نقد پاراگراف 818 اراده قدرت
پاراگراف 818 اراده قدرت:
آدمی به این بها هنرمند است که آنچه را همه ی غیر هنرمندان شکل میخوانند، محتوا "نفس ماده و موضوع" بیانگارد.در این صورت مطئناَ آدمی به یک دنیای درهم و برهم تعلق می یابد : زیرا که ازین پس محتوا به صورت چیزی صرفاَ صوری در می آید و زندگی ما نیز.
a: نیچه این قضیه را در نوامبر 1887 بررسی میکند.از لحاظ تاریخی در این زمان امپرسیونیست ها و پست امپرسیونیست ها فعالیت میکردند و هنر به فرم گرایی نزدیک میشد (سزان...)هنر به سمت مدرن شدن و اهمیت صورت میرفت.
حدوداَ با فاصله ی صد ساله هنر پست مدرن به وجود میآید با این قضیه که محتوا هم مهم میشود و این نشان میدهد نظریات نیچه نزدیک به پست مدرنهاست یا حتی آنها وام ادار نیچه هستند.
b: این پاراگراف میتواند مرتبط بااختلاف مکتبی در قرن 19 بر سر تفاوت میان مضمون ،ماده و صورت باشد.اختلاف میان مکتب ماده با این عقیده که هنر تماماَ در ماده است (ماده:چیز لذتبخش یا امر اخلاقی،تجسم موجودات به صورت واقعی آنها ، چیزی که طبیعتاَ و به حکم ترکیب مادی زیبا باشد) و مکتب صورت با این ایده که ماده محل اعتنا نیست ولی فرم مهم است و همچنین فلاسفه و اخلاقیونی که معتقد به مضمون مجرد هستند. نیچه صورت را در برابر محتوا قرار نمیدهد بلکه مدعی است هر آنچه صورت نام دارد در حقیقت همان محتوای اصلی هنر است.همچنین این قضیه با تن-کارشناختی هنر سازگار است این اهمیت فرم به نحوی دور کردن حالت متافیزیکی و تاکید برجسمانیت هنر است.
a:در گفتار 818 نیچه ،محتوا خاصیت صوری گرفته و به صورت چیزی صرفاَ صوری درآمده.مضمون فقط اهرمی است برای بلند کردن صورتهای زیبا یا داربستی که صورتهای زیبا را بر آن بیاویزند و تنها آن صورتها هستند که خاصیت هنری میدهند که عبارتند از وحدت ،هماهنگی،قرینه سازی و نظایر آن. هنر دارای استقلالی است که این استقلال بوسیله ی فرم اثبات میشود.
b: در این پاراگراف محتوا وصورت را شاید بتوان مستقلاَ تعریف کرد ولی نمیتوان از لحاظ هنری خاصیت جداگانه قائل شد زیرا هنری بودن آنها به واسطه ی رابطه یا وحدتی است که هنرمند بین آنها به وجود می آورد. وقتی محتوا شکل میگیرد تبدیل به اثر هنری میگردد و والایی و زیبایی اثر متناسب با والایی مضمون رشد میکند.
a:اینجا مفهوم شکل چون یک دربرگیرنده به کار نرفته بلکه مجموعه ای پویا و منظم است که در خود محتوایی دارد و با این محتوا نسبت درونی یافته است .لازم نیست به دنبال مضمون بگردیم باید در پی شگردهای فرمی بود.مثال: معنای شعری را به نثر بنویسیم؛بسیار مضحک میشود زیرا آن معنا فقط در همان شکل بیان شدنی است و معنا بر اساس این شگرد زبانی به وجود می آید.
b:هنر ترکیب احساس و تصور است ازآنجا که احساس بدون تصور کور و تصور بدون احساس میان تهی است.اساساَ کار هنرمند صورت دادن به درونیات است و هنرمند بزرگ کسی است که توانایی ایجاد وحدت فرم و مضمون را داشته باشد.مثلاَ نمایشنامه ای دارای محتوایی ناب است ولی در قالب کلمات یا اجرایی نامناسب بیان شده.
a:آیا همیشه مضمون دارای مایه ی مناسبی برای به عمل درآوردن اثر هنری است؟
b:خیر؛وقتی اندیشه حقیقتاَ به درجه ی پختگی برسد صورت پیدا میکند.
a:چطور ممکن است یک چیز بیرونی که نسبت به محیط درونی بیگانه است با درون پیوندی با این عمق بپذیرد آن را بیان کند؟
b: اندیشه ی اهتزاز یافته، کلمات را سرتاسرِ اعضا و جوارح ما جریان داده و عضلات دهان ما را تحریک میکنند. موسیقی گلوی ما را به اهتزاز درآورده و در انگشتهای ما جنبشی پدید می آورد.توانایی بیان حالت روحی که سرریزی جسمانی دارد؛شوری که تمایل شدید به صورت یافتن دارد. در این حالت متوسل به وسایل میشود تا تصورات خود را برای دیگران ممکن سازد.فرم،شکل صورت یافته ی درونیات است.هسته ی اصلی، هنرمند است که در اینجا وحدت دهنده ی صورت و محتواست.
a: از نظر من این گفتارنیچه صورتی فرمالیستی به هنر میدهد.در هنر خود موضوع اهمیّتی ندارد. نکته ی مهم تجربه ی هنری بودن موضوع است.بیان هنری ،یا هنری کردن مهم است و نه آنچه به بیان درمی آید.در زندگی هرروزه ی ما همه چیز متعارف و نازیبا می شود چون تازگی خود را از دست داده و ما به آنها عادت کرده ایم یعنی چندان تأثیری بر نیروی سازنده ی فکر ما ندارند.امّا در یک اثر هنری چیزها جدید و نامتعارفند و هنرمند با شگردهای تازه چیزهایی تازه میسازد.شاعر به این دلیل که کارکرد زبان را دگرگون میکند شاعر است،نه به این دلیل که چیزهایی تازه می آفریند.
b:درست است که نیچه در اینجا صورتی فرمالیستی به اثر میدهد ولی قصد او در اینجا ردّ آراء افلاطون است. ایده ی نیچه در اینجا این است که جسم و جان دو امر جداگانه نیست.افلاطون باوران مدعی بودند ورای قلمرو حس و ماده باید به عالم دیگری باور داشت که واجد اصالت و حقیقت و والایی است و عالم تنانی قلمروی است فاقد ارزش و اعتبار. در نظام ارزشی آنها،امر فراحسی از اعتبار والایی برخوردار بود. نیچه این رویکرد را وجهی از گرایش نیست انگارانه میشناسد و بر این عقیده است که هنر به طور کلی بر پایه ی عالم حسانی استوار است. هنردر قلمرو امور و فراشدهای طبیعی راهی در جهت مخالف نