دهد. (E&J 104تأکید از متن اصلی است)

از آنجا که اگو طبعاً تقلای شناخت دارد ما بی درنگ دریافت را ترک کرده و توضیح ابژه را آغاز می کنیم.

این سطح دوم فعال بودگی است. ما هنوز درون پذیرندگی هستیم ــ جز اینکه اکنون اگو "تألیفی توضیحی"[42] را آغاز می کند. در این نقطه است که فرایند اساس بخشی (یا "تقویم احساس" ــ هر دو ترجمه ای از “Sinngbung” هستند) شروع به رخ دادن می کند. منفعل بودگی ابژه ای نامتعین هر چند عملی را تولید و آن را به اگو عرضه کرد. کارکرد تألیف توضیحی بعلاوه می خواهد ابژه را به کمک چرخش به "جنبه های ویژه ی" متعلق به آن تعین بخشد. این جنبه های ویژه قصد دارند ابژه را به نحوی مشابه با مسیری متعین کنند که محمولات موضوع شان را در کنش های حکمی متعین می کنند. به همین دلیل هوسرل از "تقویم دوگانه ی احساس" سخن می گوید (E&J114 تأکید از متن اصلی است). نخست، یک "لایه از ابژه" تقویم می شود. اگو ابژه را به چیزی تبدیل می کند که می تواند تعینات را تضمین کند و می تواند در حالی که توجه اش را به جنبه های ویژه جلب می کند به مثابه ی یک "موضوع" پابرجا بماند. دوم، خود جنبه های ویژه به منزله ی خصایص یا تعینات خود آن لایه یا موضوع تقویم می شوند. اینجا اگو به جنبه های ویژه ای می پردازد که توجه اش را نه به ابژه های منفرد بلکه به تعینات یک لایه از ابژه جلب می کند (E&J114). تألیف توضیحی هرگز به همان دقتی که  بناست حکم کند حضور ندارد (cf.E&J206,233,APS300).

شناخت به مراحل بالاتری از فعال بودگی اشاره می کند که بحق سزاواراند فعال نامیده شوند، زیرا آن مراحل با یک خودانگیختگی عمدی و "خلاق" مقرر می شوند (E&J198-99). صرفاً از دیدگاه این خودانگیختگی است که ما می توانیم از یک تألیف حملی سخن بگوییم. حتی اگر تألیف حملی در مرتبه ی تکوین ما را تا آنجا که نیاز است ببرد، قدری خلاف انتظار است. تألیف حملی صرفاً تألیفی توضیحی را بازگو می کند، هر چند این کار را با یک "رویکرد متغیر" انجام می دهد (E&J 208). چه چیزی تغییر یافته است؟ حکم در درجه ی نخست، از فرایند عینی سازی یا ادراک دل می کند. همه چیز تا به حال "به شهود بی واسطه ی این لایه متصل می شد" و با صورت بندی ابژه های منفرد مرتبط می گردید ــ "ابژکتیویته های دریافتی" (E&J 197). با این همه، حکم بر اساس یک "کنش خودانگیختگی" و خلاق بنا می شود. اگوی فعال از اینجاست که می تواند ابژکتیویته های دریافتی را معتبر یا نامعتبر بسازد و می تواند هم تصمیماتی عملی و هم تصمیماتی منطقی در خصوص این ابژکتیویته ها بگیرد (APS 92ff.). همانطور که این اگو شرایط تألیف توضیحی را مجدداً مورد بازبینی قرار می دهد، می تواند همین بازبینی را با چشمی معطوف به تصدیق یا بطلان آن ادراک انجام دهد. اما حکم نه فقط "پرسشی از ساخت روی آورندگی ادراک انحصاری است" بلکه و مهم تر پرسشی از "تصاحب است که در خلال آن اگوی فعال و کوشا به خود تملکیاختصاص می دهد که شناختی پایدار است" (APS95تأکید از من است،(E&J 196)).

تألیف حملی هنوز یک تألیف عینی ساز است، اما دیگر ابژکتیویته های شهود یا دریافت شده تولید نمی کند. این تألیف ابژکتیویته های مقوله ای و ابژکتیویته های ایده آل تولید می کند، یعنی ابژه هایی که در مقام شناخت اکتسابی یا قضایا پنداشته می شوند و می توانند در منطق صوری نقش ایفا نمایند. در این سطح "ابژه فراسوی زمان دادگی شهودی اش اینهمان و قابل شناسایی است" (E&J 198). این چیزی است که هوسرل مراد می کند هنگامی که شناخت را به مثابه ی اکتساب یا تصرف توصیف می کند: این شناخت اساساً تکرارپذیر و در نتیجه ارتباط پذیر است (E&J 197-98 ). احساس تقویم شده ثابت و تکرارپذیر می گردد. همین بازنمایی می تواند در محتواهای متنوعی تکرار و بین افراد منتقل گردد. به محض اینکه بازنمایی در تألیف حملی تولید گردید، این بازنمایی از آنِ ماست و همواره تمام مواجهات متعاقب با آن ابژه ی عملی نسبت به شناخت اکتسابی پیشین ما رخ می دهد. شناخت به یک "عادتواره" بدل می شود ــ هر چند حتی تعینات تألیف توضیحی می توانند همانند عادتواره ها "درون منفعل بودگی فرو روند" ــ عادتواره ای که تا هنگام نیاز مجدد به آن در موناد اندوخته می شود. هوسرل اشاره می کند "آگاهی بسط یافته ... به ندرت قادر خواهد بود دارای ابژه هایی باشد که می دانیم از پیش در این "ساختار منطقی" دریافت نمی شوند " که منبع بازنمایی اش بسیار گسترده است (APS 296;cf. E&J 121-22).

مسیر کل تکوین تا اینجا به کسب شناخت معطوف و بواسطه ی آن برانگیخته شده بود. تألیف حملی حکم به این فرایند پایان می دهد و شرح من از تکوین در اینجا با آن متوقف خواهد شد. اما تکوین در هوسرل ادامه دارد و درست همانند پذیرندگی که به شناخت منتهی می گردد، شناخت در فرایندی مفهوم ساز امتداد خواهد یافت که در آن هوسرل نخست تقویم تعمیم های درجات فزاینده و سپس تقویم کلی ها را بتفصیل شرح می دهد. از این رو، ما توانستیم بگوییم که نزد هوسرل همچون دلوز، انتزاع دیگر شرح نمی دهد، بلکه خود به نحو تکوینی تشریح می شود.

بر خلاف ایده ی اولیه ی نظام مند پدیدارشناسی ــ فروکاست ــ که دلوز کلاً به ندرت به آن اشاره دارد، مسئله ی تکوین همواره در فلسفه اش از همان نخستین کتاب تا آخرین اثر حضور دارد. حقیقت دارد که دلوز در امپریسیسم و سوبژکتیویته فقط چهار مرتبه به "تکوین" ارجاع می دهد و هر دفعه هم به شدت آن را نقد می کند. اما وی آنجا همان معنای خاص کلمه ی تکوین را در ذهن دارد ــ معنایی که ما در بالا به مثابه ی نظریه ی روان شناختی احساس های رسوب شده طرح کردیم. با وجود این، پرسش مقدماتی امپریسیسم و سوبژکتیویته این است که "چگونه سوژه خود را درون امر داده شده تقویم می کند؟" (ES 119)، چگونه یک سوژه حین فرا رفتن از امر داده شده بواسطه ی آن پدید می آید؟ امر داده شده به مثابه ی گردآوری ای از "چیزها آنطور که آشکار می شوند" وصف می شود ــ گردآوری ای بدون مجموعه، نمایشی بدون صحنه، "سیلانی از ادراکات" (ES 23تأکید از من است). "آشفتگی" (ES 23) نابسامان تأثرات داده شده توسط حسگانی به تخیل بسیار به هیولای حسی هوسرل مشابهت دارد. به عبارت دیگر، این پرسش دقیقاً پرسشی پدیدارشناختی در خصوص تکوین است: چگونه سوژه ی کاملاً تقویم شده از امر داده شده پدید می آید؟ پاسخ دلوز این است که سوژه به منزله ی معلول "اصول" خاص "طبیعت انسانی" تقویم می شود که بر این آشفتگی بواسطه ی تعین روابط میان احساسات اثر می کند. کارکرد این اصول "تثبیت ذهن و طبیعی سازی آن"، اِعمال نظم به آشفتگی تخیل، "ثابت و مستقر" کردن آن، "مرتب کردن امر داده شده به یک نظام در ضمن تحمیل ثبات به تخیل" است و به این ترتیب این اصول بازنمایی و آگاهی را ممکن می سازند (ES 24تأکید از من است). بنابراین سوبژکتیویته و آگاهی از ابژه ها معلول کنشگری این اصول بر امر داده ی حسی است (ES 26). "سوبژکتیویته ی امپریکال در ذهن تحت نفوذ اصول مؤثر بر ذهن تقویم می شود" (ES 29). پاسخ صریح دلوز به پرسش فرارفتن سوژه نسبت به امر داده شده این است که این فرارفتن در معیت سوژه تقویم می شود. از این دیدگاه است که وی تکوین را رد می کند: "[امپریسیسم] این تقویم را در ذهن به منزله ی معلول اصول فرارونده و نه به منزله ی فراورده ی تکوین تصور می کند" (ES 31)، و هر کدام از سه ارجاع دیگر به تکوین استدلال می کند که تکوین باید مبتنی بر اصول تقویمی طبیعت انسانی باشد (ES 66,108,119). بنابراین آنچه دلوز رد می کند تکوین روان شناختی است. اما وی این کار را در حمایت از نظریه ی تقویم انجام می دهد. این واژگان هرگز معنایی پایدار ندارند و در اثر اخیر الذکر هوسرل مراد از "تقویم"، "تقویم تکوینی" و "تکوین" همگی یک چیز هستند.

این شیفتگی اولیه با تکوین مخصوص امپریسیسم و سوبژکتیویته نیست. من در ادامه ی این کتاب استدلال می کنم که دلوز از این اهتمام به تقویم در سراسر کل آثار بعدی اش حمایت می کند، ولو اینکه وی به آن نامی متفاوت می دهد ــ "بالفعل سازی" (برگسون باوری)، "نوآموزی" (پروست و نشانه ها)، "فردیت سازی" (تمایز و تکرار)، "تکوین" (منطق احساس)، "فرایند تولید" (ضد-ادیپ)، "خلق" (فلسفه چیست؟) و مانند اینها ــ ولو اینکه وی صریحاً به آن در مقام یک موضوع غالب اقرار نمی کند. تنها راه برای فهمیدن متون دلوز این است که آنها را در مقام نظریه پردازی در خصوص تکوین بفهمیم و تنها راه برای فهم یک مفهوم دلوزی ــ اعم از اینکه "خط مبارزه"، " بدن بدون اندام" یا حتی در فلسفه چیست؟ "علم"، "هنر" و "فلسفه" باشد ــ این است که جایگاه و کارکرد آن مفهوم را در تکوینی بفهمیم که در آن مشارکت می جوید.         

 

 

 




[1] -aberrant

[2] -Phenomenology of Perception

[3] -The Logic of Sense

[4] -epiphenomenology

[5] -reduction

[6] -Objective وقتی اوبژکتیو را به کار می بریم آن را در برابر همین واژه با اَ بزرگ می آوریم. اما وقتی از ابژکتیواستفاده می کنیم آن را معادل Gegenstand به کار می بریم. این تفاوت واژگانی را به پیروی از پروفسور دویرن کایرنس تفکیک کرده ام.(مترجم فارسی)

[7] -activity

[8] -natural attitude

[9] -representation

[10] -habitualities

[11] -association

[12] -self-contained

[13] -well-defined

[14] -hyletic

[15] -genesis

[16] -Genetic constitution

[17] -explaining

[18] -static

[19] -sedimentations

[20] -temporality

[21] -transcendental aesthetic

[22] -primal  institution

[23] -passivity

[24] -syntheses

[25] -intensity

[26] -affection

[27] -memory

[28] -intersubjectivity

[29] -acquisition of knowledge

[30] -apprehension

[31] -reproduction

[32] -recognition

[33] -pre-I

[34] -impersonality

[35] -anonymity

[36] -modality

[37] -synaesthetic

[38] -idealizations

[39] -prepredicative

[40] -allure

[41] -receptivity

[42] -explicative syntheses

 

 

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

1

« جنونِ نيچه »

ژرژ باتاي

ترجمه پويا غلامي ( ترجمه به انگليسي از آنت ميكلسون)

، در 3 ژانويه 1889

پنجاه سال پيش از اين،

جنونْ نيچه را از پاي در آورد:

در ميدانِ كارلو آلبرتو ، در تورين،

هقهقكنان خود را به گردن

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

2

اسبي تازيانه خورده انداخت،

سپس غش كرد؛

و وقتي به هوش آمد چنين ميپنداشت كه به يقين

ديونيسوس است و يا مصلوب

اين پيشآمد بايست همچون يك تراژدي گرامي داشته شود.

آنگاهي كه هستندهاي [فرمانبر] تحت فرمان خودش است [نيز] آن هستنده ميبايد تاوان اقتدار خويش را پس دهد؛ با قاضيشدن، كينستاندن و قرباني »

چنين گفت زرتشت. 1 - «. شدن در راه قانون شخصياش

1 چنين گفت زرتشت. بخش دوم. دربارهي چيرگي بر خود.

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

3

پاره نخست

آرزوي ماست كه خاطرهي رويدادي تراژيك را به يادگار نگاه داريم، و اينك ما ايستادهايم اينجا؛ تابآورِ حيات. بر فرازمان، افقِ روشنِ آسمانِ پرستاره

گسترده شده، و زير پايمان زمين در چرخش است. در بدنهايمان حيات در جريان است، اما مرگ نيز راه خود را در بدن هامان باز ميكند. (انسان هميشه

ميتواند، حتي از دوردست، نزديك شدنِ واپسين نفسنفسزدن را حس كند.) روز و شب، وراي ما، هر يك از پي ديگري روان خواهند بود. و ما هنوز هم

سخن ميرانيم، بيامان و بلند سخن ميرانيم، يكسره ناآگاه از پيبردن به طبيعت وجودمان آنچنان كه هستيم. و براي نيچه بهمثابهي كسي كه بياعتنا به

قواعد دستور زبان سخن ميگفت، ما باورمندان به منطقِ دستورِ زبان بايد هم اصرار بورزيم كه او ديوانه است.

ما، خود از ديوانهشدن هراسانيم، و قواعد زبان را با نارسايي عظيمي به كار ميبريم. وانگهي، اختلالات ديوانگان، طبقهبندي شده است، و [اين اختلالات]

خودشان را با يكنواختياي همچون فراخوانيِ ملالت، بازگو ميكنند. خوشآيندنبودنِ ديوانه، وخامت خطرناك منطق را تضمين ميكند. با اين حال، فيلسوف

و در اين صورت آيا او نبايست ناديده گرفته شده و حذف شده ،« آسمان تهي را بازتاب ميدهد » ، از طريق گفتماناش، با صداقتي كمتر از انسانِ ديوانه

باشد؟

اين پرسش نميتواند چندان جدي گرفته شود، چه اگر هم خردمندانه باشد، بيدرنگ معنايش را از دست ميدهد. و البته چنين پرسشي هنوز هم نزد جانِ

شوخطبع، سخت بيگانه است. زيراكه همچنين، لازم است، عرقِ [ناشي از] رنج و اضطراب را بشناسيم. به كدام بهانه ميتوانيم عذاب و پريشانيِ زايندهي چنان

« خردمند » عرقكردني را پس بزنيم؟ غياب عرَق، به مراتب از شوخطبعيهاي آن كسي كه عرق ميريزد، كمتر صادقانه است. فيلسوف آن كسي است كه

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

4

ميناميماش، اما او نيز مستقل از انسانها بهمثابهي يك كليت نميزيد. كليتي برساخته از چند فيلسوف كه متقابلانه دستكارِ تخريب ديگرياند، و اجتماعي از

مردم در وضعيتي از سكون و اختلال كه آن فيلسوفان را نميشناسند.

در اين لحظه، به واسطهي شب، آنهايي كه اينك عرق ميريزند به كساني بر ميخورند كه تاريخ برايشان در حينِ حركت، معناي زندگي انسان را روشن

ميكند. زيرا، بهواقع، نابودسازي متقابل بين انبوه آشفتهي مردم در تاريخ، موجب پيآمدهايي در جهت ناسازگاري در ميان فيلسوفان گشته - [ناسازگاري]

در گفتگوهايشان، [گفتگوهايي] كه از اينرو نمايشهاي بسياري از سلّاخي هستند. اما به انجامرسيدن همچون تولديافتن، معنايي جز مبارزه ندارد، و البته

فراسوي هر پيكار و انجام آيا جز مرگ و نيستي در پي است؟ ورايِ بينهايت تخريبِ زبانيِ متقابل، چه چيز ديگري به جا ميماند، جز روانهشدنِ خاموشِ

كسي به سمت جنون، ميانِ خندهيِ قاهقاه و عرقريختن؟

اما اگر عموم مردم - يا اگر خيلي سادهتر كليت وجوديشان- در قالبي انساني تجسد يافته باشد - [قالبي متجسد] بهمثابهي عموميتي البته متروك و تك

افتاده - [آنگاه] سر آن تجسمِ [انساني] محل تعارضي فروننشاندني خواهد بود، جايگاه چنان خشونتي كه زودتر يا ديرتر متلاشي خواهد گشت. ما به دشواري

ميتوانيم شدت طغيان [هيجاني] يا رهاشدگيِ [كارمايه و ميل] را در منظر اين موجوديت مجسم دريابيم. او خدا را تنها از آنرو ميجويد كه بيدرنگ، [از

پس رسيدن] از ميانش بردارد، تا خود خدايِ خود شود، اما اين فقط يك خيزش ناگهاني به ورطهيِ نيستي و خلاء است. دمي بعد ، او خود را باز خواهد

يافت همچنانكه پيش از اين بوده. فردي ناچيز، درست به بياهميتيِ هر رهگذرِ ديگر، اما بدونِ امكانِ هيچگونه آرام و قراري.

مطمئنن او خود را با انديشه و سخنپردازي راضي نخواهد كرد، [بلكه] بنا به ضرورت درونياش، خود را واخواهد داشت كه بيرون از انديشه و گفتار بزيد.

موجوديتي تجسديافته از اين دست، به خوبي ميداند يك آزادي چنان عظيم است كه هيچ زباني نميتواند وزنِ جنبشِ آنرا بازسازي كند. (ديالكتيكي نه

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

5

بزرگتر از هر ديگري). از اينرو بشر انديشيد كه چنين [هيات انسانيِ] تجسديافتهاي به تنهايي ميتواند شايستهي جشني باشد كه اجازهاش و بازدم پس

دادناش، هماندازه با آن حسِ تراژدي و اضطراب، رهايش يابد.

لاجرم بايستي، به سوي جنون [شوريدهسري] پيش برود. « انسانِ متجسد » اينهمه منجر به تأييد بيبرو برگرد اين نكته ميشود كه

چه بيامان و بهشدت، زمين در سرش، در چرخش و خودگرديست!

چه غايتيست تصليباش! و چقدر شبيه الههي باكوس 2 است! (باز گرديد! اي تمام كساني كه از چشمدوختن به او بيم داريد...)! اما سزار 3 ، چه تنها باليد،

تواناي يكتا و بس گرانقدري كه كسي نميتواند او را بدونِ آبشدن در اشكها در نظر آورد. تصورش كنيد... چگونه خداوند در پيبردن به ناتوانيِ عقلاني

او در شناخت جنون بيمار نشده است؟

3 ژانويه 1939

2 خداي شراب، مستي، رقص، خوشگذراني و عياشي

3 از نام هايي كه نيچه، به ويژه در نامه ها و نوشته هاي واپسيناش بر خود مي نهاد

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

6

پاره دوم

اين بيانِ پر شور و هيجان، به هرحال، چندان كه بايد به ژرفاها فرا نميرود؛ اين جملات به تكانهي اصلي خيانت ميكنند اگر آنها را به آن اميال و اراده-

هايي كه توجيهكنندهي حيات جملههاست، پيوند نداده باشد. حالا روشن است كه بازنمايي جنون در حد اعلي [هم] نميتواند تأثير مستقيمي داشته باشد؛

هيچكس نميتواند از روي عمد و اراده، دستگاه بيانگر [و دلالتساز] درونِ خودش را ويران كند، [دستگاهي] كه همچون پيوند استخواني با استخواني

ديگر، پيونددهندهي فرد به همراهانش است.

بليك در ضربالمثلي به ما ميگويد خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو! جنون نميتواند از حيطهي عمومي انسانها بيرون گذاشته شود، چون كه

تكميل و جامعيتيافتنِ [اين حيطهي عمومي] به ديوانه نيازمند است. بدينترتيب ديوانهشدنِ نيچه - به جايِ همهي ما - بهانجامرسيدنِ آن عموميت را ممكن

ساخت؛ وآنهايي كه پيشتر انگيزه و دليلشان را از دست دادند [نيز] اينطور درخشان از پس انجامش برنيامده بودند.

اما آيا هديهي عطاشده از جانب جنون يك مرد به همراهانش ميتواند بدون برگشت و نيز بيبهره پذيرفته شده باشد؟ و اگر آن بهره، براي كسي كه چنان

هديهي شاهانه را از بابت بيانصافيِ كسي ديگر دريافت كرده، غيرمنصفانه نيست، پس چه چيزي ميتواند برگردانده شود؟

مثل ديگري هست كه ميگويد: آنكه ميل دارد اما عمل نميكند، تباهي به بار ميآورد.

بيشك ژرفترين تباهيزدگي و آسيب، آن هنگام به جان مينشيند كه بيان ميل، با انجامدادنش اشتباه گرفته شده باشد

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

7

چراكه، اگر شخصي شروع به پيروي از تكانهاي شديد كند، بيانش از آن، به اين دلالت ميكند كه او هرگز از پي آن نرفته است، دست كم [به اين دلالت

ميكند كه صرفاً] در مدت بيانش [از پيِ آن تكانه رفته است و بس.]. بيانْ نياز به جانشينسازي يك نشانهيِ مجازيِ بيروني در مقابلِ شهوت و شوري دروني

دارد.

كسي كه خود را بيان ميكند بدينمنظور ميبايست از قلمرو آتشينِ شهوت به حوزهي كمابيش سرد و بيحسِ نشانهها گذر كند. پس هنگام روبرويي با آن

بيان، ما بايست هميشه بپرسيم آيا سوژه [خود] به سوي خوابي عميق نرفته و گرفتارش نشده. چنان پرسشي ميبايست با دقتي مدام انجام شود.

كابوسي » بدينسان، او كه يكباره دريافت، انجامِ انسان تنها در جنون واقع شده، به انتخابي روشن رسيده، نه ميانِ جنون و عقلانيت، بلكه ميانِ قرارگرفتن در

و ارادهي تسلط بر خود و خواست پيروزي. او كه پيشتر به درخشندگي و رنج [و عذابِ] نقطهي اوج پي برده بود، هيچ « كه خرناسه را توجيه ميكند

خيانتي را منفورتر از تظاهر به جنون هنري نيافت. در مقابل، اگر واقعاً ميبايست قربانيِ قوانينِ شخصياش شود، اگر واقعا تحقّق و انجامِ تقديرش نيازمند

تخريباش بود، اگر، بدينمنظور، مرگ يا جنون برايش تجلّي 4 جشني را داشت، پس عشقِ مفرطش به حيات و سرنوشت، از او طلب ميكرد كه در درون،

خودش را موظف به ارتكاب به آن جنايتي نسبت به اقتدار[اش] كند كه [خود] به خاطرش مجازات خواهد شد. اقتضايِ تقدير است اينكه او توسط حسي از

نهايت پيشآمد محدود شده است.

4 Aura

.

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

8

نخست، رهسپار شدن، و آنگاه برآشفتگيِ ديوانهسان از ضعف تا قدرتمندي- درست به همانگونه، او بايست در بحرانِ زندگياش در واژگونگيِ قدرت به

سمت فروپاشيدن پيش برود، خواه آرام يا ناگهاني - او از اين پس بايست وقتش را وقف جستجويي (غيرشخصي) در مورد [مفهومِ] نيرومندي كند. در آن

لحظه او فهميد يكپارچگيِ حيات كه همچون پيوندي در ارتباط با تراژدي پديدار ميشود، [تراژدياي] كه دستآورد و تحقّق نهايي اوست، چقدر اين پيوند

واقعي زمين را « معناي » يا « طعم » ميتواند سستشونده و تقليليابنده باشد. او آنها را دربارهي خود ديد كه [هر چه] نزديكتر شدن به راز - كه بدينقرار

بازنمايي ميكند- در برابرِ ازهمپاشيدگيِ تدريجي و بيحسِ ادبيات يا هنر از پا در ميآيد. بدينسان تقدير هستي بشر همچون زنجيرهاي پديدار شد كه با

تعداد اندكي از وجودهايي كه رويهمرفته بدون قدرت هستند، پيونديافته. چراكه عدهاي، ظاهرِ كساني را به خود ميگيرند كه بسيار از آنها فاصله دارد، در

حالت زوالِ اخلاقيشان، باور دارند؛ در حاليكه جميعت احاطهكننده و نمايندگانشان همگي در جايگاه بندگي قرار دارند، [حفظ ظاهرشان] برايشان مهم

نيروهايِ ويرانگر لذت برَد؛ او در عوض، بايست « بيانِ نمادين » است. آن كه بنابر محدوديت به واسطهي تفكري وراي تراژدي، تربيت شده، نبايستي از

پيآمدها را به همراهانش ياد دهد. او بايست با ثبات و سرسختي، آنها را به سويِ سامانيافتن هدايت كند، در جهت تبديلشدن به ساماني در تقابل با

فاشيسم و مسيحيگري، [در تقابل با] هر ابژهاي جز ابژههاي پستشده از تحقيرِ دشمنانشان. چراكه، وظيفهي آنهاست كه پيشآمد را به تودههايي تحميل

كنند كه از همهي انسانها حياتي بندهوار را ميطلبند- پيشآمد، آنچه هستند را معنا ميدهد، جز آنچه، به واسطهي ناتواني در خواستن، از قبول آن سر باز

ميزنند.

هنر و فلسفه

دانشجویان گرامی

به لینکهای زیر مراجعه کرده و مقالات را مطالعه فرمایید.

http://prospect.blogfa.com/

http://handicrafts.wikidot.com/start

http://www.mindmotor.info/Mind/

http://www.zoghalmag.com/

موضوع جلسات گذشته در مورد تاریخ هنر نوشته اسلمی

 

سير تحول نقاشي فيگوراتيو از فضاي امپرسیونیسم به انتزاع (در اروپا)

 

 

 

 

       مراحل تاريخي تحول نقاشي همواره سير حركت از فيگوراتيو به انتزاع يا بالعكس را نشان مي‌دهد، اولين مسير تحولي شاخص را مي‌توان سير تحول از نقاشي غارها (عهد شكار) تا نقاشي دوران كشاورزي دانست. نقاشي، غارها واقع نما و نقاشي دوران تثبيت كشاورزي، هنري كاملاً انتزاعي است. در اين مسير مي‌توان مراحل بينابين را كه از اهميت زيادي برخوردارند تشخيص داد.

در بررسي روند گسترش انتزاع در نقاشي نوين تاريخ‌هاي متفاوتي را ذكر مي‌كنند، «هر يك از اين تاريخها در تكامل هنر نوين اهميت دارند؛ هيچكدام نقطه شروع قطعي اين هنر نيستند. چون پيدايش هنر نوين به صورت بروز ناگهاني يك جهان نگري عملي نشد؛ بلكه اين هنر در پي يك دگرديسي تدريجي در طي يكصد سال پاي به عرصه هستي نهاد»[1] اما پيشگاماني كه روش‌هاي آنان در نگرش به طبيعت مدد رسان تحولات انتزاعي در هنر نوين است. از كانستبل و ترنر و كوربه مي‌توان ياد كرد.

 

 

امپرسيونيسم

     ديري نگذشت كه جنبش رئاليسم از مرزهاي فرانسه فراتر رفت و ابعاد بين‌المللي يافت. ليكن، رئاليسم در خود فرانسه مي‌بايست يكي ازاين دو راه برمي‌گزيد همسو شدن با هنر واقعنماي رسمي، يا وا نهادن رونگاري از ساختار طبيعي، و جستجوي نظامي ديگر براي بازنمايي واقعيت بصري. او در راهي قدم گذارد كه بعداً به روش امپرسيونيستي ثبت واقعيت انجاميد. يعني آن كيفيتي كه نقاش را به سه بعد نمايي وا مي‌داشت، ولي اكنون بر آن بود كه نظمي جديد را بر پايه تجربه حسي نور و رنگ و حركت بيازمايد. و اين گامي‌فراتر در قلمرو رئاليسم محسوب مي‌شود.

     «سال1863، نقطه عطفي مهم در تاريخ نقاشي نوين به شمار مي‌ايد. اين سالي است كه سالن مردودين پديدار مي‌شود، و با آن نسلي از نقاشان جديد پا يه ميدان مي‌گذارند و ادوارمانه (1832-1883) شخصيت مركزي آنها است.»[2]

     «امپرسيونيسم را از اين لحاظ كه نقاشان پيرو آن مي‌كوشيدند جنبه‌هاي خاصي از دنياي مشاهده شده را دقيقتر و موشكافانه تر از همه هنرمندان پيشين شبيه سازي كنند، مي‌توان نوعي فوق رئاليسم و نگرش تخصصي به جهان به شكل مشاهده ژرف و كشفيات جديد در علم نور ناميد. ولي اين نگرش امپرسيونيسم، جزئي است و بر آن چيزي تأكيد مي‌گذارد كه احتمالاً كم اهميت‌ترين جنبه‌اش است. به اين معني، امپرسيونيسم را مي‌توان نقطه پايان يك سنت بزرگ در نقاشي رئاليستي دانست كه از روزگار باستان تا سده هيجدهم بسط مي‌يابد و دامنه‌اش تدريجاً به منظره سازان و نقاشان موضوعات روزمزه زندگي دراواسط سده نوزدهم محدود مي‌شود. ولي امپرسيونيسم، از اين تعريف به مراتب فراتر مي‌رود. در پس منظره‌هاي مونه و پيكره‌هاي تمريني رنوار نه فقط رئاليسم اجتماعي كوربه و رئاليسم رمانتيك كورو و دوبينيه بلكه ان مفهوم مهمتر ساختار انتزاعي كه با كارهاي داويد و انگر (با واكنش نشان دادن به فضاي پرسپكتيو يا همان روش بازنماي ژرفا، كه اين نگرشها سرانجام به پيدايش هنر انتزاعي سده بيستم انجاميد) به ظهور رسيد و با كارهاي كوربه و مانه تكامل يافت نيز به چشم مي‌خورد»[3]

«نكته مهمتر اينكه امپرسيونيسم سرآغاز لحظه‌اي است كه در آن گروهي از هنرمندان، نيمه آگاهانه، دست انداركار اثبات يكي بودن تابلوي نقاشي به عنوان يك شيء آفريده شده و مستقل با ساختار خود و قوانين خود سواي هر خاصيتي كه ممكن است در مقام تصوير يا تقليد از دنياي آدمي و طبيعت داشته باشد شدند. بدين ترتيب، امپرسيونيسم را مي‌توان يكجا نقطه پايان سنت رئاليسم عمق نمايانه و سرآغازي بزرگ براي كاوشهاي هنرمندان سده بيستم در عرصه رنگ، كوبيسم، و انتزاع دانست».[4]

 

 

پست امپرسونيسم

     ژرژسورا، پل‌سينياك، پل گوگن، اميل برنار، وان گوگ. هنرمنداني هستند كه تا حدودي ازمسير امپرسيونيسم گذشتند و به همين علت است كه آزمايشگريهاي متنوع ايشان را توأم با آزمايشگريهاي پل سزان كه به امپرسيونيستهاي اوليه پيوسته بود، يك كاسه كرده‌اند و با عنوان خنثاي پست امپرسيونيستم مشخص ساخته‌اند.

     واقعيت آن است كه سورا، گوگن، وان‌گوگ و سزان، يعني ربع بزرگ اين گروه، متنوعترين كاوشها را در عرصه نقاشي به عمل آورده‌اند ولي بر رويهم نماينده و مجسم كننده منابع مستقيم بيشتر انديشه‌ها و نگرشها درنقاشي سده بيستم هستند.

     از چهار هنرمند نامبرده، ژرژسورا (حتي امروز) ناشناخته‌ترين، ظاهراً تنها هنرمند جدا افتاده از گروه و در عين حال از لحاظ روحي نزديكترين هنرمند به هنر انتزاعي سده بيستم است. او كوشيد آزمايشگريهاي امپرسيونيستها در عرصه رنگ را با ساختار كلاسيك سنت رنسانس درآميزد و تركيبي از آخرين نظريه‌هاي مربوط به فضاي تصوير، فضاي عمق نمايانه سنتي و جديدترين كشفيات درزمينه ادراك رنگ و نور به دست آورد.

     «سورا كه دست اندكار تكميل امپرسيونيسم و تمرينهاي علمي مربوطه پديده‌هاي بصري در سده نوزدهم بود، پرده‌هايش را به كمك ضربه‌هاي كوچك قلم و با استفاده از رنگهاي مكمل، قرمز- سبز، بنفش ـ زرد، آبي ـ نارنجي ـ بارنگ سفيد، تكميل مي‌كرد. موزاييك بغرنجي كه با كاربست اسلوب طاقت فرسا و استادانه او تهيه مي‌شد، از لحاظ ژرفاي درخشش پرنورش كه بعد تازه‌اي بر تجربه رنگ شناسي مي‌افزود، تا اندازه‌اي به خود موزاييك واقعي شباهت داشت. اهميت اسلوب سورا، كه تا كنون نامهاي گوناگوني چون «تجزيه كاري رنگ» (ديويزيونيسم)، «نقطه چين كاري) (پوينتيليسم) و «نئوامپرسيونيسم» (ادراك گرايي نو) بر آن نهاده شده است، بيشتر به آفرينش ساختاري منظم و هندسي مربوط مي‌شود كه تشابه دقيقي به هنر انتزاعي ناب سده بيستم دارد.

     سورا در پرده ژات بزرگ (شكل 1) كارش را با منظره ساده‌اي از پاريسيهاي امروزي كه در ساحل رودخانه سن استراحت كرده‌اند، آغاز كرد. سورا در اينجا عمداً مي‌كوشيد سنت كلاسيك نقاشي پرسيكتيو دوره رنسانس را با علاقه هنرمندان نوين به نور، رنگ و نقش و نگار تلفيق كند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


         

شكل شماره (1): ژرژ سورا، بعدازظهر يكشنبه در جزيره ژات بزرگ، 1884-1886.

     آنچه در نقاشي از عمق يا نقش سطح تابلو اهميت بيشتري دارد فضاي سحر آميزي است كه اين هنرمند توانست با اقتباس از طرحهاي انتزاعي پاريسيهاي بورژواي معاصر بيافريندنكته جالب توجه در نقاشيهاي سورا اين است كه اين نقشيها پيش درآمدي بر نقاشيهاي انتزاعي مندريان و غرابت سوررئاليستي جورجونه دكريكو و رنه ماگريت هستند. بدين ترتيب، اين علمي‌ترين و عيني‌ترين نقاش زمانه، در اثر برگشتي اسرار آميز، يكي از شاعرانه‌ترين و رمزآميزترين نقاشان مي‌شود».[5]

     ديويزينيسم سورا نه فقط فوويسم و برخي از جنبه‌هاي كوبيسم در اوائل سده بيستم بلكه برخي از نقاشان و طراحان پيرو هنرنو و بسياري از اكسپرسيونيستهاي آلماني را نيز تحت تأثير قرار داد. هنر سورا، كه كمتر از بقيه پايه گذاران نقاشي سده بيستم شناخته شده است، به واسطه يكي از مراحل يا عواملش، تقريباً در تمام شاخه‌هاي تجربي اين نقاشي تا امروز احساس شده است.

گرايشهاي سورا و سزان نيز به عنوان پدران سنتهاي كلاسيك و تجسمي كه از كوبيسم به انتزاع هندسي انجاميدند با يكديگر پيوند خورده‌اند.

     همچنين پل گوگن، شايد بيش از هر هنرمند ديگري در سده نوزدهم، به يك نماد رمانتيك و تجسم هنرمند در مقام شخص طغيان كرده در برابر اجتماع است. «اهميت گوگن براي هنر نوين، تا حد زيادي، در اين است كه طبيعت نقاشي را چيزي مستقل از طبيعت و «تركيبي» از تجربه‌هاي به ياد آمده مي‌دانست نه تجربه ادراكي و مستقيم به معني مورد نظر امپرسيونيستها. او همواره قياس موسيقي، هارموني رنگ و رنگ و خط را به عنوان شكلهاي بيان انتزاعي به كار مي‌برد. او در جستجوهايش، حتي بيش از همه هنرمندان معاصرش به هنرشرقي، ما قبل كلاسيك و اوليه علاقمند و جذب شده بود. ما در هنر او با سرچشمه‌هاي بدوي گرايي نوين و اشتياق به رسيدن به نوعي از بيان مواجه مي‌شويم كه كنار گذاشتن انبوه سنتهاي غربي و بازگشت به واقعيتهاي طبيعي انسان بيش از تاريخ و مردمان بدوي، به حقيقت دست مي‌يابد».[6]

«گوگن از لحاظ بيان انتزاعي ابراز تصويري، فضاي تصويرش را تا آنجا محدود كرده است كه رنگ قرمز غالب پس زمينه، از پس سرهاي از نزديك ديده شده دهقانان پيش  زمينه، چشم تماشاگر را به خود جلب مي‌كند».[7]

 

"ليكن گوگن به زودي مسيري در پيش گرفت و با اظهار نصايحي از اين گونه كه از نظر مي‌گذرد، جدايي خود را

از مكتب رايج زمان اعلام داشت: «زياد هم از روي طبيعت تقليد نكنيد كه هنر نوعي انتزاعي گري است با حالت خواب ديدن در برابر طبيعت، انتزاع را از درون آن بيرون بكشيد و بيشتر به آفرينش بينديشيد تا به گزينش.

هنرشناسان نفوذ هنر گوگن را در تحول نقاشي دوران نوين به طور اعم، و بر دو شيوه «درگري»  «و وهمگري» به طور اخص، انكار ناپذير مي‌دانند".[8]

يكي ديگر از نقاشان مهم و تقريباً هم دوره گوگن، كه تأثير به سزايي بر هنرمندان بعد از خود گذاشت وان گوگ بود.

     «نبوغ وان گوگ در اين بود كه مي‌توانست احساسات و هيجانهاي خود را در برابر آنچه كه مي‌ديد به آبشاري از شكل‌ها ولكه‌هاي رنگ تند و درخشان مبدل كند. او در منظره‌هاي خود حالت‌هايي را ضبط كرده است كه (از حالت شعر گونه و لطيف يك باغ پر از گل، تا حالت هيجان انگيز اين نقاشي از سروهاي پيچاپيچ كه در برابر يك آسمان خيالي با خورشيد، ماه وستاره‌ي زهره قد برافراشته‌اند.

     اين لكه‌هاي رنگ، همراه با سايه نماهاي نامنظم و خطوط موربي كه درختان قائم آنها را قطع كرده‌اند، نوعي تحرك و زندگي پرجوش و خروش به صحنه مي‌دهد.»[9] «درختان سرو بين ماه و خورشيد قرار گرفته و با قشر ضخيمي از رنگ سبز نقاشي شده و به طوري ناآرام در مقابل مزرعه گندم بپا ايستاده و سايه‌اي سبز روي آن انداخته است»[10]

 

     وان گوگ هميشه در رنگ آميزي از احساس خود كمك مي‌گرفت. او بيشتر رنگهايي كه به كار مي‌برد دلبخواه و اختياري بودند و خصلت او را با نيروي بيشتري بيان مي‌كند. بيان احساسي او صرفاً از طريق رنگهاي درخشان شدت نمي‌يافت بلكه به كمك خطوط منحني رنگي كه به صورت ضخيم و به وفور مصرف مي‌شدند نيز نيرو مي‌گرفت. وي در اوج پيشرفت تكنيكي و مهارتش از قلم به صورتي خشن كار مي‌كرد به طوري كه ضربه‌هاي سنگين و خطوط آن به همراه خود، آن نوع احساس سوق دهنده‌اي را ايجاد مي‌كنند كه در كارهاي نقاشي او به چشم مي‌خورد.

وان گوگ با شوق زياد باسمه‌هاي ژاپني را گردآوري و رونگاري مي‌كرد، در نامه‌اي به برادرش نوشت: «همه كارهاي من تا اندازه‌اي بر هنر ژاپن استوار شده‌اند.» (شكل2)

     «ژاپن‌گرايي براي امپرسيونيست‌ها و نقاشان نسل بعد، به معناي رهايي از قيدهاي هنر آكادميك، و زمينه دستيابي به زبان تجسمي جديد بود. اينان، اكنون با هنري مواجه مي‌شدند كه بر شالوده نظام زيبايي شناختي كاملاً متفاوت با سنت اروپايي بنا شده بود.


 

 

 

 

 

 

 

 


شكل شماره (2):وينسنت وانگوگ، روسپي ژاپني مآب،1886ـ1888، رنگ روغن روي بوم

پرسپكتيو مركزي ـ مطرح نبود؛ بكله نوعي سازماندهي دو بعدي فضا به وسيله شكلهاي تخت و رنگهاي تابناك بدون سايه، سهولت مي‌پذيرد كه با مفهوم نقاشي ناب در سده 20 قرابت داشت. باسمه‌ها و نقاشي‌هاي ژاپني اين نكته را

پيش نهادند كه سه بعد نمايي در تركيب بندي تصويري امري الزامي نيست؛ و نيز مي‌توان از اسلوبهاي ديگر براي شكلپردازي بهره گرفت: مي‌توان از بالا يا پايين بر اشياء

نگريست؛ مي‌توان پيكره‌ها را آنقدر در پيش‌زمينه جلو آورد كه فقط بخشي از آنها ديده شود؛ مي‌توان پويايي

دروني تصوير را با عناصر مورب قوي شدت بخشيد؛ مي‌توان اشياء را به حالت شناور در فاض نشان داد؛ مي‌توان بر ناپايداري حالتها و آنيت حركت تأكيد كرد. (شكل 3)و ( شكل4)

 

 

 

شكل شماره (3): سوزوكي حدود 1760، باسمه چوبي

شكل شماره (4): سوزوكي هارونبو، آخرين تابش آندن، 1765، باسمه چوبي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


همه اينها مي‌توانست اساس نظام سنتي در نقاشي اروپا رادر مورد ترديد قرار دهد، وراه تحول آينده هنر نوين را همواره‌تر كند».[11]

وان گوگ در معرفي درخت با خلاقيت و نوآوري خويش ديدي تازه را دوره خود به نمايش مي‌گذارد و با برخورد ذهني خويش از تقليد صرف طبيعت دوري گزيده از آن فراترمي‌رود با اين همه در مقايسه با درختهاي موندريان مي‌بينيم كه وان‌گوگ به طبيعت وفادارتر است و موندريان به تجريد و انتزاع نزديكتر.

     مهمترين نقاش پست امپرسيونيسم پل سزان (1839-1906)، سزان پس از اندك زماني به نقاشي صحنه‌هاي طبيعت تابناك پرداخت، ليكن هيچگاه مانند نقاشان ديگري كه به شيوه امپرسيونيسم كار مي‌كردند موضوعهايي را كه چون برشي از زندگي در حال حركت و تغيير باشند براي پرده‌هاي خود انتخاب نكرد.

در تابلوهاي او بر خوردهاي قلم‌مو با بوم توازني انگاره آفرين دارد كه به سراسر پرده بافتي پرتلألو بخشيده است. همچنين شاهد جنبه ديگري از شيوه تكامل يافته سزان مي‌شويم كه در اينجا موجب شگفتيمان مي‌شود، شكلهاي عمداً ساده و با خطوط كناره نماي تيره رنگي محدود و مشخص شده‌اند.

     «سزان بدون ترديد پدر كوبيسم و نقاشي انتزاعي سده بيستم بود. ليكن هيچگاه، حتي در پايان عمرش، اشتياقي نداشت كه خود را يكسره از طبيعت بگسلد. وقتي از «مخروط، استوانه و كره» صحبت مي‌كرد، اين شكلهاي هندسي را نتيجه نهايي يا انتزاعي نهايي كه بخواهد منظره يا طبيعت بيجان خويش را به زبان آنها ترجمه كند نمي‌دانست. انتزاع در نظر او يك روش و ايستگاهي در بين راه بود كه در آن، تمام زوايد بصري طبيعت را از آن مي‌زدود تا بتواند بازسازي صحنه طبيعي را به صورت يك نقاشي مستقل آغاز كند. بدين ترتيب، همچنان كه عكسبرداري گسترده از صحنه ثابت كرده است، نتيجه نهايي به راحتي از موضوع اوليه قابل تفكيك بود، ولي ماهيتاً با آن فرق دارد: نقاشي، واقعيتي همطراز ولي جدا و خود ويژه است.

     سزان مي‌گويد:

«در هنر، همه چيز تئوري است كه دربرخورد با طبيعت انكشاف و انطباق يافته است.» اين سخن را مي‌توان با مثالي ساده روشن كرد: ظاهر مرئي يك بطري و يك سيب درگذر از صافي فرم‌ ـ يا به زعم سزان: تئوري ـ به ترتيب انتزاعي شكلها، يعني به صورت استوانه‌اي در جوار كره در آمده است. اين شكلهاي انتزاعي از نو بر طبيعت منطبق شده و ماديت يافته‌اند: فرم تصويري در نقطه نقاطع اين دو روند رخ مي‌نمايد. گفته مشهور سزان كه «صورتهاي موجود در طبيعت بر احجام استوانه، كره و مخروط مبتني‌اند»، جنبه صوري اين روند، يعني انكشاف را مورد تأكيد قرار مي دهد و اظهار نظر ديگرش - «من رنگها و درجات اختلاف رنگي را بدانگونه كه مي‌يابم به كار مي‌برم، و اينها چيزهايي خارجي مي‌شود بدون هيچگونه انديشه‌اي از جانب من»- پافشاري بر جنبه مادي ديگر، يعني انطباق و ستمگيري به سوي اشياء است. بنابراين، نقاشي سزان نتيجه تعادلي است دقيق ميان نقشهاي ا نتزاعي فرم ناب، و چيزهاي طبيعت بدانگونه كه در چشم ما مي‌نمايند نتيجه محسوس اين روند تحقق است كه در دنياي مستقل تابلو قابل رؤيت شده است. اين، ساختاري مستقل و در عين حال، بازآفريني بخشي از جهان بروني است.

     سزان به درستي، اين نكته را در مي‌يابد كه بازسازي طبيعت (و همچنين نور آفتاب) هيچگاه ممكن نيست، بلكه فقط مي‌توان آنرا بازنمايي كرد؛ آن هم به مدد معادله‌هاي زنگي تصويري، او براي اثبات نظريه‌هايش به آثار استادان قديم متوسل مي‌شود؛ و استحاله واقعيت جهان به واقعيت نقاشي را در نزد هنرمنداني چون ورنزه و پوسن نيز باز مي‌شناسد. اين كه مي‌گويد: «آرزو دارم آثار داخل موزه‌ها را از نو اين بار موافق طبيعت بيافرينم »، مسلماً به معناي تقليد از استادان قديم نيست. او مي‌خواهد سنت بزرگ را كه از ميان رفته است، با روشي نو احيا كند؛ ليكن، در اين طريق، افقي تازه به روي نقاشي مي‌گشايد».[12] «او، به درستي، معتقد بود كه هنرمنداني چون ورنزه با پوسن در نقاشيهاي خويش، دنيايي مشابه ولي كاملاً متمايز با دنيايي كه خود در آن به سر مي‌بردند، آفريده‌اند. البته نه به اين علت كه ايشان موضوعات كلاسيك يا مقدس را برگزيدند () بلكه، تابلويي كه حاصل تجربه‌هاي گوناگون هنرمند به شمار مي‌رفت به عنوان واقعيتي في‌نفسه مستقل به ظهور رسيد. اين نوع واقعيت، يعني نقاشي، همان واقعيتي بود كه سزان در تابلوهايش جستجو مي‌كرد.

     چون او روز به روز متقاعدتر مي‌شد كه منابع كارش بايد طبيعت، انسان و اشياء متعلق به دنيايي باشند كه وي در آن زندگي مي‌كند، نه داستانها يا افسانه‌هاي مربوط به گذشتگان؛ اينها منابعي بودند كه سزان مي‌كوشيد به واقعيت جديد نقاشي منتقلشان كند. به همين علت بود كه علاقه‌اش را چنين بيان كرد: تكرار پوسن از روي طبيعت».[13]

     چنانكه ديديم، نقد خلاقانه امپرسيونيسم توسط سزان، سورا، گوگن و وان‌گوگ، نقطه عطفي را در تحول نقاشي موجب شد.

     «نوآوري عمده دو دهه آخر قرن، تغيير در نگرش انسان بر طبيعت بود. طبيعت همچون يك «برابر نهاد»، به منزله نيرويي كه بايد بر آن غلبه يافت، چيزي كه در ذهن آدمي مي‌تواندتحقق يابد، به شمار آمد. بنابراين، نقاشي به مثابه بازآفريني طبيعت در معادلهاي زنگ و شكل كه رساننده پاسخ معنوي انسان به طبيعت نيز بود، تلقي شد. اكنون، نقاشي رابطه‌اي فعال، پرشور و جوينده با جهان مرئي برقرار كرد. او پيگيرانه كوشيد تا نه فقط چيزها، بلكه روابط ميان خود و چيزها را قابل رؤيت سازد. سزان و سورا بر آن بودند كه معادلهاي تصويري شكلها و فضا و نور طبيعي را بيابند. در اثر كوشش ايشان، هر مجموعه اشياء طبيعي به صورت تركيبي گويا از «اشياء هنر» درآمد. اينان، تابلو را به مثابه ترتيب معقول صور بصري در ساختاري منظم از رنگها و شكلها كه روابطشان تابع قوانيني معين بود، تلقي كردند. هدف گوگن و وان‌گوگ، بيش از هر چيز، بر بيان مستقيم پاسخ دروني به طبيعت متمركز شد. اينان كوشيدند به مدد نيروهاي بياني وسايل تصويري، طبيعت را به گونه‌اي جديد بازنمايي كنند: ليكن، به مقوله استحاله ساختماني چندان نپرداختند. وان‌گوگ و گوگن، زبان روحاني مستقل وسايل تصويري را كشف كردند و استحكام بخشيدند: در نزد ايشان، خط توصيفي به خط بيانگر ورنگ موضعي به رنگ القايي بدل شدند.

     از آن زمان به بعد، دو گرايش متمايز ـ يكي تأكيد بر «ساختمان» و ديگري تأكيد بر «بيان»- در هنر نوين بروز كرد و ادامه يافت. هر دو گرايش، به نوبه خود، به تعميق و توسعه محتواي نقاشي ياري رساندند. سزان، در روند انكشاف نظم ساختمان بصري در خارج طبيعت و انطباق مجدد آن بر طبيعت، اشاراتي نيز به الگوها و ضد الگوهاي زيبايي شناختي ذهن آدمي داشت. گوگن، با شناختن و به كار بستن طنينهاي رنگي شديد- به عنوان وسيله‌اي براي جنبش روح آدمي راه باز آفريني رؤياها را گشود. روش سزان روش عيني و برونگرا؛ و بر اساس سنجش و شمارش و ساخت استوار بود: هماهنگيهاي بنيادي به وسيله هندسه‌اي دقيق از فرمهاي عيني مفروش برگفته شده بودند كه در ريتم هايش، نبض عاطفه انساني مي‌زد. روش گوگن، روش ذهني و درونگرا بود: گفتگويي هيجان انگيز با اشياء بود كه در آن رنگها و شكلها به نشانه‌هاي گويايي عاطفه انساني بدل شدند. سزان و گوگن قدرت پيام دهندگي عناصر تجسمي را از نو كشف كردند. اين كه صداي يك رنگ، حركت يك خط، و ريتم ترتيب فرم‌ها، بدون رجوع به تصوير طبيعي، مي‌توانستند عواطف آدمي را برسانند، كشفي تعيين كننده و برانگيزاننده بود».[14]

 

فوويسم

عنوان فووها مخصوصاً به رنگ درخشان و اختياري و تندتر از رنگ علمي نئوامپرسيونيستها ورنگ غير توصيفي گوگن و وان‌گوگ ضربه هاي مستقيم و خشن قلم ماتيس و دوستانش در دوره يكساله آزمايشگريهاي پيش ازتشكيل اين سالن، در كوليور وسان- تروپه در جنوب فرانسه اشاره داشت. فووها به همان رهايي رنگ دست يافتند كه گوگن، وان‌گوگ، سورا، نبي‌ها و نئوامپرسيونيستها به طرق گوناگون مي‌كوشيدند در جريان آزمايشگريهايشان بدان دست يابند. فووها گر چه از وسائل مشابهي استفاده مي‌كردند ولي هدفهاي متفاوتي داشتند. آنها مي خواستند از رنگ تندي كه مستقيماً ازلوله رنگ خارج مي‌شد استفاده كنند، اشياي موجود در طبيعت را توصيف نكنند، صرفاً باعث  ارتعاشات شبكه چشم تماشاگر نشوند، بر موضوع رمانتيك يا رازآميز تأكيد نكنند،بلكه ارزشهاي تصويري تازه‌اي سواي همه اينها پي‌ريزي كنند. بدين ترتيب، اينان به يك معني، رنگ گوگن و سورا را با ضربه‌هاي خطي خودشان در مي‌آميختند و به كار مي‌بردند تا جلوه‌هايي مشابه آنچه سزان همواره درصدد آفريدنشان بود پديدآورند. تصادفي نيست كه از ميان هنرمندان نسل پيشين، ماتيس بيش از همه به سزان احترام مي‌گذاشت.

     ماتيس پيش از اين، پرده بزرگ و نئوامپرسيونيستي زيبا، آرام و دل انگيز را در سالن مستقلهاي 1905 به نمايش گذاشته بود. او اين عنوان را از يكي از ابيات شعري به نام دعوت به سفر از بودلر گرفته بود: آنجا هر چه هست جز شكوه و ظرافت، زيبا، آرام و دل انگيز نيست.

     او در اين پرده، كه گام بزرگي در مسير انتزاع به شمار مي‌رفت، شيوه منظره سازي موزاييك وار سينياك (خريدار اين تابلو) را با آرايش پيكره‌ها بر اساس نسخه‌هايي از پرده آبتني كننده‌گان اثر سزان و تمرينهايش در پيكر تراشي تركيب كرده است. اين نقاشي نخستين نمونه بزرگ نوعي از تركيب‌بندي پيكره ـ منظره بود كه الهامبخش چندين اثر مهم در سالهاي بعد گرديد.

     «در سالن پاييزي 1905، ماتيس پرده «پنجره باز» (شكل5) كوليور و تكچهره‌اي از مادام مناتيس را نيز با نام زني با كلاه (شكل 6) به نمايش گذاشت. پرده پنجره باز احتمالاً نخستين نمونه كامل تكامل يافته موضوعي است كه بعدها ماتيس درسراسر عمر هنريش آن را مي‌پسنديد. در اينجا صرفاً بخش كوچكي از ديوار يك اتاق را مي‌بينيم كه به پنجره بزرگي اختصاص يافته كه چارچوبش به شكلي پهناور درآمده و به دنياي بيرون-  بالكني با چند گلدان و پيچك، سپس دريا، آسمان و قايقها كشانده شده است. در اينجا ديوارهاي داخلي و چارچوبهاي پنجره به صورت نوارهايي پهن و عمودي به رنگهاي زنده سبز، آبي، ارغواني و نارنجي نمايانده شده‌اند و دنياي بيرون، به صورت انبوهي از ضربه‌هاي شاد و كوچك قلم- از نقطه‌هاي سبز تا ضربه‌هاي برگتر صورتي، سفيد و آبي در آسمان و دريا ـ مجسم مي‌شود. او در اين پرده از بنا يا هر يك از نئوامپرسيونيستها به مراتب فراتر رفته و به القاي انتزاع رنگارنگ نزديك شده است. ولي همچنان كه همواره در آثار ماتيس ديده شده است، در اينجا نيز احساس منظره واقعي و گذرا بسيار قوي است».[15]

 

 

شكل شماره (5):هانري ماتيس، پنجره باز،
 1905، رنگ روغن روي بوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

شكل شماره (6):هانري ماتيس، زني با كلاه،
1905، رنگ  روغن روي بوم.

 

 

 

 

 


اين مرحله ماتيس و همكاران فووش، دست اندركار تكميل نظريه‌اي بودند كه گوگن، سمبوليستها و نبي‌ها مطرح كرده بودند: هنرمند مجاز است رنگش را مستقل از شكل ظاهر طبيعي به كار ببرد و ساختماني از شكلها و خطوط رنگي انتزاعي بسازد كه با زن، درخت، يا طبيعت بيجان شالوده آن ساختمان بيگانه باشد. شايد پرده ماتيس به اين علت گيراتر بود كه موضوعش بسيار ساده و آشنا بود. اينگونه استفاده از رنگ در صحنه‌هاي بيگانه گوگن يا خيالپردازيهاي رازآميز ردون، پذيرفتني‌تر بود.

     فووها مي‌خواستند با بازگشت به اصول سازماندهي رنگ به شيوه گوگن، سورا و وان گوگ، از قيود محيط خويش بگريزند. اينان با آنكه به نقاشي از دنياي عيني- مناظر، پيكره‌ها- تكچهره‌ها، و طبيعت بيجان- ادامه دادند، رنگ را به طرز خشني از وظيفه توصيفي‌اش گسستند و اين موضوعات را به صورت انتزاعي در آوردند. فووها با كاربست مستقيم رنگ و با نشان دادن تمام درخشش تركيب نشده رنگ، آن را واداشتند كه مستقيماً انجام وظيفه كند. تمام اين كارها را گوگن و وان‌گوگ، و با مختصر تفاوتهايي، سورا و پيروانش، موعظه كرده بودند. ولي فووها اين اصول را با نيرو و جرأتي به مراتب فراتر از استادان خويش به جامه عمل آراستند. بدين ترتيب، آنان رنگ را به عنوان عنصري بياني و ساختاري به كار بردند، و به همين علت است كه فوويسم را مي‌توان نوعي از اكسپرسيونيسم ناميد. اين جنبش، تأثير مستقيم و ماندگارش را منطقاً بر شاخه اكسپرسيونيستي هنر نوين، مخصوصاً به شكلي كه در نخستين دهه‌هاي سده كنوني در آلمان تكامل مي‌يافت، بر جا گذاشت.

     اين نامگذاري، گر چه نادرست است، عملاً مفهوم كلي زيبايي شناسي فوويسم را در بر مي‌گيرد. ليكن، اكثر فووها اصطلاح اكسپرسيونيسم را به اين سبب پذيرفتند كه براي ايشان مترادف با نوعي آزادي از قيدهاي گذشته، و مرحله گذار به آينده بود. باري، فوويسم را به منزله يك مرحله گذار در كار فووها دانستيم؛ و اما دستاوردهاي آن براي نقاشي نوين چه بود؟ فوويسم، در واقع، اقدام تازه و قاطع نسلي جوان در كاربست آزادانه رنگ با تكيه بر ميراث وان‌گوگ، گوگن و سرا بود. فووها در سرا و سينياك رنگ خالص را يافتند؛ از وان گوگ تصديق غريزه هنري را آموختند؛ گوگن، سطحهاي
 وسيعي را كه رنگ بر رويشان همچون «گدازه آتشفشان» جاري مي‌شود، به ايشان نشان داد. نقاشان جوان هر يك بنابر تمايل خويش، از يكي از استادان نامبرده پيروي كردند، ليكن زيبايي شناسي جديد رنگ ناب از تركيب انديشه‌هاي هر سه هنرمند مزبور شكل گرفت. فووها با تيرگي و ابهام سمبليسم به مخالفت برخاستند. آنان همچون كوربه- به موضوعهاي واقعي بازگشتند؛ ولي مجهز شده به سلاح ماده و انساني جديد، از استادان خود پيشي گرفتند.

     اينان با ديناميك رنگ خود، طبيعت را منفجر كردند و از درون شعله‌هاي آتش، نقاشي خود را بر طبق يك الگوي كاملاً ذهني ساختند. آنان به وسيله رنگ، ماديت چيزها را ستودند. معماري نقاشي نه با خطهاي مرزي اشياء، بلكه با مرزهاي رنگ تعريف شد.

     «در زيبايي شناسي فووها، ويراني شيء دو شادوش آفرينش نظم شكلي پيش مي‌رود. آنها از فقدان ساختار، ثبات و استقلال در نقاشي ناتوراليستي و امپرسيونيستي متأسف بودند. آنها موضوع را مهم مي‌شمردند ولي نه براي دستيابي به شباهت؛ بلكه به خاطر انگيزه تصويري و شاعرانه ـ و يا به قول ماتيس ـ به خاطر تكاني كه ايجاد مي‌كرد. و آنها بر آن بودند كه از اين تكان به شكلي پايدار برسند. گسترده، خطهاي مرزي، و رنگ ناب، عناصر تصويري را تشكيل مي‌دادند.

پرسپكتيو و ژرفا از گستره تابلو پيروي مي‌كرد؛ سايه روشنها و برجسته نماي به واسطه خويشاوندي رنگي حاصل مي‌شد؛ و جلوه تلفيقي هر سه عنصر از سه بعد نمايي به دور بود. كنش متقابل عناصر چنان هماهنگي مؤثري به وجود مي آورد كه شيء را موافق ميل نقاشي تحريف مي‌كرد، و فضاي ساخته شده از رنگ ر ابه جاي فضاي سه بعدي، و رنگ ناب رابه جاي رنگ موضعي قرار مي‌داد.

بدينسان، پيام عمده نقاشي در هماهنگي رنگي مستتر است و بيان هنري از ترتيب رنگها بر روي گستره تابلو حاصل مي‌آيد؛ و تماشاگر حتي پيش از وقوف بر موضوع، نوعي هماهنگي جامع را دريافت مي‌كند. بنابراين، عناصر انتزاعي تشكيل دهنده گسترده تابلو تنها محملهاي بيان مي‌شوند».[16]

جاي بسي تعجب است چرا كه ماتيس از نظر سني متعلق به قرن نوزدهم است. او از نسل تولوزلوترك و سينياك بوده و دوسال بزرگتر از پيكاسو مي‌باشد. ماتيس نقاشي است كه تقريباً هميشه در حال كار كردن است.

ماتيس؛ «با ساده كردن ايده‌ها و اشكال در هنرهاي تجسمي مي‌توان به آرامش و سكون دست يافت. گل، ايده‌آل منحصر بفرد ماست چرا كه پرداختن به جزئيات از روشنايي و وضوح كارمان مي‌كاهد.» تابلوي رقص از يك سادگي ابتدايي، از ايده بهشت، از رنگي غالب و از فيگوراسيون حركت بر روي بوم غير متحرك سخن مي‌گويد. ماتيس درباره تابلوي رقص به گاستون‌ديل چنين مي‌گويد: «وقتي كه قرار شده تابلوي رقصي براي مسكو نقاشي كنم،در آنگولن دولاگالت بسر مي‌بردم، بدين ترتيب اين فرصت كاملا برايم پيش آمد كه يكشنبه بعد ازظهر به تماشاي رقص، به ويژه رقص فراندول، بروم.» تابلوي رقص سكانس مجزايي از تابلوي ديگري است كه براي ترسيم مجدد رنگي آن ممنوعيت وجود دارد. تابلوي «لذت حيات (شادي زيستن)»
(شكل7) در سال 1906 خلق شده و در مؤسسه «نبز» در ايالت فيلادلفياي آمريكا نگهداري مي‌شود. در سرگذشت زندگي ماتيس كه در عين حال سرگذشت نقاشي نيز مي‌باشد تابلوي «شادي زيستن» همان نقشي را ايفا مي‌كند كه تابلوي دوشيزگان آوينيون» درزندگي پيكاسو. اين دو اثر هنري به فاصله يكسال خلق مي‌شوند.

شكل شماره 7): هانري ماتيس، نشاط زندگي (بخشي از تابلو)، 1905-1906

 

 

 

 

 

 

 


ماتيس:

«من پيكره‌اي  را خلق نمي‌كنم بلكه تابلو مي‌كشم». همين تابلو موجب موفقيت ماتيس مي شود. ميكائيل، سارا، لئو و گامروشتاين كه در آن زمان از هنرمندان آوانگارد دفاع و براي شناساندن آنان تلاش مي‌كردند، آثار او را خريدار مي‌كنند. در اين زمان دنياي هنر براي جايگزين ساختن امپرسيونيسم، پيكاسو و ماتيس را دارد. پيكاسو و ماتيس انديشه‌هاي حاكم بر هنر اين عصر هستند و تا زمانيكه مرگ ميان آنها فاصله مي‌اندازد از همديگر جدا نمي‌شوند و يار و ياور هميدگر هستند. وجود يكي از تابلوهاي ماتيس در كلكسيون پيكاسو اين ادعا را ثابت مي‌كند. پيكاسو به ماتيس چنين مي‌گويد: من طرح دارم و در جستجوي رنگ هستم اما شما رنگ داريد و در جستجوي طرح هستيد.

پيكاسو:

«در درون ماتيس چه چيزي وجود دارد كه به او زيبايي و درخشندگي مي‌بخشد. خورشيددر سينه ماتيس جاي گرفته است».

آري، زماني كه كار مي‌كنم. نمي دانم چرا با خروج از مكاني كه دليلي براي رفتن به آن نداشتم برمسير هنرهاي زيبا كشيده شدم. درست مانند اين است كه پس از اشتغال به كارهاي متعدد ديگر به سوي اين كار خوانده شدم. من با شتاب به سوي كار مي‌رفتم اما نمي‌دانم چه نيرويي بود كه مرا به اين وادي مي‌كشيد. نيرويي كه امروزه در زندگي روزمره‌ام عجيب  و شگفت آور به نظر مي‌رسد. اغلب، هنرمندان به اين نيروي مشهود و الهام اقرار دارند.  كوربه:

«من با نيروي خدايي نقاشي مي‌كنم».

اما به نظر مي‌رسد اين الهام در مورد ماتيس گونه ديگري است. در كليساي واي يك مكان فرهنگي و مكان تجارب تصويري وجود دارد كه در كليسا قرار دارد و قوانين آن را دوازده قرن پيش وضع كرده‌اند.  كليسا و كارگاه همينطور كه با تصاوير برگفته از شرق در آميخته‌اند در اعماق عقيده يكساني از تقدس و پاكي نيز فرو رفته‌اند. دكور، رنگ، طرح نمايشي از سنت غربي هستند.

ماتيس ابداع گر نشانه‌ها، مبدع زباني كه در حد فاصل ميان منحني‌ها و حلقه‌ها و خطوط شكسته قرار دارد. آخرين تصاويري كه از ماتيس بجا مانده تصاوير پروازها مي‌باشد. شايد زوج رقاص‌ها اولين نمونه اين تصاوير باشد كه در سال 1937 كشيده شده است. تكه‌هاي اين فرم‌ها هنوز با پونز بر روي بوم چسبيده شده‌اند و يك باد آرام كافي است كه همه آنها را از هم بپاشد.

فضاي نقاشي‌هاي ماتيس پس از سال 1950 وضعيت خيره كننده وشكننده كسي را دارد كه تازگي قدم به اين دنيا گذاشته و تنها است. پيكره‌اي برنگ آبي، فرمي خارج از هرگونه فضاي قرار دادي. اما براي اينكه اين دگرگوني نهايي با موفقيت روبرو شده و اين تولدي غايي به وقوع پيوندد، به سالهاي گذر زمان نياز است.»[17]

«او در سالهاي پاياني عمرش نيز به همان اندازه روزگار فووها هنرمندي پيشرو و نوگرا بود. در عين حال سالهاي بين دو جنگ را درخوشي و لذت پرستي گذراند، به طوري كه اين پيروي از تمنيات بر استعدادهاي او تأثير مفرطي بر جاي گذاشت. در سال 1941 چندين عمل جراحي ناموفق بر رويش انجام شد كه او را تا پايان عمر عليل و ناتون ساخت. اين مشقت‌ها و حتي شدايد ناشي از جنگ، به احتمال زياد ديدگان او را بازو اداكش را عميق‌تر كرد.

در اواخر دهه 1940، ماتيس يك مجموعه طراحي داخلي بسيار پر زرق و برق و سرشار از نور و رنگ انجام داد كه از نظرشكلي مشابه تابلوهاي استوديو (شكل8)اثر براك بودند. اما مشخص بود كه او بر آن است تا به مرزهايي فراتر از اينها دست يابد.

 

شكل شماره (8): جرج براك، استويو 9، 6-1952، رنگ روغن روي بوم

 

 

 

 


شكل شماره (1-17): هانري ماتيس، زولما، 1950، گواش بريده شده.

به تدريج درسال 1950 تكه تكه‌هاي رنگ در تابلوهاي او مستقل و منفك از يكديگر شده بودند. در همين زمان بود كه او به خاطر تانواني فزاينده جسمي‌اش به تكنيك كاغذ تكه‌تكه متوسل شد و همين امر مهمترين عامل توليد آثار بسيار خلاقانه در سالهاي پاياني عمر او گرديد. اين كاغذها به مقتضاي كار توسط نقاش رنگ شده و پس از برش به صورت تكه‌تكه براي شكل دادن به طرح، مورد استفاده قرار مي‌گرفتند. با اين شيوه طبيعتاً ساده سازي و نهايت مختصر گويي را در بيان هنري اقتصادي نموده و از همين طريق استعداد تزئيني يا دكوراتيو كارهاي ماتيس را فوق‌العاده تقويت كرد. نمونه بارز اين دوره از كارهاي اين هنرمند اثر الوان «حلزون» (شكل9) است كه او آن را يك سال قبل از مرگش (1953) ساخت اين تابلو يكي از انتزاعي‌ترين طرح‌هاي اين دوره و حتي در شيوه بيان تجريدي افراطي‌تر از آثار سالهاي دهه 1910 ماتيس محسوب مي‌گردد. نكته حائز اهميت در اين دوره از آثار او فعال سازي هيجان انگيز رنگهاست كه با توجه به شرايط سني و روحي نقاش در خود تعمق بوده و مطمئناً مي‌تواند الهام بخش نقاشان جوان‌تر باشد.[18]

شكل شماره (9): هانري ماتيس، حلزون، 1953،

 

 


فووها عمدتاً راهي را دنبال كردند كه توسط سرا، گوگن، و وان گوگ هموار شده بود؛ يعني راهي كه به رنگ ناب مي‌انجاميد. اينان از آموزشهاي سزان چشم نپوشيدند؛ ولي فقط آن بخش از زيبايي شناسي او را تحول بخشيدند كه به بازنمايي ادراك شخصي به وسيله معادلهاي رنگي مربوط مي‌شد. اينان به انگارهاي سزان درباره فضا و فرم علاقه‌اي نشان ندارند. كوبيسم از همين انگارها آغازيد.

 

 

كوبيسم

پيكاسو و براك ـ ابتدا جداگانه و سپس همراه با هم دراين زمينه به راه‌حلهايي تازه رسيدند كه تحت عنوان كوبيسم ناميده شد. اين دو هنرمند، مسئله نمايش سه بعدي فرم (يعني فضا) را با تدابير و شگردهايي متفاوت با ميثاقهاي سنت نقاشي اروپايي حل كردند. اما علاوه بر اين، به نتيجه‌اي كاملا جديد نيز دست يافتند، آنها بعد چهارم را به نقاشي وارد كردند كه همان بعد زمان بود.

«پيكاسو و براك، هردو، با استفاده از خطوط مورب (براي نمايش عمق) و منحنيها (براي نمايش حجم) مشكل بعد سوم را حل كردند، و به اين ترتيب با قرار دادن اجسام در سطحي ساده، كاري كردند كه گويي داراي عمق و يا حجم شدند. در اينجا است كه عامل عقلاني خود را مي‌نماياند و ذهن نظراتي در مورد اجسام پيدا مي‌كند.

به عبارت ديگر،ما همان اعتباري را كه به احجام قابل اندازه‌گيري افقي و عمودي مي‌دهيم، به بعد سوم هم مي‌دهيم. علاوه بر نظر و عقيده ما درباره  اجسام (قبل از ديدن تصوير بر روي پرده نقاشي) عامل زمان هم در اينجا مطرح است: ما در وهله نخست، شكل بشقاب را بيضي و سپس گرد مي‌بينيم به طوريكه به نظر مي‌آيد، يك جاي بشقاب را در فضا تغييرداده‌ايم و يا با حركت دوراني، بشقاب را از زوايايي مختلف نگاه كرده‌ايم. در اين ارتباط، بايد به خاطر داشت كه اگر چه عملاً و منطقاً ما نمي توانيم جسمي را در يك لحظه در دو محل مختلف داشته باشيم، از نظر واقعيت فضاي ذهني (و آن واقعيتي است كه در  ذهن ما شكل گرفته است، يك جسم مي‌تواند به اشكال مختلف و بطبع در مكانهاي مختلف وجود داشته باشد».[19]

 

«بدين سان، كوبيسم ـ هم زمان با علوم جديد ـ تغييري بنيادي در نگرش ذهن ما شكل گرفته است، يك جسم مي‌تواند به اشكال مختلف و بطبع در مكانهاي مختلف وجود داشته باشد».[20]

«بدين سان، كوبيسم ـ هم زمان با علوم جديد ـ تغييري بنيادي در نگرش انسان به جهان پديدآورد. وقتي ديدگاههاي همزمان در نقاشي رخ مي‌نمايد، بدان معني است كه مفهوم زمان در فضاي ايستاي تصوير داخل شده است. در عرصه علوم نيز فضاي سه‌بعدي قابل تصور جاي خود را به استمرار فضا ـ زمان مي‌دهد. كه زمان در آن نقش بعد چهارم را ايفا مي كند. اين صرفاً نوعي تقارن در انديشه علمي و انديشه تصويري است؛ و به هيچ وجه نتيجه اثرپذيري كوبيست‌ها از نظريه‌هاي علمي معاصر نيست.»[21]

«كوبيست‌ها مستقلاً به نتايج خود رسيدند. كوبيست‌ها در موضوعات خويش، به پيكار انديشه جديد نيز كه از سده خوزدهم آغاز شده و ابداعات فناوري قرن حاضر به آن ميدان داده بود، پي برده بودند».[22]

اصولاً بايد ميان شكل اوليه و ابداعي كوبيسم فرآيند ذهن خلاق و دستان تواناي پيكاسو و براك و گسترش چشمگير سبك كوبيسم در حوزه هنر نقاشي و پيكره تراشي كه زمينه‌اي فراهم براي ايجاد روابط نزديك و دوستانه ميان هنرمنداني ازطبقات ارزشي ناهمسان بوده است، تمايز قائل شد.

نسب هنري ميان سزان و پيدايش كوبيسم چنان زلال و بي‌واسطه است كه مي‌توان در مورد اولين نقاشي‌هاي دورنماي پيكاسو و براك در سبك كوبيسم، از همان ابتدا، از چيزي به عنوان كوبيسم سزاني صحبت كرد: خانه‌هايي در استاك اثر براك (1908) و كارخانه‌اي در هورتادوابرو اثر پيكاسو (1909). به دنبال تحقيقاتي كه در زمينه تجزيه قالبها انجام مي‌شود مي‌توان سال 1907 تا 1909 را اولين دوره كوبيسم دانست كه كوبيسم تحليلي ناميده مي‌شود.

«تجزيه و تحليل صوري، كيفيت هندسي اشياء را مجزا مي‌كند؛ و صور هندسي مي‌توانند به منزله عناصر ساختار تصويري انگاشته شوند و به كار روند. با اينحال، اينها حاوي واقعيت فيزيكي سه بعدي چيزها نيستند. ليكن پيكاسو و براك پي‌گيرانه روش تحليلي خود را پيش مي‌برند تا واقعيت مادي شيء با ابعاد موجودش را به روي بوم آورند. پيكاسو مي‌گويد: «غير ممكن است فاصله ميان نوك بيني و دهان را فائل را معين كرد. من دوست دارم نقاشيهايي بكشم كه درآنها چنين امري ممكن شود». مقصود پيكاسو اين است كه چگونه مي توان فواصل واقعي حجمهايي كه درسطحي دو بعدي)(يعني تابلو) بازنمايي شده اند، اندازه گرفت. اما درسخن پيكاسو اين نكته مهم نهفته است كه براي شناخت كيفيت چيزها نمي‌توان به ظاهرشان- يعني آنطور كه از زاويه‌اي معين ديده مي‌شوند- بسنده كرد. نه فقط بايد چيزها را همه جانبه ديد، بلكه بايد پوسته ظاهر را شكافت و به درون نگريست- در پي اين نكته و عينيات مشابه، كوبسيت‌ها در سال 1909 به كالبد شكافي تحليلي شيء رسيدند. آنان به جداسازي شكلهاي تراشخورده اشياء و پخش كردنشان، و آميختن آنها با فرمهاي اشياء ديگر پرداختند. اين تلفيقها، موجب پيدايي انگار «همزماني» شد. «همزماني» كه قبلاً در آثار سزان مطرح شده بود- مستلزم ديد ن شيء بازنمايي و كنار هم نهاده مي‌شد به گونه‌اي كه منظر جزيي به مدد يافته‌هاي واقعيت، منظر كلي شيء را به ذهن تماشاگر متبادر مي‌كرد. گويي نقاش به دور شيء مي‌چرخيد و از مهمترين وجوه صوري و ساختاري آن نمودار نگاشتها يا دياگرام‌هايي بر مي‌داشت؛ و اينها را به طور ذهني بر هم مي‌نهاد تا يك تصوير كلي را عرضه بدارد.

پرده دختري با ماند لين اثر پيكاسو، (شكل 10) مثالي روشن در اين مورد است. نقاشي كوبيست قطعاتي از يافته هاي صوري جهان مرئي رابه منزله عناصر شكلپردازي عقلاني خويش به كار مي‌بندد. در جريان ساختمان. ممكن است شكلهاي مادي شيء تا آن حد كژنما شوند كه فقط به مدد يك تحليل معكوس دقيق، امكان بازسازي داشته باشند. امكان دارد روند انتزاعي كردن فرم و فضا تا آنجا پيش برود كه تعيين چيزها به حداقل كاهش يابد. با اينحال، نقاش كوبيست همواره، واقعيت بصري را به عنوان انگيزه اوليه خودش نگاه مي دارد.

در آثار اين مرحله، خطوط و سطوح. جنبه‌ها و بخشهايي از بدن يا اشياء را نشان مي‌دهند و از زوايايي مي‌گذرند كه، گرچه گاه با واقعيتهاي طبيعي مطابقت دارند، اساساً ازم ملاحظات فضايي و ضرورت تصويري تبعيت مي‌كنند. و ما مي‌توانيم ميزان تمايل به حفظ رابطه با واقعيت را، كه محرك اين دو هنرمند كوبيست بود، از روي تلاشهايي كه براي جلوگيري از غير تصويري و تجريدي شدن نقشهايشان به عمل مي‌آوردند اندازه‌گيري كنيم».[23]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


شكل شماره (10): پاپلو پيكاسو، دختري با ماندلين، 1910، رنگ روغن روي بوم

 

تدابير و شگردهايي كه پيكاسو و براك به كار مي‌بردند. براي دستيابي به سفر بغرنجترين ديد و تفسير واقعيت بود؛ گواينكه در آزمايشگريهاي خود گاه تا مرز هنر انتزاعي پيش مي‌رفتند كوبيسم خيلي سريع به عنوان پيامد هنر آرانگارد گسترش يافت. عدم موفقيت كوبيسم، تلفيق شكل هنر با نوگرايي از طريق نوآوري فني بي‌نظريش بود.

«درسال 1913، قالبهاي كوبيسم تحليلي ديگر به استقلال كامل خود دست يافته بودند. «فر»ديگر از كالبد شكافي شيء حاصل نمي‌شد. در اين لحظه، بازگشتي به واقعيت ضرور بود. بنابراين، پيكاسو وبراك با هوشمندي اين پرسش را پيش نهادند كه اگر در روند تحليل چيزهاي طبيعي، دستيابي به ارگانيسم تصويري مستقل مسير بود، پس روند معكوس نيز امكانپذير خواهد بود. بدين معني كه القاء شيء در جريان رشد و تحول ساختمان انتزاعي و آزاد تصوير تحقق پذيرد. به عنوان مثال اكنون به عوض تأكيد بر استحاله شكل بطري به فرم انتزاعي مخروط، روند وارونه تبديل فرم انتزاعي مخروط به شكل بطري مطرح شد. بدينسان، كوبيسم به مرحله تركيبي قدم گذارد.

رواج يافتن شيوه كلاژ، نقطه پايان نخستين مرحله كوبيسم يا كوبيسم تحليلي پيكاسو و براك بود.

هر دو هنرمند پس از آنكه مدتي نزديك به سه سال را صرف تحليل، تفكيك، و ازميان بردن موضوعات سنتي هنرمند يعني چهره، پيكر، طبيعت بيجان، و منظره كردند؛ و پس از آنكه نظراتي تازه درباره واقعيت بصري، نمادين، يا ذهني فضا و ساختمان تصوير بيان كردند؛ براي بسط دامنه مواد و مصالح كار خود و غني‌تر كردن آنها آمادگي داشتند. اين دو دست اندركار آفرينش نقاشي‌هايي شدند كه اصولاً عصاره تجربه مشاهده شده نبودند، بلكه تدريجاً و با استفاده از تمام وسايل تجسمي موجود ساخته مي‌شدند. اين مرحله دوم و گسترده‌تر كوبيسم () تجربه‌هاي گوناگون و پراكنده بسياري را كه پيكاسو، براك، خوان گريس، و ديگران در دوره بيست ساله بعد انجام دادند، در بر مي‌گيرد».[24]

در اين زمان خوان گريس در مقايسه با براك و پيكاسو كمتر حسي و غير تجربي بود: او روشهاي علمي و مهندسي را فراگرفته بود. گرايش ذهني عقلاني داشت؛ و قادر بود از محاسبات رياضي بهره گيرد و تعبير خود را از كوبيسم عقاني‌تر كند. او نمونه بسيار روشن كوبيسم تركيبي است كه با سادگي توأم و با دقت كار مي‌كند.

«چهره پيكاسو (شكل11) اثر گريس، حاكي از تفسير خاص او از كوبيسم تحليلي است. در اينجا، ديدهاي نيمرخ و تمام رخ از «مدل» به طرزي اختياري با فضاي پيرامون ادغام شده‌اند؛ نور- كه از منبعي واحد به صحنه مي‌تابد- عاملي براي واضحتر نمودن شكلها است. سايه پردازي شكلهاي هندسي حاصل از تحليل «فرم» و فضا به گونه اي است كه احساس فرو رفتگي و برآمدگي را توأما ايجاد مي‌كند؛ با اينحال، فضاي تصويري دو بعدي و مسطح مي‌نمايد. بدينسان، هنرمند عناصر هندسي و معماريگونه را از اشياء مرئي استخراج مي‌كند؛ و سطحهاي دقيقاً سازمانيافته را از فضاي سه بعدي بر مي‌گيرد. از همينجا مي‌توان دريافت كه خردگرايي گريس نتايجي رابه بار خواهد آورد كه با كيفيت هيجان آنگيز آثار پيكاسو، و حالت تغزلي كارهاي براك متفاوت خواهد بود.

چهره شكل شماره (11): خوان گريس، پيكاسو، 1912، رنگ روغن روي بوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 


گريس در سال 1914 به كاملترين راه‌حلهايش در مسايل صوري دست يافت: او سطحهاي بهم بافته، شكلهاي هندسي دقيق، و خطهاي پيچاني را كه در ميان سطوح حركت مي‌كنند، به كار گرفت. صريحترين فرمولهاي تصويري او از 1915 به بعد در يك رشته نقاشيهاي طبيعت بيجان رخ نمودند.

باري، آزمايشگري‌هاي پيشگاماني چون پيكاسو، براك، گريس و لژه به زباني نو و جامع منجر مي‌شود. نوآوري فني كوبيسم خيلي زود توسط هنرمندان آوانگارد پذيرفته شد و بكار رفت.

«در آخرين سالهاي پيش از آغاز جنگ اول، كوبيسم انتشاري وسيع يافت؛ و هر هنرمند بنابر روحيه خويش به تفسير آن پرداخت، بدينسان، كوبيسم تحليلي دستخوش بحران شد؛ و سه جريان عمده از درونش رخ نمودند: نخست انكه، سردمداران كوبيسم- يعني پيكاسو و براك و گريس- با هوشمندي، كوبيسم تركيبي را پيش نهادند. دوم آنكه،كوبيسم تحليي ازدرون شكاف برداشت. مخالفان، رنگهاي يكنواخت آن را مورد انتقاد قرار دادند و در راه تلفيق رنگ انتزاعي بنيها و فووها با فرم دقيق كوبيسم كوشيدند. آپلينر، اين انتخاب را كه توسط دلنه رهبري مي‌شد، ارفيسم ناميد. سوم آنكه، انگارهاي پويايي ، فضا- زمان، و حركت كه ذاتي كوبيسم بود ولي فقط به صورت رشد نيافته توسط كوبيست‌ها به كار رفته بود، راهي براي خروج از بحران گشود. و اين مفر را جنبش فوتوريسم ايتاليايي پيش نهاد». [25]

 

فوتوريسم

«فوتوريستها دو جنبه از حركت را تشخيص دادند: اول حركت مطلق؛ يعني خطهاي پويا (خطوط نيرو) كه بر اين اشاره دارند كه چگونه شيء بنابر ميل ذاتيش به حركت و فرم، مي‌توان بشكند. يك كره كنار يك مخروط، حالتي ازنيروي پويا در كنار نيروي ايستا را القاء مي‌كند. ميل آنها به حركت را مي‌توان با اشكلهاي انتزاعي پويا نشان داد. (شكل12) اما اين دو شيء هندسي، نوعي ميدان انرژي نيز مي‌آفرينند. فضاي ميان آنها آگنده از انرژي‌هايي است كه اشياء مزبور آزاد مي‌كنند. براي تجسم اين واقعيت،بايد به جو جمود و ثبات بخشيد (در اينجا، با يكي از انگارهاي سزان كه نتايج خاص خود را به بارآورد، برخورد مي‌كنيم).

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


شكل شماره (12): اومبرتو بوتچوني، تحول شكل يك بطري در فضا، 1912، مجسمه مفرغي

 

«اوج جنبش فوتوريسم در زماني بود كه فوتوريست‌ها نمايشگاهي را در نگارخانه «برنهايم- ژن» پاريس بر پا كردند. آپلينر نيز مطلبي مفصل درباره اين نمايشگاه نوشت. سپس، همين نمايشگاه در لندن، برلين، بروكسل، لاهه، آمستردام، و مونيخ نيز برگزار شد. نمايشگاه مزبور تجربه‌هاي فوتوريست‌ها را در معرض ديد نقاشان نوگراي كشورهاي مختلف قرار داد، و بر آنها اثر گذارد(). در پاريس، اين نمايشگاه چند تن از كوبيست‌ها- دلنه، متزينگر، پيكابيا، دوشان، و لژه را برانگيخت تا توجهي بيشتر به موضوع «حركت» و «همزماني» مبذول دارند؛ و اين، به پيدايي جنبش ارفيسم انجاميد.

ارفيسم

در واقع، ارفيسم انشعابي دروني از كوبيسم راستين بود كه توسط نقاشان موج دوم كوبيسم انجام پذيرفت. نخست، هسته‌اي در كارگاه برادران و يون يعني مارسل دوشان، ريمون دوشان- ويون، وژاك ويون شكل گرفت كه به صورت جرياني ناپايدار به نام تناسب چنين تجربه‌اي برون آمده بود: ليكن، خرد گراي غربي آن را خاموش كرده بود. دلنه دوست مي‌داشت كه از شعر دل سخن گويد،
و در نقاشيها پيش نيز مي‌كوشيد اين معني را در استحاله جهان مرئي به شعر بصري نشان دهد. براي  نقاش، چنين مقصودي با ريتم وطنين رنگ برآورده مي‌شد.

ژرفنگريهاي گوگن و نبيها در امكانات بيان مستقل رنگ و نيز دستاوردهاي نئو امپرسيونيست‌ها در مورد سازمانبندني و استفاده از رنگهاي طيفي، و كار بست جسورانه رنگ توسط فووها، جملگي كارمايه‌اي مناسب براي دستيابي به اين مقصود بود. كوبيسم منضبط، رنگ را به منزله جزئي از طرح دقيق به كار مي‌برد. اكنون، رنگ برساختار محكم تصوير كوبيستي افزوده شد، و سطحهاي مفصلبندي شده ان را به منشوري رنگارنگ بدل كرد؛ و نقشمايه‌اي كه از خلال اين منشور برون مي‌تراويد، بعدي شاعرانه يافت».[26] «نو مايه‌ترين دستاورد ارفيسم، آفريدن نوعي فضاي تصويري لطيف به مدد رنگهاي درخشنده بود. در پرتو شفافيت و نور تصويري سحرآميزي كه توسط ارفيتس‌ها مطرح مي‌شد، داربست ساده و زمخت كوبيستي نه فقط مي‌توانست توضيح شاعرانه‌اي را از جهان مرئي انتقال دهد، بلكه همچنين مي‌توانست تأثيرات رواني را مرئي سازد. دراينجا، مرزي حساس بود كه عبور از آن با مجوز ارفيسم، ناگزير به نفي ماهيت كوبيسم مي‌انجاميد. (لژه، بدون فداكردن نگرش مادي كوبيسم، از درخشندگي رنگها بهره جست). علاوه بر اين، انگار نقاشي انتزاعي در دورن ارفيسم نهفته بود. اين انگار، نخست توسط دلنه و فرانتيشك كوپكا (1871-1957) تحقق يافت. احتمالا، كوپكا اندكي پيش ازدلنه به انتزاع مطلق رسيد؛ ولي در زير سايه او قرار گرفت.

 

 

 

 

 

 


شكل شماره (13): ربر دلنه، صفحات خورشيد، 1912-1913، رنگ روغن

 

«كوپكا در اوايل سال 1909 در پرده (نخستين گام) شبكه‌اي انتزاعي از كرات رنگين به نشانه سياراتي كه به گرد خورشيدهاي مرده سفيد مي‌چرخند آفريده بود؛ اين پرده از سندهايي است كه به سرچشمه گيري انتزاع مربوط مي شود. در سال 1912 با آفريدن پرده‌اي به نام (صفحات نيوتن) (تمرين براي فوگ با دو رنگ) (شكل14)، دنيايي انتزاعي از دايره‌هاي رنگين مرتعش و چرخان آفريد. در طي همان سال، كوپكا انتزاعهايي هندسي شامل منحنيهايي سواي دايره آفريد؛ از همه مهمتر پرده (سطوح عمودي) (شكل15) است كه تمريني ظريف در نمايش را ستگوشه‌هاي عمودي بارنگهاي تيره خاكستري، سياه و سفيد و يك ستون بنفش و پيش درآمدي بر سوپره ماتيسم ماله و يچ به شمار مي‌رود.

تجربيات انتزاعي دلنه و كوپكا، هنري را پيش نهادند كه از بازنمايي جهان بصري چشم پوشيد؛ و از اين لحاظ به موسيقي نزديك شد. اين همان هدفي بود كه كاندينسكي نيز در هنر خود دنبال كرد».[27]

 

 

شكل شماره (15): فرانتيشك كوپكا، سطوح عمودي، 1912-1913، رنگ روغن روي بوم

شكل شماره (14): فرانتيشك كوپكا، صفحات نيوتن، 1912، رنگ روغن روي بوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ريونيسم و سوپره ماتيسم

ازميان مكتبهاي نويني كه در اين شرايط فرهني مسكو سر برآوردند، ريونيسم لارينف، سوپرده‌ماتيسم ماله ويچ، و كنسترو كتيويسم تاتلين برجسته‌ترند. ريونيسم (تابشگري) به سال 1910 توسط ميخاييل لارينف (1881-1964) و همسرش ناتاليا گونچاروا (1881-1962) شكل گرفت. لارينف با شروع از دستاورهاي سينياك و كوبيسم تحليل، منظره‌ها و پيكرها را به صورت نقشهاي مركب ازلكه‌ها و خطهاي شعاعي در آورد. او اين نقشهاي انتزاعي را تحت تأثير فوتوريسم به عنوان «خطهاي نيرو تعبير كرد. سپس درسال 1912، شايد با الهامگيري از دلنه، تمامي معيارهاي بازنمايي را وانهاد  و به ساختن آثاري انتزاعي پرداخت كه از شعاعهاي رنگين تشكيل مي‌شد. صرفنظر از تجربه‌هاي انتزاعي دلنه و كوپكا، اين آثار لارينف همراه با آثار انتزاعي اوليه كاندينسكي، نخستين نمونه‌هاي نقاشي انتزاعي ناب به شمار مي‌آيند (شكل 16). گونچاروا نيز نظير همين اسلوب را دنبال كرد، با اين تفاوت كه به ندرت از شكلهاي طبيعي يكسره چشم پوشيد (شكل 17)»[28]

 

 

 

 

 

 

 

 

 


شكل شماره (16): ميخاييل لارينف، ريونيسم آبي، 1912، رنگ روغن روي بوم

 

 

 

 

 

 

 


شكل شماره (17): ناتاليا گونچاروا، جنگل سبز و زرد، حدود 1912، رنگ روغن روي بوم

 

«انگارهاي لارينف و گونچاروا كه در هنري ملهم از كوبيسم و فوتوريسم و ارفيسم متجلي شدند، به نوبه خود، زمينه را براي سوپره‌ماتيسم ماله‌ويچ فراهم كردند. ماله‌ويچ در سال 1913، پرده‌اي عرضه داشت كه فقط يك مربع سياه بر زمينه سفيد را نشان مي‌داد. اين آغاز نقاشي مطلق بود كه ماله‌ويچ بر آن نام «سوپره ماتيسم» گذارد. تعريفي كه خود هنرمند از آن به دست مي‌دهد، چندان روشن كننده نيست. او مي‌گويد: «آنچه را كه من سوپره‌ماتسيم مي‌نامم، برتري احساس ناب در هنر خلاق است پديده‌هاي بصري دنياي عيني در نظر هنرمند سوپره‌ماتيست، في‌نفسه، بي‌معني‌اند؛ آنچه معني دارد احساس است؛ آنهم احساسي كاملاً مجزا از محيطي كه آن را موجب شده باشد». با اينحال، در توضيح منشاء سوپره‌ماتيسم توسط هنرمند، نكته‌اي را مي‌توان دريافت: «در سال 1913، ضمن تلاش مأيوسانه براي رهانيدن هنر از زير بار شيء، من به شكل چهار گوش پناه بردم و پرده‌اي ررا به نمايش گذارد كه چيزي جز يك مربع سياه بر زمينه سفيد نبود». به سخن ديگر، نقاشي ماله‌ويچ يك عمل خود انگيخته مي‌بود كه بخشي ازنوميدي و بخشي ازايمان مايه مي‌گرفت؛ ولي در اساس، تجربه‌اي ژرفتر را باز مي‌تابيد.

كازيمير ماله‌ويچ (1878-1935)، در رشته هنر در مسكو تحصيل كرد؛ از طريق مجموعه‌هاي شچوكين و مرزف با گرايشهاي نوين آشنا شد. در 1906 با لارينف ديدار كرد و در جريان تجربه‌هاي وي قرار گرفت. ماله‌ويچ درسالهاي 1911و1912، تصويرهايي با عناصر حجمگونه بر گرفته از اشياء طبيعي ساخت كه با كارهاي لژه شباهتي شگفت‌انگيز داشتند (شكل 18) هنرمند از اين شيوه كار راضي نبود؛ زيرا به زعم او ساختمان صوري به ناگزير در اثر عناصر بازنمايي، شكلهاي تنديسوار خرد، و پيچيدگي فضاي تصويري كه نيمي هندسي و نيمي سه بعد نمايي بود مخدوش و مبهم مي‌نمود در اين هنگام، ماله‌ويچ با انگيزشي خود انگيخته تا حذف تمامي عناصر تشويش‌انگيز از تصوير پيش رفت، و همه چيز را از نو آ‌غازيد. آنچه باقي مي‌ماند، ساده‌ترين شكل هندسي- يعني مربعي سياه بر سطح سفيد مي‌بود. (تقريباً در همين زمان، كوپكا در پاريس، حركت در اينسو را آغاز كرده بود». اين اثر ماله ويچ نه يك «تصوير»، بلكه به قول خودش، «تجربه غير عيني محض» بود. اين نفي اساسي، مفهومي تازه را درنقاشي انتزاعي پيش مي‌نهاد. بدينسان، عناصر بياني و توصيفي اكسپرسيونيسم انتزاعي حذف شدند؛ عناصر سازنده (كنستروكتيو) چيرگي مربع سياه بر زمينه سفيد چيزي بيش ازيك نماد خود انگيخته «تجربه غير عيني محض» بود؛ و محرز شد كه نخستين آجر ساختمان نقاشي مطلق است».[29]

شكل شماره (18): كازيمير ماله ويچ، چاقو تيزكن، 1912، رنگ روغن روي بوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پيروزي فن آوري بر طبيعت و انسان مدرن بر خورشيد، درون مايه اپراي بيروني بر خورشيد بود كه از يك موسيقي داراي ربع پرده و اشعارپر طنين آلوژيك شكل گرفته بود. طرح‌هاي ماله‌ويچ براي لباس‌ها و دكور صحنه ها عموماً مايه كوبيستي داشت، ولي يكي از پرده‌هاي پس زمينه صرفاً يك مربع بزرگ را نشان مي‌داد كه صفحه‌اش به صورت ضربدري بين رنگ‌هاي سياه و سفيد تقسيم شده بود. او خود مي‌گفت كه كارش در مورد اين اپرا بود كه به هنري انجاميد كه وي آن را والاگرايي (يا سوپره ماتيسم) ناميد، بي‌ترديد درون مايه آن بذري بود كه فلسفه هنر وي،كه در چندين جستار عرضه شد، از آن روييد. نخستين كار جا افتاده او در دوره سوپر ماتيسم تابلويي بود كه از يك مربع سايه در وسط يك مربع سفيد، كه وسعتش حدوداً دو برابر اولي بود، شكل گرفت.

ترديدي نيست كه هنر او انگيزه عرفاني داشته و نوشته‌هاي او گوياي آنند كه هنر وي از آميزش تفكر ديني وفلسفي مايه مي‌گرفته است.

بدين ترتيب سه تن از برجسته‌ترين پيشاهنگان هنر انتزاعي، يعني دولونه، موندريان، و مالويچ از كوبيسم همچون راهنمودي به سوي هنر غير باز نمودي كامل بهره گرفتند.

 

نقاشان بزرگ و عوامل ديگر

در اينجا نقاشان بزرگي را مورد بررسي قرار مي‌دهيم كه در اين سير به تنهايي تأثير زيادي داشته‌اند يا شخصاً اين روند را طي كرده‌اند و به انتزاع رسيده‌اند. در اين ميان به نقاشاني چون موندريان، خوآن ميرو، ماكس ارنست و كاندينسكي پرداخته مي‌شود و همچنين عوامل ديگري چون مدرسه با هاوس و نقاشان آلماني كه با كوشش و سعي جداگانه اين روند را تكميل كرده اند.

موندريان

وقتي با هنر لژه، پيكاسو، يا دلنه روبرو هستيم؛ تشخيص پيوندهاي ميان هنر نوين با پديده‌هاي دنياي نو آسان مي نمايد حال آنكه در مورد هنرمنداني چون پيت مندريان مسئله بغرنج مي‌شود.

«مندريان از سال 1810 در پاريس اقامت گزيد و در آنجا، كوبيسم لژه و پيكاسو وي را با ساختارهاي معماري گونه نيرومندشان به خود جلب كرد. اينك، هنرمند با تحليل اشياء طبيعي به بسط ساختار صوريشان پرداخت. ولي به زودي چنين نتيجه گرفت كه كويسم «كمابيش طبيعتگرايانه» است و به حد كفايت «به پيامدهاي منطقي كشف خود» دلبسته نيست. هنرمند طي چند سال كوشيد نقشهاي هندسي برگرفته از طبيعت را به خلوص نزديك كند و آنها را با الزامهاي تصوير ـ كه همچون گستره‌اي تخت در يك چارچوبه محسوب مي شد ـ وفق دهد. مندريان در خلال نخستين سالاي اقامت در پاريس، نقاشيهايش را سلسله‌وار اجرا مي‌كرد. به اين ترتيب كه پيشطرحهايي از درختها، منظره‌ها، و طبيعت بيجان مي‌كشيد وسپس در كارگاه، اين پيش طرحها را تا حد شكلهاي ساده‌تر و انتزاعيتر پيش‌ مي‌برد. در جريان عمل، شكلها رفته رفته به بيانهاي بنياديشان بدل مي‌شدند: منحنيها جاي خود را به خطهاي راست مي‌سپردند؛ سطحهاي موازي با گستره تابلو، جاي سطحهاي اريب را مي‌گرفتند؛ و تمامي ريتم هاي مبهم تحت نظم و تبعيت از تباينهاي بنيادي عناصر عمودي و افقي در مي‌آمدند. نتيجه كار، طرحي هندسي و پالوده بود كه به نرمي با رنگهاي خاكستري و اخرايي تعديل مي‌شد».[30]

«موندريان بيش از ديگران به انتزاع مي‌رفت و عبور او از طبيعت به انتزاع، عبوري بس عميق‌تر از كنستابل، روسو، وان‌گوگ و هنرمندان ديگر بود و تعبير و تفسير او از درخت تعبيري ناب‌تر و خالص‌تر و خلاق‌تر بود و حذف و اضافات و بر خورداري او تا مرز تجريد پيش مي‌رفت».[31]

«ساختمان به همانگونه كه موندريان مي‌گويد ـ اساس همه چيز است.»

موندريان تمايل داشت از فضاهايي نقاشي كند كه در آن جا بتوان اشكال جزيي و فرعي را محو كرده و به جاي آن بر شكل و طرح كلي تأكيد كرد.

تأثير از كوبيست ها را درسالهاي 1911 و 1912 مي‌توان به راحتي در دوسري از نقاشي‌هايش پيدا كرد. تركيب بنديهاي طبيعت بي‌جان و يكسري نقاشي‌هاي شش عددي كه بر مبناي يك «درخت سيب» هستند. (شكل 19)

تمايل براي نمايش جسم در سطح، در تكامل سري نقاشي‌هاي درخت سيب بيشتر مشهود است، ليكن فرق اساسي بين دو موضوع وجود دارد كه مي‌توان آنرا دليل اختلاف ديدگاه‌ها به حساب آورد و آن، اينكه طبيعت بيجان تنها يك تركيب بندي ساخت بشر است، در حالي كه درخت سيب في نفسه به تلاشش بيشتر احتياج دارد. ر نهايت چنين به نظر مي‌رسد كه درخت بايد تسليم مراحل مختلف و مداوم اين تغيير شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


شكل شماره (19): پيت موندريان، درخت سيب در شكوفه، 1912

 

     تا زماني كه اين پديده، درعناصر متشكله نقاشي مستحيل گردد. براي ما موفقيت بسيار خوبي است كه مي‌توانيم در جريان يك تغيير- حذف و جايگزيني از طبيعت توسط موندريان قرار گيريم و نتايج اين سلسله مراتب پيرايش و ساده كردن را مشاهده كنيم. جداي از پيرايش و بررسي مكرر موضوع جنبه هاي ديگري از آثار موندريان در اين دوره وجود دارند كه آنها را به كوبيسم مرتبط مي‌كنند.

     اول: تمايلي به تركيبات مورب، كه قسمت‌هاي اصلي نقاشي بر روي يك سطح بيضي شكل متمركزند و اهميت زيادي به گوشه‌هاي بوم داده نشده است. اين تمايل به، تركيب مايل به مركز بوم، قبلاً هم در آخرين اثر دوره دامبرگ «ديده شده و اكنون تحت تأثير كوبيسم، پيشرفت كرده بود و هم‌چنين مي‌رفت كه درسال‌هاي آينده پيشرفته‌تر گردد.»

مجذوبيت موندريان به دنياي شكل و خط، باعت شد روند تكامل و مطالعه رنگ را متوقف سازد. آثار دوران پاريس به رنگهاي قهوه‌اي كمرنگ، آبي، زرد و خاكستري و هر ازگاهي قرمز رنگ، در اين آثار از شدت و اشيأ گرفته شده و نيز تا حدي متمايل به درجات رنگي كوبيست‌ها بود كه در مراحل اوليه تركيبات سرخ را پايه اصلي كارشان قرار مي‌دادند.

     موندريان مي‌گويد: «بعد از مدت زيادي بررسي، دريافتم كه كيفيت‌ها و حالت‌هاي ذهني و احساسي كه خصوصيات شكل و رنگ طبيعي را دربر مي‌گيرند، حقيقت خالص را مي‌پوشانند. ظاهر اشكال طبيعي تغيير مي‌كند ولي حقيقت همچنان باقي مي‌ماند. براي بوجود آوردن حقيقت خالص از طريق پلاستيك يا تجسمي، لازم است اشكال  طبيعي را به عناصري با شكل ثابت بر گردانيم و رنگ طبيعي را به رنگ اصلي بايد توجه داشت هدف بوجود آوردن اشكال و رنگ‌هاي خالص ديگري، با محدوديت‌هاي ديگر نيست تا به مطلب ديگري در «همان سطح» اشاره شود، بلكه سعي در از بين بردن آنها به نفع يك اتحاد با ارزش مي‌باشد. اين آزمايشات براي تحليل اشكال طبيعي به عناصرشان. سالهاي 1911، تا آغاز جنگ جهاني اول و حتي كمي بيشتر از آنرا وقف خود كرد كه پيشرفت واضح و مشخصي در آنها وجود آورد، يك حالت متوالي در جهت رسيدن به خلوص، به عنوان مثال حلقه‌هاي در حال نوسان كه هنوز در نسخه سال 1911 «آخرين پرده از درخت سيب» ديده مي‌شود، كاشته شده و قطعات مستقيم يا مدور يا به عبارتي به وضوح رياضي نزديك شده‌اند».[32]

     «موندريان در منظره‌ «5 درخت بر رودخانه گين در زير مهتاب»، درختان به صورت تنه‌هايي باريك انعطافي طراحي شده كه انعكاس اين درختان قائم در زير آب زيرا افق نشان مي‌دهد كه آنها به طور نامحسوسي در حال حركت و لرزش آنها پاسخي به تابش نور و ماه است. اين موضع در پرده بزرگ جنگل نزديك ال سال 1908، شدت بيشتري پيدا مي‌كند، به طوري كه بيننده در جنگلي فرو مي‌رود كه ظاهراً انرژي آزاد شده در آن به صورت اجرام طلايي و تابان به حركت در مي‌آيد.

     اينك اين پرده را هم به يك صحنه صبح و بعد از ظهر نسبت مي دهند. به ترتيبي است كه خورشيد مي‌تواند به ماه تغيير شكل دهد و ابهام مكرري را كه دربسياري از طرح‌هاي نهايي نقاشي‌هاي مناظر شمالي وجود دارد، از بين مي‌برد».[33]

     مندريان در 1914 به هلند بازگشت. دراينجا، ساده سازيهاي صوري را همچنان ادامه داد و عناصر فردي و عاطفي را از نقاشي انتزاعي خود زدود. اكنون، او اسلوب فضا سازي كوبيست‌ها را در گستره‌اي كاملا تخت خلاصه كرد؛ و استخوانبندي هندسي را به دو عنصر بنيادي عمودي و افقي كاهش داد (شكل 20). با اينحال، هنرمند هنوز اين احساس را داشت كه همچون يك نقاش امپرسيونيست به ظاهر مغشوش طبيعت متكي بود. مندريان در طي سالهاي اقامتش در هلند به اين بينش قطعي مي‌رسد كه هماهنگي زيبايي شناختي اساساً با هماهني طبيعت تفاوت دارد؛ و اين كه انتزاع راستين، هرگز از روند تصنيع هماهنگي طبيعي حاصل نمي‌شود؛ زيرا هماهنگي مزبور را تنها مي‌توان به مثابه تجسم نارساي يك هماهنگي عام در نظر گرفت. او مي‌گويد: «احساس زيبايي همواره به واسطه ظاهر شيء با مانع برخورد مي‌كند؛ و از اينرو، بايد شيء از تصوير كاملاً حذف شود». تنها از طريق زيايي ناب، همنوايي روابط ناب، هماهنگي و تعادل تباينها مي‌توان به مفهومي عام و فراگير دست يافت. از لحاظ تصويري، تركيب‌بندي همانا واقعيت است تركيب‌بندي نه فقط به واسطه «عناصر طبيعي»، بلكه همچنين به واسطه عناصر فردي مخدوش مي‌شود. عناصر فردي نوعي تغزل پديد مي‌آورند كه زيبايي ناب را مي‌زدايد. عناصر مزبور نه هماهنگي عام، بل عاطفه تغزلي مي‌آفرينند. اشياء و عواطف، هنر تجسمي ناب را غير ممكن مي‌كند، چرا كه همواره شكل محدود و بازنمايي حاصل مي‌طلبند».[34]

شكل شماره (20): پيت مندريان،چارگوشه‌هاي رنگي در داخل بيضي، 1914-1915.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


     از سالهاي 1916-1917 به بعد نقاشيهاي مندريان صرفاً آرايشهاي متعادل از چهارگوشه‌هاي رنگين بر زمينه‌اي روشن‌اند. با اين حال، هنوز اين چهار گوشه‌ها فضاي سه بعد نمايي را تداعي مي‌كنند و هنوز فرم‌هاي محدود و مجزا را ندارند. همچنان، عناصر تداعي كننده، فرم تجسمي ناب را مخدوش مي‌نماياند.

     هنر مند براي حذف اين عناصر مزاحم، چهارگوشه‌ها را به يكديگر مي‌چسباند. به اين ترتيب، به نظر مي‌رسد كه سراسر گستره تابلو واسطه خطهاي عمودي و افقي به چهار گوشه‌هايي به اندازه‌هاي مختلف بخش شده‌اند.

     اكنون، چهار گوشه‌ها به عنوان فرم‌هاي محدود و مجزا، بلكه به منزله اجزاء ادغام شده گستره تابلو تعريف مي‌شوند. بدينسان در هنر مندريان، انتزاع به مثابه يك ارزش مطلق مطرح شد.

 

واسيلي كاند ينسكي

«سالهاي 1910-1911 را مي توان سالهاي پيدايي جريان هنر انتزاعي به شمار آورد. ليكن، سرچشمه‌هاي اين هنر به سالهاي بشتر بر مي‌گردد. در حدود 1905، هدف اساسي هنر آن بود كه جهان دروني انسان را بدون توسل به استعاره‌هاي جهان بروني بيان كند. اصل آن بود كه به عوض زونگاري از اشيا خود تصوير همچون شيء در نظر گرفته شود كه از طريق ساختمانش احساس را مشابه با احساس حاصل از پديده‌ها و روندهاي طبيعت مرئي برانگيزد. اين هدف در همه جا دنبال مي‌شد. در فرانسه، تحول كوبيسم تحليلي از يكسو به ارفيسم دلنه، و از سوي ديگر به كوبيسم تركيبي پيكاسو، براك و گريس انجاميد. در آلمان، همه چيز براي دستيابي به يك راه‌حل مهيا شده بود. زيبايي شناسي يوگنشتيل مسئله هنر انتزاعي را طرح كرده بود. انگارهاي نبيها و فودها نيز تأثيري برانگيزاننده داشت، و فقط يك فشار لازم بود تا تصوير انتزاعي پديد شود. اين فشار توسط واسيلي كاندينسكي وارد شد.

معمولاً، كاندينسكي را مبتكر نقاشي انتزاعي مي‌دانند. اما بايد در نظر داشت كه او صرفاً اوج روندي را مي‌نماياند كه از پيشتر آغاز شده بود. هانري وان دولده (1863-1957)، طراح و معمار بلژيكي، گاهگاه آثاري به شيوه آرنوو مي‌آفريد كه موضوعشان قابل تشخيص نبود. با اينحال، نقش و نگار كارهاي مزبور را مي‌توان بر شكلهاي گياهي مبتني دانست. كاندينشكي، نخستين نقاشي آبرنگ انتزاعي خود را در 1910 آفريد (شكل 21). دلنه و كوپكا نيزد ر 1912 به نتيجه‌اي مشابه رسيدند؛ و نيز لارينف در مسكو به سال 1911 راهش را به سوي قالب انتزاعي گشود. در واقع، در سراسر اروپا مسئله آنچنان روشن شده بود كه راه‌حل هم در همه جا تقريباً در يكزمان پيش آمد.

غالباً در توضيح علت انتزاعگرايي كاندينسكي، بر روس بودن او تأكيد مي‌شود. خود او بارها گفته است انچه نيروي تخيلش را به بيان انتزاعي كشانيد، منظره غروب مسكو بوده است. بيشك، زبان نشانه‌اي شمايلهاي روسي، حالت رمزآميز و رنگين كليساهاي ارتدكس به هنگام شفق، تزيينات انتزاعي و رنگارنگ هنر قومي روس، جملگي مي‌توانستند تجربه‌هاي بصري كاندينسكي را- به عنوان يك هنرمند روسي به خود مشغول دارند. علاوه بر اين، سرشت روسي هنرمند، جداييش را از دنياي مادي و محسوس آسانتر مي‌كرد: نقاشان قديم روسي با جهان‌نگري عارفانه خويش هيچگاه هنر را تقليدي از جهان محسوس نمي‌دانستند. اين جهان‌نگري تا ژرفاي انديشه هنرمندان نوين روس نيز رسوخ كرده بود. بي‌سبب نيست كه پژواك جنبشهاي هنري غرب- نظير سمبليسم، فوويسم، كوبيسم و فوتوريسم- در روسيه، صورتي انتزاعيتر به خود گرفت. كاندينسكي از كودكي حساسيتي مفرط به رنگ، و استعدادي قوي در تلفيق رنگ وصوت داشت. رنگها براي او تداعيهاي موسيقيايي ايجاد مي‌كردند. البته، حال و هواي هنري زمان، اين حساسيت را در او پرورش داد. پيوستن نقاشي با موسيقي، يكي از انگار‌هاي مطلوب رمانتيك‌هايي چون نوواليس بود كه در آخر سده نوزدهم توسط هنرمندان يوگنشتيل با قوت تمام احياء شد. نقاشان فرانسوي نيزبا اين انگار آشنايي داشتند؛ چرا كه دلاكروا موسيقي تصوير را پيش نهاده بود. اديلن ردن، و بيش از او، گوگن و وان‌گوگ كوشيدند نظر دلاكروا را تحقق بخشند. وان‌گوگ گفته بود كه نقاشي آينده «بيشتر موسيقي گونه و كمتر مجسمه گونه» خواهد شد. اين انگارها، بر اثر نفوذ سمبليست‌ها، جو هنري مونيخ درسالهاي نخست قرن حاضر را فرا گرفته بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


           

 

                شكل شماره (21): واسيلي كاندينسكي، بي‌نام، 1910، آبرنگ و مركب

                                   

علاوه بر اين، كاندينسكي شوقي مفرط به نقاشي نوين و انديشه‌هاي متبلور در آن، داشت. او با مشاهده آثار امپرسيونيستي متأخر در مسكو به اين نتيجه رسيد كه صرفاً با كار بست رنگ و خط است كه نقاش مي‌تواند همه توجهش را از شيء به نقاشي متمركز كند. اين طرز تلقي، از جهت منفي، ترديد در اهميت موضوع را برايش آورد؛ و از جهت مثبت، ايمان به قدرت مستقل

رنگ را در او برانگيخت. زماني كه كاندينسكي در مونيخ و پاريس. مستقيماً با تحول شتابان نقاشي معاصر مواجه شد، بر زمينه همين ترديد و ايمان، به سوي نقاشاني كشانيده شد كه بر نيروي رنگ پاي ميفشردند. (او رويهمرفته به سزان توجهي عميق نكرد). تمامي فعاليت كاندينسكي از 1905 تا 1910، در جهت پاسخگويي به اين پرسش گوگن؛ «چرا نتوان هماهنگيهاي رنگيني آفريد كه با حالات رواني مطابق باشند؟». و سرانجام كوششهاي كاندينسكي منتج به آفرينش نخستين نقاشي انتزاعي شد».[35]

 

مي‌توانيم با اجمال بگوييم كه هنر كاندينسكي رويشي است از فوويسم و هنر قومي، ولي اگر بخواهيم آن را بفهميم بايسته است كه موسيقي را هم به عنوان تجربه و حال و هم به عنوان ايده، به آن دو آبشخور اضافه كنيم.

كاندينسكي به اعلا درجه واگنر را مي‌ستود و معتقد بود كه وي موسيقي، شعر، و صحنه را در مجموعه سازمندي در هم اميخته و به اپرا، كه تا آن زمان هنري بيش از حد دنيوي بود، بعدي معنوي بخشيده است.

نقاشي به نوشته كاندينسكي، مي‌تواند همان انرژي‌هايي را در مشاهده‌گر ايجاد كند كه موسيقي مي‌تواند در شنونده، ايجاد كند كاندينسكي جوياي پژواك است: درست همانند رابطه موسيقي با شنونده، شكل‌ها و رنگ‌ها بايد به روح مشاهده گر نفوذ كنند، تارهاي وجودش را به ارتعاش درآورند و در اعماق ذهنش طنين افكند.

«كاندينسكي در كتابي كه تحت عنوان «درباره عنصر معنوي در هنر» به سال 1910 مي‌نويسد، از هماهنگي اي در رنگها و شكلها سخن مي‌گويد كه فقط مي‌تواند بر اساس «رويارويي هدفمند باروح آدمي» مبتني باشد. او در جايي از كتاب مذكور تأكيد مي‌كند كه «تركيب بندي (كمپوزيسيون9، تلفيقي از فرم‌هاي رنگي و ترسيمي است كه وجود مستقل دارند، و به واسطه ضرورت دروني فراخوانده شده‌اند، و از اينرو با هم مي‌زيند؛ اينها كلي را مي‌سازند كه تابلو نام دارد». در اين تعريفها، بازنمايي شيء يكسره نفي نمي‌شود. در واقع، آثار كاندينسكي بين 1910 (كه نخستين اثر انتزاعي آزمايشيش رخ مي‌نمايد) تا 1912، هنوز حاوي برخي نشانه‌هاي هر چند مبهم از تجربه عيني است (شكل 22). تنها از اين به بعد است كه وي درصدد برمي‌آيد كه خويشتن را به مدد هماهنگي ناب عناصر تصويري بيان كند (شكل23)».[36]

شكل شماره (22): واسيلي كاندينسكي، قوس سياه،

 1912، رنگ روغن روي بوم

شكل شماره (23):واسيلي كاندينسكي، بديهه سازي شماره13، 1913، رنگ روغن روي بوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


«او كه خطوط نيروي خاص خويش را شناخته است، آنها را در فضاي بكر مي‌پراكند و به نوسان وا مي‌دارد. رنگ را از فرم مي‌رهاند و با غريزه‌اي عاري از خطا، نوسانها را پخش مي‌كند. آزادانه قلم مو مي‌كشد، رنگ مي‌گستراند و خطهاي عميق سياه به كارمي‌برد، هر چند كه در ياداشتهايش اذعان دارد كه از رنگ سياه مي‌هراسد و آن را به سكوت مرگ تشبيه مي‌كند. كاندينسكي بيش از هر چيز، فضايي را مي‌سازد كه فوتوريست‌ها و بعدها جكسن پالك در آثارشان مدام درجستجوي آن بودند: فضايي كه تماشاگر را مفتون كند و او را در كانون تركيبي متمايل به مركز قرار دهد اين شيوه كار كاندينسكي، اكسپرسيونيسم انتزاعي ناميده شده است ».



[1] - آرناسن، يورواردور هاروارد ـ تاريخ هنر نوين ـ ترجمه محمد تقي فرامرزي ـ انتشارات زرين و نگاه ـ چاپ دوم. پائيز 1374 ـ ص 17.

[2] -پاكباز، رويين ـ در جستجوي زبان نو ـ انتشارات نگاه ـ چاپ دوم ـ 1374 ـ ص237.

[3]- آرناسن، يوروادور هاروارد- تاريخ هنر نوين- ترجمه محمد تقي فرامرزي- انتشارات زرين و نگاه چاپ دوم- پاييز 1374- صص 28-27.

[4] -همان، ص 30.

 

[5] - آرناسن، يوروادور هاروارد- تاريخ هنر نوين- ترجمه محمد تقي فرامرزي- انتشارات زرين و نگاه چاپ دوم- پاييز 1374- صص 36-37.

2 همان، ص 39.

[6] -آرناسن، يوروادور هاروارد- تاريخ هنر نوين- ترجمه محمد تقي فرامرزي- انتشارات زرين و نگاه ـ چاپ دوم ـ پاييز 1374- ص39.

[7] - آرناسن، يوروادور هاروارد- تاريخ هنر نوين- ترجمه محمد تقي فرامرزي- انتشارات زرين و نگاه چاپ دوم- پاييز 1374- ص 38.

[8] -مرزبان، پرويز خلاصه تاريخ هنر تهران سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي چاپ دوم 1376-
ص 221.

[9] - اسليف، كسي مور نقاشان جهان (منظره) ترجمه كرامتي- چاپ كاروان- سال 1378. ص30.

[10] - داو، فردريك آشنايي با آثار وان گوگ ترجمه ع شروه انتشارات بهار.

[11] - پاكباز، رويئن در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم سال 1374- صص 316-315.

[12] - پاكباز رويئن- در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم سال 1374- صص 371-370.

[13] - آرناسن، يوروادور هاروارد- تاريخ هنر نوين- ترجمه محمد تقي فرامرزي- انتشارات زرين و نگاه چاپ دوم- پاييز 1374- ص 43.

 

[14] - پاكباز، رويئن در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم سال 1374- صص 375-376 .

[15] - پاكباز، رويئن در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم سال 1374- ص 430.

[16] - پاكباز، روئين در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم سال 1374- صص427 - 428.

[17] - مجله هنرهاي تجسمي- شماره يازدهم، صص 100 - 89..

[18] - لوسي اسميت، ادوارد آخرين جنبشهاي هنري قرن بيستم- ترجمه دكتر سميع آذر چاپ نشر نظر 1380- صص 70-68.

[19] - هنر نوين، 1770ـ 1970، جوليوكارلو آرگان ]به نقل از «پيام» يونسكو، شماره 130، ص23[.

[20] - هنر نوين، 1770ـ 1970، جوليوكارلو آرگان ]به نقل از «پيام» يونسكو، شماره 130، ص23[.

[21] -پاكباز، رويئن ـ در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم- سال 1374- ص 472.

[22] - شكست و  پيروزي  پيكاسو، صص 100-101.

[23] - پاكباز، رويئن ـ در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم- سال 1374- صص 480-481.

[24] - پاكباز، رويئن در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم- سال 1374- صص482-483.

[25] - پاكباز، رويئن در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم- سال 1374- ص488.

[26] - پاكباز، رويئن در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم- سال 1374- ص 594.

[27] - پاكباز، رويئن در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم- سال 1374- صص 500-501.

[28] - پاكباز، رويئن در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم- سال 1374- ص 521.

[29] - پاكباز، روئين در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم- سال 1374- صص 525-523.

 

[30] - پاكباز، رويئن در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم- سال 1374- صص 531-533.

[31] - كلارك، كنت- سير منظره پردازي ترجمه بهنام خاوران- اتاق چاپ- سال 1370، ص 126.

[32] - بررسي نهضت دستيل، شاخه‌اي ازكانستر كتيويسم ترجمه‌اي است از بخشي از كتاب «دستيل» اثر دكتر «ياخه» ص 7.

[33] - حسيني. مژگان- هنر و انديشه مندريان از ديدگاه تحليلي- استاد راهنما روئين پاكباز- سال 72-71.

[34] - پاكباز، رويئن در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم- سال 1374- ص 533.

[35] - پاكباز، رويئن در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم- سال 1374- صص 520-519.

[36] - پاكباز، رويئن در جستجوي زبان نو- انتشارات نگاه- چاپ دوم- سال 1374- ص 521.

2- كاندينسكي و سير تحول او، در آشتن 0به نقل از دفتر «فصلي در هنر»، زمستان 1349، از انتشارات تالار ايران (قند ريز)، ص 69-70).

هیدگر متاخر

هیدگر متأخر و باقی قضایا

اندیشه > حکمت‌و فلسفه  - زهرا گلپایگانی:
مارتین هیدگر (1889-1976 م) اندیشمند و فیلسوف آلمانی، یکی از بزرگترین منتقدان تاریخ متافیزیک و عقل‌باور جهان غرب است.

او با اعلام شکست پروژه‌ای که بر مبنای سوژه محوری در جهان غرب پای گرفت و معرفی آن به عنوان منشأ اصلی بحرانها و مشکلاتی که جهان با آن روبه‌روست، پایه‌های ظاهراً مستحکم حکومت دو هزار سالة عقلانیت را در غرب متزلزل ساخت.نوشته‌های هیدگر به دشوار بودن شهرت دارند، او از معدود اندیشمندانی است که در عصر جدید آرا و نظراتش بر حوزه‌های مختلف فکری ـ فلسفی تأثیری بسزا داشته است. این نوشتار مروری است بر کتاب «هیدگر متأخر» از جورج پاتیسون، انتشارات راتلج.

حیات فکری هیدگر را غالباً به دو دوره (متقدم و متأخر) و بعضاً به سه دوره (متقدم، میانی و متأخر) تقسیم می‌کنند، که البته مهمترین اشتغال فکری او در تمام این دوره‌ها مسأله غفلت از هستی و حقیقت آن و تبیین ریشه‌ها و نیز عوارض و نتایج فجیع  و مصیبت‌بار چنین غفلتی در جهان و خسرانی است که بواسطه آن بر تاریخ متافیزیک غرب وارد شده است.

سال 1935 مبدأ شروع حیات فکری هیدگر متأخر است. زبان و شیوه بیان او در این دوره آشکارا با زبان رایج و متعارف در میان فلاسفه تفاوت پیدا می‌کند و به گونه‌ای  خاص به زبان شعر و شاعری، سخنان  رمزآمیز و کلام عرفانی شباهت می‌یابد. او در این مرحله به جای طرح مسأله معنای هستی و موجودات از حقیقت امر قدسی یا مقدس سخن به میان می‌آورد و در نهایت نیز از خدای واحدی سخن می‌گوید که تنها اوست که می‌تواند ما را نجات دهد و ما اینک باید با بصیرت و نگاهی دیگر در انتظار او باشیم.

هدف از بیان موجز و مقدماتی مطالب فوق، ایجاد زمینه مناسبی  برای آشنایی با  کتاب «هیدگر متأخر» (TheLater Heidegger) اثر جورج پاتیسون   (George Pattison)  می‌باشد.

جورج پاتیسون در این کتاب براساس مهم‌ترین آثار متأخر هیدگر، به ترسیم نقشه فکری و محورهای عمدتاً انتقادی اندیشه‌های متاخر او درباره استیلای عقلانیت مفهوم‌محور و تکنولوژی پیشرفته حاصل از آن در جهان غرب می‌پردازد.کتاب مذکور مشتمل بر یک پیشگفتار کوتاه و 8 فصل است.

فصل نخست کتاب با عنوان «آیا هیدگر متأخر وجود دارد؟» شروع می‌شود. مؤلف در این فصل درباره خطراتی که به اعتقاد هیدگر بواسطة پیشرفت تکنولوژی جدید، جهان را تهدید می‌کند و نیز علل ریشه‌ای آن و خطر ظهور پدیده قالب‌بندی (Enframing) و دیدن جهان به گونه‌ای که ما بدان شکل داده‌ایم و بحرانهای حاصل از آن به بحث می‌پردازد. همچنین در این فصل اجمالاً در باره  دوره‌های حیات فکری هیدگر، مسألة مرگ و نگاه انتقادی او از زوایای گوناگون به جهان غرب و مبانی متافیزیکی آن بحث می‌شود.

عنوان‌فصل دوم کتاب،«سال1933 و پس از آن» است. مؤلف در این فصل به بررسی دوره‌ای از حیات فکری هیدگر می‌پردازد که به لحاظ سیاسی، بحث برانگیزترین دوران حیات او بوده است. در این فصل مولف همچنین ضمن ارائة تحلیلی مجمل از آرا و فعالیتهای سیاسی هیدگر، به طرح و بررسی سؤالات و ابهاماتی که دربارة رابطة او با حزب ناسیونال سوسیالیسم وجود دارد و همچنین مسأله پذیرش تصدی ریاست دانشگاه در زمان حکومت هیتلر از سوی او، کناره‌گیری سریعش از آن، سکوت سنگینش حتی پس از شکست این حکومت و نیز دلایل و توضیحاتی که در این باره می‌توان عرضه داشت، به بحث می‌پردازد.

در این فصل به خصوص از موضع انتقادی هیدگر در برابر مدرنیته، آثار و نتایج آن، تکنولوژی پیشرفته و نمودها و تجلیات گوناگونش (صنایع کشاورزی مدرن، روشهای جدید تولید غذا، کشتارهای دسته جمعی و …) که منجر به هتک حرمت مرگ و زیارتگاه مقدس آن شده است، به بحث پرداخته می شود.

عنوان فصل سوم کتاب «تکنولوژی» است. در این فصل مؤلف از آرای خاص هیدگر در باب تخنه (Techne)، حقیقت، تکنولوژی و ذات آن و چگونگی تأصیل این اصطلاحات به ریشه‌ها و معانی اصیل‌شان به بحث می‌پردازد.

عنوان فصل چهارم کتاب  «دیدن چیزها» است. مؤلف در این فصل به بررسی دیدگاه خاص هیدگر در باره  هنر می‌پردازد. در این فصل همچنین موضوعاتی چون چیستی شئ و نگریستن به چیزها مطرح و بررسی می‌شوند.

عنوان فصل پنجم کتاب «نیچه» است. به اعتقاد هیدگر، نیچه از سازندگان متافیزیک سوژه محور غرب و در واقع نقطه پایانی آن است. با نیچه تاریخ متافیزیک غرب به نهایت خود می‌رسد که پس از او تفکر باید با جهشی خود را به حیطه جدیدی از تأمل در افکند.

عنوان فصل ششم کتاب  «آغازه‌های اولین و دومین فلسفه» است. در این فصل به مسأله بازگشت هیدگر به آغازه‌های نخست فلسفه و فلاسفه پیش از سقراط و تحلیلهای خاص او از کلام آنان پرداخته می شود.

عنوان فصل هفتم کتاب «هولدرلین» است. مولف در این فصل به بررسی دیدگاه مثبت هیدگر در باره هولدرلین، تأثیر اشعار او بر اندیشه‌های متأخر هیدگر، شیوة هرمنوتیکی او در قرائت و تحلیلهایش از اشعار هولدرلین و چگونگی تلقی هیدگر از شعر و زبان می‌پردازد.

عنوان فصل هشتم کتاب  «کدامین متفکر؟» است. مولف در این فصل ضمن بررسی جایگاه شعر در افکار هیدگر متأخر و عارفانه بودن اندیشه‌های او در این دوره، به بررسی تأثیر اسطوره‌های دینی و نیز اندیشه‌ها و مکاتب عرفانی مشرق‌زمین بر افکار هیدگر متأخر می‌پردازد. همچنین در این فصل در مبحثی تحت عنوان «بوم‌شناسی عمیق» به طرح نظرات انتقادی هیدگر در باب تکنولوژی مدرن و بحرانهای محیطی حاصل از آن پرداخته می‌شود.

عنوان مبحث پایانی فصل هشتم که کتاب نیز با آن خاتمه می‌یابد، «فلسفه» است. در این مبحث مولف به طرح و بررسی این سئوال که آیا اساساَ هیدگر یک فیلسوف بود؟ می‌پردازد.
در ذیل ترجمه صفحه‌ای از کتاب هیدگر متأخر به عنوان نمونه ارائه می‌گردد، قابل ذکر است که نکات بیان شده در میان کروشه‌ها از سوی مترجم جهت توضیح بیشتر مطالب، افزوده شده است.

با رجوع به موضوع مرگ که اساساً مرتبط با موضوع زمانمندی است، ما به نمونه‌ای همگون از پیوستگی و گسستگی  [در اندیشه‌های هیدگر متقدم و متاخر] دست می‌یابیم. بدون شک مسأله مرگ یکی از محورهای مهم و اصلی اندیشه‌های هیدگر متقدم بوده است. مطمئناً تأثیر عام و فراگیر کتاب هستی و زمان تا حدود زیادی مرهون تأکید صریح هیدگر بر فراخوانی او به «آمادگی برای مرگ»  به مثابه طریقی اساسی برای نیل به وجود اصیل است.

مع‌الوصف هیدگر در کتاب ادای سهمی به فلسفه در جریان نفی هر گونه قرائت انسانشناسانه و یا روانشناسانه از کتاب هستی و زمان (ضمن تصدیق وجود نوعی توجیه ظاهراًَ قابل قبول و خاص برای آن)، به خصوص لحاظ رسالت آن  [کتاب هستی و زمان] را به عنوان «فلسفه  مرگ» مردود می‌شمارد (مجموعه آثار  ج 65: ص 283). با وجود این, مسأله  مرگ همچنان موضوعی اساسی است. هیدگر در کتاب ادای سهمی به فلسفه تأکید می‌کند که صرفاً انسان «واجد» امتیاز قرار گرفتن در برابر مرگ و رو به رو شدن با آن است، چرا که انسان موجودی است که مشتاق هستی (Seyn) است: مرگ والاترین گواه [برترین دلیل] برای هستی (Seyn) است (مجموعه آثار  ج 65: ص 230). مرگ منکشف مسأله هستی است (مجموعه آثار  ج 65: ص 284).

بنابراین عجیب نیست وقتی  ما می‌خوانیم که «مرگ» (یا لحاظ انسان‌[ها] به عنوان میرندگان) یکی از ارکان چهارگانه زمین، آسمان، مرگ (یا میرندگان) و خدایان است، چیزی که خود یکی از خاص‌ترین اندیشه‌های هیدگر متأخر در باره هستی است.

نقش و [تأثیر مسأله] مرگ بر [اندیشه‌های] هیدگر متأخر در سخنانی که او در باره «مأمن» [موطن] در سال 1961 هنگام بازگشت به زادگاهش، مسکیرش ایراد نمود، به خوبی نمایان است. سخنان هیدگر  [در این باره] وقتی به اوج خود می‌رسد که او با لحنی ادیبانه می‌پرسد کجاست، آنجا که ما برای تأمل بهتر در باره راز خاستگاه و «مأمن» خود در عمیق‌ترین معنای آن، باید بدانجا رویم، و خود  در پاسخ می‌گوید که ما باید به «گورستان» رویم: آنجا جایی است که ما می‌توانیم به بهترین وجه ممکن به یادآوری امور  [مرور حوادث] گذشته بپردازیم، چیزهایی که می‌توانند فارغ از تفرقه و اغتشاش مادی و بی‌نظمی [موجود در] زندگی شهری مدرن، موجب تنسیق معنایی [برای ما] گردند.

اما آهنگ دعوت به این گونه تعمق فکری ـ تأملی با آهنگ فراخوانی به گونه‌ای تصمیم‌گیری قهرمانانه در برابر مرگ نابودکننده‌ای که در کتاب هستی و زمان به چشم می‌خورد، تفاوت بسیار دارد. گرچه در هر دو مورد رویارویی  با مرگ چیزی است که به عمیق‌ترین وجه ممکن می‌تواند موجب تنویر و ایضاح مسأله  هستی گردد.

 Title: Routledge Philosophy Guidebook to the Later Heidegger 
Auther :  By George Pattison

pages :  230

Publisher :  Routledge  philosophy Guidebooks

Series : Routledge Philosophy Guidebook to


عنوان کتاب: هیدگر متاخر 
مولف: جورج  پاتیسون

نیچه و پست مدرن

 

اندیشه > حکمت‌و فلسفه  - محمد معماری:
جای گرفتن تفکر نیچه در درون پارادایم‌های پیشامدرنیته، مدرنیته و پست‌مدرنیته همواره محل جدل و مناقشه بوده‌است.

 پیتر چایلدز و جان لچت او را فیلسوفی مدرن می‌داند. لارنس کهون در مجموعه ارزشمند «از مدرنیسم تا پست مدرنیسم» آرای او را در قالب دوره پیشامدرن طبقه‌بندی کرده است در حالی که به نظر او «نیچه فیلسوفی است که بیش از همه بر پست مدرنیسم تاثیر گذاشته است»(1). دیوید لایون او را فیلسوفی پست مدرن می‌داند که «پیش از آنکه پسامدرنی در کار باشد پست مدرن بود» (2) و جیانی واتیمو فیلسوف برجسته ایتالیایی نیز که در بخش پایانی کتاب پایان مدرنیته خود، در مقاله «نیهیلیسم و پست مدرن در فلسفه» به بررسی آرای  نیچه می‌پردازد، به همین سیاق او را بانی پست مدرنیسم معرفی می‌کند.(3)
نیچه به همان اندازه که نبوغ معطوف به جنونش فرجامی تراژیک را برای زندگی‌اش  رقم زد، به همان اندازه نیز جریان و تاثیر اندیشه‌اش در دوران حیاتش ناامید کننده و نامنصفانه بوده است.

البته از این جهت شاید نتوان عصر حیات نیچه را مقصر دانست؛ چرا که نیچه دوران حیات خود را ناتوان از درک اندیشه‌های خود می‌دانسته است و از این جهت خود را فیلسوفی نابهنگام با تاملاتی نابهنگام معرفی کرده است. «چنین گفت زرتشت»، شاهکار بی بدیل خود را کتابی برای همه کس و هیچ کس دانست. مجموعه‌ای که پس از مرگش در قالب کتاب «خواست قدرت» منتشر شد را  سیاست دو قرن آینده خوانده است و در مقدمه «دجال» کتاب را از آن آیندگان دانسته است.

«این کتاب از آن چندی بیش نیست. شاید هیچ یک از آنان هنوز حتی به دنیا نیامده باشند. احتمالا آنان خوانندگانی هستند که زرتشت مرا در می‌یابند. چگونه مجاز بودم خودم را به کسانی محدود کنم که امروز برایشان گوش‌های شنوایی وجود دارد؟ فقط پس فردا از آن من است. زندگی بعضی کسان پس از مرگشان آغاز می‌شود.»(4)

پس آیا اکنون و بیش از یک قرن پس از مرگ او زمان درک آثارش فرا رسیده است؟ تاریخ اندیشه مغرب زمین در قرن بیستم پاسخ این پرسش را داده است. تاثیری که افکار نیچه بر بزرگ‌ترین فیلسوفان دوران معاصر بر جای گذاشته نشان دهنده اقبال و فهم اندیشه‌های او در قرن بیستم بوده است.

نقد و تفسیر آرای  وی نیز همواره در دهه‌های گذشته در کانون توجه اصحاب اندیشه بوده است. از این رو، پیش بینی این نابغه از توجه قرن‌های آینده به وی کاملا صحیح بوده است. اما این پیش بینی در مورد کشوری همانند ایران نیز می‌توانسته تعمیم پذیر بوده باشد؟ برای فرهنگ و جامعه‌ای که خارج از متن تولید و نقد اندیشه قرار دارد و از این حیث فرهنگی حاشیه‌ای به حساب می‌آید، آگراندیسمان روی این اندیشمند، آیا می‌تواند «طبیعی» و نشانگر هم زمانی اجتناب‌ناپذیر توجه جهانیان به این متفکر باشد؟

در حالی که بن مایه‌ها و زیر بناهای اساسی و کلاسیک جهان اندیشه غرب هنوز در ایران مورد توجه قرار نگرفته است و بسیاری از متون و منابع کلاسیک و جریان‌ساز تفکر مغرب زمین هنوز ترجمه نشده است و بسیاری از فیلسوفان برجسته غربی برای ایرانیان هنوز ناشناخته هستند، اقبال گسترده ترجمه و معرفی آثار وی می‌تواند محل تامل و اندیشه قرار گیرد. نیچه تنها فیلسوفی است که تقریبا تمام آثار وی در ایران ترجمه و منتشر شده است؛ جریانی که با ترجمه بخشی از چنین گفت زرتشت در دهه 40 آغاز شد و در سال‌های اخیر به اوج رسید.

با این شرایط سوال مهمی که مطرح می‌شود، این است که راز توجه به این متفکر در ایران امروز چیست؟ در حالی که جامعه ایران با بحران مطالعه روبروست و تیراژ کتاب در آن در حد فاجعه است چه اتفاقی می‌افتد که چنین گفت زرتشت به چاپ بیست و پنجم می‌رسد و با سرعتی تصاعدی به فروش می‌رسد به گونه‌ای که تنها در طی دو سال گذشته پنج بار در تیراژهای بالا در مقیاس نشر ایرانی تجدید چاپ می‌شود، تبارشناسی اخلاق به چاپ پنجم می‌رسد و آثار دیگر او نیز حکایتی مشابه پیدا می‌کنند.

در جامعه‌ای که هنوز افلاطون و ارسطو و هگل و کانت و شوپنهاور به خوبی درک و خوانده نشده‌اند، به یک‌باره ظهور فیلسوف ساختارشکنی چون نیچه که به تعبیر داریوش شایگان «غول ویرانگر همیشگی» است می‌تواند پر حادثه و مساله ساز باشد. در فضایی که فیلسوفان غیر سیاسی غرب نیز گاه محمل سوء‌استفاده‌های نظریه‌پردازان هموطن برای کاربست افکار سیاسی خود می‌شوند، نیچه به عنوان اندیشمندی که «همه چیز» را به دست تیغ تیز نقد خود می‌سپارد و شالوده اندیشه‌های پایدار جهان را به باد استهزا می‌گیرد و اندیشمندان نامی عالم را به زهر نیشخند ملامت می‌کند می‌تواند محل تامل و توجه قرار گیرد. از این منظر است که شاید عزت‌الله فولادوند باور دارد که «در خطه اندیشه گام نهادن به قلمرو نیچه کاری پر خطر است».(5)

اکنون چه بخواهیم و چه نخواهیم به نظر می‌رسد که جامعه ایرانی پای در خطه این خطر نهاده است و نیچه اکنون نقل محافل فلسفی است. آنچه که این نوشتار قصد بر آن دارد ارائه تصویری کوچک از ابعاد فاجعه‌آمیز این خطر است. در این میان دو مفهوم از گستره فراخ اندیشه نیچه انتخاب شده است تا خطر نگاه نیچه‌ای از منظر این دو مفهوم برای جامعه امروزی ایران آشکار شود.

عقلانیت و دموکراسی دو مفهومی است که در کالبد اندیشه نیچه بسیار به‌ آنها پرداخته شده ‌است. در مفهومی که جامعه ایران امروز نیز عمیقا نیازمند توجه و تجربه آنهاست؛ تجربه‌ای که می‌تواند با تاسی از افکار آوانگارد نیچه سرنوشتی متفاوت پیدا کند.
 بسیاری از فلاسفه و جامعه شناسان معاصر که جامعه ایران موضوع مورد مطالعه‌شان است بر این باور متفق‌القولند که جامعه کنونی ایران دوران گذار را تجربه می‌کند؛ گذار و حرکت از پارادایم سنت به پارادایم مدرنیته.

اجتناب‌ناپذیر بودن این حرکت در جهان معاصر تقریبا بر کسی پوشیده نیست؛ چراکه در جهانی که به تعبیر زیگموند باومن، «مدرنیته در شرف تبدیل به نخستین تمدن جهانی در تاریخ است... که با ورود آن، جهان به دو بخش مدرن و بقیه عالم تجزیه شد»(6)، گریزی از تجربه مدرنیته متصور نیست؛ اما آن چیزی که مدرنیته می‌نامیم و ناگزیر از تجربه آن هستیم، چیست؟ مدرنیته، مفهومی ساده و تک بعدی نیست که بتوان آن را به‌سادگی تعریف و تأویل کرد. مدرنیته مفهومی است پیچیده با اشکال مختلف. انقلاب تکنولوژیک و صنعتی شدن فزاینده، عرفی شدن و تفکیک امر قدسی از حوزه حیات اجتماعی، روشنگری و انسان محوری، جایگزینی معرفت علمی به جای آگاهی‌های متافیزیکی و  شکل حکومت دموکراتیک در ایده سیاسی جدید، وجوه مختلف مدرنیته است. تعمیم هر یک از این وجوه به کل مدرنیته مبدأ تاریخی و ماهیتی متفاوت برای مدرنیته به دست خواهد داد. با وجود تمام این تفاوت و تمایزها باز می‌توان عنصری مشترک در بطن تمامی این وجوه پیدا کرد.

عقلانیت(rationalism) و باورمندی به خرد انسانی، محوریت غالب بر تمام وجوه مدرنیته است که در هر یک از این وجوه و اشکال، به شکلی متفاوت ظهور کرده است. نیچه، بی‌پروا عقل را که در قاموس مدرنیته تنها ابزار شناخت حقیقت است به مسلخ می‌برد و حاصل شناخت عقلی را چیزی جز فریب و چاپلوسی و افسونگری نمی‌داند؛ بنابراین طبیعی است که متفکری چون آندره مالرو «عظمت او را در قدرت خرد ستیزی‌اش» درک و دریافت کند.

البته درست است که چنین نقد رادیکال و ویرانگری در زمان خود نیچه درک و هضم نشد اما قرن بیستم قرن حضور و ظهور این نقد مخرب بود. «از 1886 تا امروز نقادی فلسفی از مدرنیته در سایه اندیشه نیچه پیش رفته است. پیشتر رویکرد مدرنیته از خود انتقاد داشت، گاه تا مرز انکار هر چیزی پیش می‌رفت و توان‌ها و ناتوانی‌های خرد آدمی را به بحث می‌گذاشت، اما پس از نیچه، سنجش و نقادی از راهی تازه رفت. به گونه‌ای رادیکال از بنیان خردباوری پرسید و آن را منکر شد. از پایان مدرنیته و رسیدن روزگار پسامدرن سخن به میان آورد و در پرسش از روزگار نو، باری دیگر، به شیوه‌ای دیگر به بامداد زرتشت اندیشید.»(7)

تفاوت و تمایزی که نقد نیچه از عقلانیت مدرن نسبت به دیگر منتقدان برجسته مدرنیته به خصوص مارکس و فروید دارد، حمله او به اساس عقلانیت است. مارکس و فروید منتقد «محصولات» عقل مدرن هستند، نه خود عقل مدرن که در قالب‌های سرمایه‌داری و اسارت و تنهایی انسان ظهور کرده است. آنان مشروعیت عقلانیت مدرن را باور دارند و بدیل خود در مقابل این برساخته‌های مدرن را نیز بر پایه خرد اومانیستی بنا می‌کنند. اما «نیچه در صف جلو متفکران ضد‍‌روشنگری با نقد فراگیر عقل این ادعای روشنگری که مدعی تحقق شکل‌های عقلانی زندگی فردی و اجتماعی است، رد کرد.

به گمان او عقل نمی‌تواند جای نیروی یگانگی بخش سنت و دین را بگیرد و میان انگیزه‌ها و نیت‌های متضاد افراد هماهنگی ایجاد کند. عقل به‌راستی نقابی است بر چهره خواست قدرت. خواست قدرت در لباس عقل، توهم‌هایی مانند نظریه‌های علمی و ارزش‌های جهانگیر اخلاقی را پدید می‌آورد. نیچه به جای اینکه برای غلبه کردن بر نارسایی‌های برداشت مدرن از عقل، امکان رهایی بشر را در دل اسارت مدرن نشان دهد، همه پیش‌انگاره‌های اندیشه روشنگری از جمله مفاهیم رهایی و عدالت را مردود شمرد. به گمان او تنها راه نجات از اسارت مدرنیسم همانا شکستن طلسم مدرنیسم و رد اساس پروژه عقلی کردن جامعه است.»(8)

از آنجا که در اندیشه نیچه، هنر مفهومی متعالی و ارزشمند است و از جهتی تنها مفر انسان دردمند به حساب می‌آید، بررسی چیستی و ماهیت هنر در افکار او و کشف جایگاه عقلانیت در پیکره مفهوم هنر در شناخت آرای وی می‌تواند نقشی تعیین‌کننده داشته باشد. «زایش تراژدی از روح موسیقی» افکار نیچه در باب هنر را بیان می‌کند. نیچه در این اثر خود موسیقی را به عنوان هنری برین و متعالی که الهام بخش خلق تراژدی است مورد توجه قرار می‌دهد. از نظر او تراژدی که در عصر یونان باستان بر دیگر اشکال هنری و ادبی غلبه داشت، تجلی عالی‌ترین جنبه‌های انسانی است.

نیچه در طبقه بندی منحصر به فرد خود از اقسام هنری از اسطوره‌های یونان باستان وام می‌گیرد. آپولون و دیونیزوس دو فرزند زئوس، خدای المپ، از دو مادر متفاوت هستند. «نیچه در زایش تراژدی از آپولون برای ترسیم و ارائه نمادین مفاهیمی چون هماهنگی، توازن، نظم، قانون‌‌گرایی، صورت کامل، وضوح، روشنی، تفرد و از اسطوره دیونیزوس نیز برای نشان دادن نیروهای حیاتی مفرط، پویایی، سرزندگی، تغییر و تحول، آفرینش و انهدام، تحرک، جنبش، ریتم، نشئگی و یگانگی استفاده می‌کند.»(9)

هر چند نیچه به درستی اعتقاد دارد که هنر، و حتی تراژدی، آمیزه‌ای از عناصر آپولونی و دیونیزوسی هستند اما در مقام گزینش، هنر دیونیزوسی و به تبع آن غریزه را ارجح بر عقلانیت می‌داند. بنابراین وقتی نیچه تراژدی را ستایش می‌کند و موسیقی را منشاء آن معرفی می‌کند که دارای روحی دیونیزوسی است و دیونیزوس را به عنوان مظهر غیر عقلانیت و غریزه در نظر می‌گیرد، خرد‌ستیزی او در ساحت هنر نیز آشکار می‌شود.
تخریب همه جانبه‌ای که نیچه از سقراط و افلاطون، به خاطر رویکرد آنان به عقلانیت و استدلال عقلانی کرده است، یکی از بنیادی‌ترین مصادیق خرد ستیزی در شالوده فکری اوست. همانطور که در بحث هنر، نیچه جانب غریزه را می‌گیرد و عقل را منحوس می‌شمارد، در نقادی ویرانگرش به سقراط نیز ابداع دیالکتیک و جدل منطقی او را که مبنای عقلانی دارد بهانه تخریبش قرار می‌دهد و افلاطون را نیز به خاطر عدم تکفیر عقل، گناهکار می‌شمارد و از همین منظر در عصر نوین، دکارت را نیز مورد هجمه قرار می‌دهد.

نیچه تأکید می‌کند که نه تنها عقلانیت توان رهایی و آزادی انسان را ندارد بلکه راهی و ابزاری است برای نابودی و بیماری انسان. پیام و آموزه نهایی نیچه این است: طرد عقل و آزادی غریزه.نیچه این خرد‌ستیز شهرآشوب می‌تواند محبوب و دوای درد باشد. تخریب هر آنچه از گذشته می‌آید بسان پروژه فکری «غروب بت‌ها» و رها کردن بشر در خلسه‌ای معطوف به نیهیلیسم و آرامش، برای شهروند ایرانی می‌تواند جذاب و رویایی باشد. اما به نظر می‌رسد این‌بار نیز سوءتفاهمی عظیم در حال رقم خوردن است.

همان‌طور که از تمثیل‌های مولانا و حافظ و عطار، می‌توان اجتماع گریزی را به جای شهود و ادراک و معرفت غالب بر آثار این بزرگان استخراج کرد، عقل ستیزی نیچه‌ای نیز می‌تواند به بی‌مسئولیتی و ولنگاری اجتماعی تعبیر شود. صحبت بر سر اسارت در صورت است که در تفکر حافظ و مولانا و نیچه نقابی است بر سیرت و معنا. عقل ستیزی نیچه ریشه در پیش‌بینی وی از ظهور نیهیلیسم دارد که سرنوشت محتوم مدرنیته است و در اندیشه او با «مرگ خدا» آغاز می‌شود. اومانیسم و خرد‌محوری انسان مدرن که از دید نیچه با سقراط آغاز می‌شود، در نهایت به مرگ خدا و نیهیلیسم می‌انجامد و از این منظر است که سقراط چنین در نظر وی مجرم و نابخشودنی است

در تفکر نیچه هر ارزشی که تنها از خرد انسان برخیزد ناگزیر به نیهیلیسم خواهد انجامید. اما نیهیلیسم در نظر نیچه به دو بخش تقسیم می‌شود: نیهیلیسم منفعل و نیهیلیسم فعال. برای ما بسیار حیاتی است که با ویژگی‌های نیهیلیسم منفعل آشنا شویم. «این نیهیلیسم تطابق ارزش و غایت را نابود می‌کند، نیروی ایمان به تدریج سست می‌شود، ارزش‌هایی که دیگر هیچ سازگاری با غایت ندارند به جان هم می‌افتند و جنگ ارزش‌ها می‌آغازد. به عبارت دیگر، هر آنچه تسلی می‌دهد، آرامش ظاهری می‌بخشد و گنگ می‌کند، وارد میدان می‌شود. نیهیلیسم منفعل سرپیچی از هر کوششی در جهت نظام بخشیدن به حیات و استغراق هر چه بیشتر در سرگرمی‌های تهی و پناه بردن به اشتغالات حرفه‌ای است، به نحوی که دیگر هیچ آرمانی جز کوشش مذبوحانه برای صیانت نفس نماند و غایت حیات در آرمان‌های تهی و فرومایه زندگی خوب و سعادت ظاهری خلاصه شود. این برداشت به ظاهر بی ضرر از زندگی، بی‌گمان زندگی است که به بطالت تنزل یافته است.»(10)

در نزد نیچه انسان‌ها دو دسته‌اند: «بس‌بسیاران» که مالامال ترس، دروغ، ریا، تنبلی و کسالت هستند و انسان‌های والا که پایبند غریزه، جسور، شاد، محکم، انتقامجو و خواهان سروری‌اند. از نظر نیچه، اخلاق مسیحیت اخلاقی است از آنِ این بس‌بسیاران و برای خوار شمردن انسان‌های والا. از نظر او اخلاق مسیحیت اخلاقی است میان مایه و پست که برای بس‌بسیاران یا آنچه که وی گله می‌نامد، در پی حرمت و جایگاه است و این اخلاق هدف غایی‌اش خرد کردن والاتباری و بزرگ منشی است. با حاکمیت اخلاق مسیحی است که ارزش‌های اخلاقی به سود فرو مایگان تغییر ماهیت می‌دهند.

از آن‌جا که در تفکر نیچه عدالت مفهومی متفاوت با اخلاق مسیحیت دارد و او عمیقا معتقد است که «آدمیان برابر نیستند، عدالت چنین می‌گوید و آنان را حق آن نیست که همان را بخواهند که من می‌خواهم»،(11) بنابراین برابر شدن همه انسان‌ها (بس‌بسیاران و والاتباران) در درون سیستم‌های دموکراتیک خیانتی است بزرگ به انسان والا.
 یکی دیگر از انتقادهای بنیادین نیچه به دموکراسی، برابر بودن زن و مرد است. از آن‌جا که در تفکر نیچه، زنان موجوداتی ضعیف و دارای «غریزه نقش دوم» هستند، بنابراین، شایسته برابری با مردان نیستند و چون سیستم‌های دموکراتیک این دو را در یک جایگاه قرار می‌دهد، بنابراین سزاوار سرزنش و سرنگونی است.

به‌این ترتیب نیچه هر آنچه را که صورتی از گرایش‌های دموکراتیک دارد، خوار و پست و مخالف انسان والا می‌داند و خود از آن برائت می‌جوید. نیچه دموکراسی را از اساس نفی و طرد می‌کند و به جای آن سیستم آریستوکراتیک (مهانسالار) را بر می‌گزیند که از نظر وی محیطی برای سرکشیدن و پیشرفت سروران و والاتباران است؛ سیستمی که اساسا ضد دموکراتیک و مبتنی بر تفاوت میان انسان‌های والا و بس‌بسیاران است. در این‌جا اشاره به موردی جالب و تامل‌برانگیز که در جامعه آمریکا بر سر اندیشه سیاسی نیچه رخ داده‌است، می‌تواند واقعیت اندیشه او را بیشتر روشن سازد.

این مثال از آن جهت می‌تواند برای جامعه ایران در خور توجه باشد که سوءتفاهم در مورد اندیشمندان و اندیشه‌هایشان همواره امری متداول در بین متفکرین ایرانی بوده است. جنگ و جدل لفظی که بر سر اندیشه‌ هایدگر و پوپر در چند سال گذشته در محافل فکری ایران بر پا بوده است و سوءتفاهم‌ها و سوءبرداشت‌هایی که از ایده‌ها و نظریات این فیلسوفان طرح و استنباط شده است، نشان داده است که جامعه ایرانی و حتی نخبگان فلسفی آن عمیقا مستعد بدفهمی و سوءتفاهم هستند.

ریچارد رورتی، فیلسوف برجسته نوپراگماتیست آمریکایی، مقاله‌ای با عنوان «و نیچه به آمریکا آمد» می‌نویسد و در آن به نقد برداشت آلن بلوم از تئوریسین‌های معروف هوادار لئواشتراوس، که در کتاب معروفش«پایان ذهن آمریکایی» نیچه را «خطرناک‌ترین خطرها که تهدید‌کننده دموکراسی آمریکاست»(12) معرفی می‌کند، می‌پردازد. ریچارد رورتی در این مقاله این ادعای بلوم را باطل می‌شمارد و آن را رد می‌کند؛ اما با این حال واقعیت این است که تفکری که بر آمریکا و به نوعی بر جهان سلطه دارد، نه سیاست‌های منبعث از ایده‌های رورتی، که سلطه‌خویی‌های نشأت گرفته از اندیشه‌های نومحافظه‌کارانه فیلسوفی چون لئو اشتراوس و هواداری از آن چون آلن بلوم - که با نوع تفسیر خود نیچه را فیلسوفی ضد دمکرات می‌داند- است.

بنابراین با در نظر گرفتن تمامی این نشانه‌ها و شاخص‌ها به نظر می‌رسد اندیشه نیچه، چه برآمده از متن آثارش و چه از نظر گاه منتقدان و مفسرانش در حوزه اندیشه سیاسی، نمی‌تواند برای جهان واقعی ثمره‌ای مفید و منصفانه بر جای بگذارد؛ خصوصا اگر این اندیشه‌ها در بستری نامناسب و پرآشوب چون فضای فکری و فلسفی ایران طرح و تأویل شود.

در این‌جا مناسب است که به نظر داریوش شایگان رجوع کنیم:«فیلسوفی که بیش از همه بر من اثر گذاشته و همواره تحسینش کرده‌ام نیچه است. من هنگامی که بسیار جوان بودم به خواندن آثار نیچه پرداختم. از آن پس نیز هرازگاه آنها را از نو خوانده‌ام و هر بار احساس کرده‌ام که به کشف لایه‌های تازه‌ای از عقاید وی دست یافته‌ام. گویی که خزانه ژرف بینی‌های سرشار این متفکر پایان‌ناپذیر است.(13) اما وی بر نکته‌ای استادانه و ظریف، انگشت گذاشته‌است که درک آن برای ایران امروز، می‌تواند سرنوشت ساز باشد.« به نظر من فلسفه کانت برای ما از نظر ذهنی و روانی بسیار «بهداشتی‌تر» و سالم تر از فلسفه دیگر فیلسوفان متافیزیکی غرب است... تفکر کانتی خطوط مرزی و مناطقی را نشان می‌دهد که بدون داشتن قطب‌نما یا نقشه نباید خطر ورود به آنها را بر خود هموار کرد وگرنه خطر فرو رفتن در شن‌زارهای بیابان اوهام در کمین است.»(14)


بنا به دلایلی که گفته شد بی تردید نیچه خطرناک‌ترین این فیلسوفان متافیزیک غرب برای ایران است و از این نظر ،غیر بهداشتی‌ترین ایده‌ها را برای جامعه ایرانی به همراه دارد.

* این مقاله پیش از این در آخرین شمارة ماهنامة «خردنامه همشهری» (شماره 15، خردادماه 86) به چاپ رسیده است.

پی نوشت‌ها:
1 - کهون، لارنس، از مدرنیسم تا پست مدرنیسم، ویراسته فارسی: عبدالکریم رشیدیان، نشر نی ، چاپ چهارم ص 20
2 - لایون، دیوید، پسامدرنیته، ترجمه محسن حکیمی، انتشارات آشیان ، چاپ اول ص 22
3 - شایگان، داریوش، افسون زدگی جدید: هویت چل تکه و تفکر سیار، ترجمه فاطمه ولیانی، انتشارات فرزان روز، چاپ اول ص 275
4 - نیچه، فریدریش، دجال، ترجمه عبدالعلی دستغیب، نشر پرسش، چاپ اول ص 27
5 - نیچه، ص 17
 
6 - مدرنیته و مدرنیسم(مجموعه مقالات) ترجمه و تدوین: حسینعلی نوذری، مقاله :مدرنیته چیست؟ انتشارات نقش جهان، چاپ دوم ص 30
7 - نیچه در قرن بیستم(مجموعه مقالات)ترجمه عیسی سلیمانی، نشر نگیما، چاپ اول ص 302
8 - مدرنیته و اندیشه انتقادی، ص 3
9 - گذار از مدرنیته ص 26
10 - مدرنیته و مدرنیسم ص 44
11 - شایگان، داریوش ، آسیا در برابر غرب، انتشارات امیر کبیر چاپ چهارم ص 22
12 - چنین گفت زرتشت ص 141
13 - نیچه در قرن بیستم ص 257
14 - زیر آسمانهای جهان، گفتگوی داریوش شایگان با رامین جهانبگلو، ترجمه نازی عظیما، انتشارات فرزان روز، چاپ سوم ص 145

نقد پاراگراف 818 اراده قدرت

  پاراگراف 818 اراده قدرت:

 آدمی به این بها هنرمند است که آنچه را همه ی غیر هنرمندان شکل میخوانند، محتوا "نفس ماده و موضوع" بیانگارد.در این صورت مطئناَ آدمی به یک دنیای درهم و برهم تعلق می یابد : زیرا که ازین پس محتوا به صورت چیزی صرفاَ صوری در می آید و زندگی ما نیز.

a: نیچه این قضیه را در نوامبر 1887 بررسی میکند.از لحاظ تاریخی در این زمان امپرسیونیست ها و پست امپرسیونیست ها فعالیت میکردند و هنر به فرم گرایی نزدیک میشد (سزان...)هنر به سمت مدرن شدن و اهمیت صورت میرفت.

حدوداَ با فاصله ی صد ساله هنر پست مدرن به وجود میآید  با این قضیه که محتوا هم مهم میشود و این نشان میدهد نظریات نیچه نزدیک به پست مدرنهاست یا حتی آنها وام ادار نیچه هستند.

b: این پاراگراف میتواند مرتبط بااختلاف مکتبی در قرن 19 بر سر تفاوت میان مضمون ،ماده و صورت باشد.اختلاف میان مکتب ماده با این عقیده که هنر تماماَ در ماده است (ماده:چیز لذتبخش یا امر اخلاقی،تجسم موجودات به صورت واقعی آنها ، چیزی که طبیعتاَ و به حکم ترکیب مادی زیبا باشد) و مکتب صورت با این ایده که ماده محل اعتنا نیست ولی فرم مهم است و همچنین فلاسفه و اخلاقیونی که معتقد به مضمون مجرد هستند. نیچه صورت را در برابر محتوا قرار نمیدهد بلکه مدعی است هر آنچه صورت نام دارد در حقیقت همان محتوای اصلی هنر است.همچنین  این قضیه با تن-کارشناختی هنر سازگار است این اهمیت فرم به نحوی دور کردن حالت متافیزیکی و تاکید برجسمانیت هنر است.

a:در گفتار 818 نیچه ،محتوا خاصیت صوری گرفته و به صورت چیزی صرفاَ صوری درآمده.مضمون فقط اهرمی است برای بلند کردن صورتهای زیبا  یا داربستی که صورتهای زیبا را بر آن بیاویزند و تنها آن صورتها هستند که خاصیت هنری میدهند که عبارتند از وحدت ،هماهنگی،قرینه سازی و نظایر آن. هنر دارای استقلالی است که این استقلال بوسیله ی فرم اثبات میشود.

b: در این پاراگراف محتوا وصورت را شاید بتوان مستقلاَ تعریف کرد ولی نمیتوان از لحاظ هنری خاصیت جداگانه قائل شد زیرا هنری بودن آنها به واسطه ی رابطه یا وحدتی است که هنرمند بین آنها به وجود می آورد. وقتی محتوا شکل میگیرد تبدیل به اثر هنری میگردد و والایی و زیبایی اثر متناسب با والایی مضمون رشد میکند.

a:اینجا مفهوم شکل چون یک دربرگیرنده به کار نرفته بلکه مجموعه ای پویا و منظم است که در خود محتوایی دارد و با این محتوا نسبت درونی یافته است .لازم نیست به دنبال مضمون بگردیم باید در پی شگردهای فرمی بود.مثال: معنای شعری را به نثر بنویسیم؛بسیار مضحک میشود زیرا آن معنا فقط در همان شکل بیان شدنی است و معنا بر اساس این شگرد زبانی به وجود می آید.

b:هنر ترکیب احساس و تصور است ازآنجا که احساس بدون تصور کور و تصور بدون احساس میان تهی است.اساساَ کار هنرمند صورت دادن به درونیات است و هنرمند بزرگ کسی است که توانایی ایجاد وحدت فرم و مضمون را داشته باشد.مثلاَ نمایشنامه ای دارای محتوایی ناب است ولی در قالب کلمات یا اجرایی نامناسب بیان شده.

a:آیا همیشه مضمون دارای مایه ی مناسبی برای به عمل درآوردن اثر هنری است؟

b:خیر؛وقتی اندیشه حقیقتاَ به درجه ی پختگی برسد صورت پیدا میکند.

a:چطور ممکن است یک چیز بیرونی که نسبت به محیط درونی بیگانه است با درون پیوندی با این عمق بپذیرد آن را بیان کند؟

 

b: اندیشه ی اهتزاز یافته، کلمات را سرتاسرِ اعضا و جوارح  ما جریان داده و عضلات دهان ما را تحریک میکنند. موسیقی گلوی ما را به اهتزاز درآورده و در انگشتهای ما جنبشی پدید می آورد.توانایی بیان حالت روحی که سرریزی جسمانی دارد؛شوری که تمایل شدید به صورت یافتن دارد. در این حالت متوسل به وسایل میشود  تا تصورات خود را برای دیگران ممکن سازد.فرم،شکل صورت یافته ی درونیات است.هسته ی اصلی، هنرمند است که در اینجا وحدت دهنده ی صورت و محتواست.

a: از نظر من این گفتارنیچه صورتی فرمالیستی به هنر میدهد.در هنر خود موضوع اهمیّتی ندارد. نکته ی مهم تجربه ی هنری بودن موضوع است.بیان هنری ،یا هنری کردن مهم است و نه آنچه به بیان درمی آید.در زندگی هرروزه ی ما همه چیز متعارف و نازیبا می شود چون تازگی خود را از دست داده و ما به آنها عادت کرده ایم یعنی چندان تأثیری بر نیروی سازنده ی فکر ما ندارند.امّا در یک اثر هنری چیزها جدید و نامتعارفند و هنرمند با شگردهای تازه چیزهایی تازه میسازد.شاعر به این دلیل که کارکرد زبان را دگرگون میکند شاعر است،نه به این دلیل که چیزهایی تازه می آفریند.

b:درست است که نیچه در اینجا صورتی فرمالیستی به اثر میدهد ولی قصد او در اینجا ردّ آراء افلاطون است. ایده ی نیچه در اینجا این است که جسم و جان دو امر جداگانه نیست.افلاطون باوران مدعی بودند ورای قلمرو حس و ماده باید به عالم دیگری باور داشت که واجد اصالت و حقیقت و والایی است و عالم تنانی قلمروی است فاقد ارزش و اعتبار. در نظام ارزشی آنها،امر فراحسی از اعتبار والایی برخوردار بود. نیچه این رویکرد را وجهی از گرایش نیست انگارانه میشناسد و بر این عقیده است که هنر به طور کلی بر پایه ی عالم حسانی استوار است. هنردر قلمرو امور و فراشدهای طبیعی راهی در جهت مخالف نیست انگاری می پیماید و به عالم محسوس روی می آورد.

 بر اساس این استدلال میتوان گفت نفس ماده و موضوع شامل یک اندیشه ی انتزاعی نیست بلکه امری است جسمانی. واحساس، اندیشه ایست که عملی روحی، و در پی آن عملی جسمی در پی دارد که این حالت و نیرو موجد صورت گردیده است.آنچه صورت نام دارد ،همان محتوای اصلی اثر هنری است.این صورتِ حیاتی به صورت اثر هنری در مقابل نیست انگاری به چالش برمیخیزد چرا که نیست انگاری منشی حیات ستیز دارد.

اسلمی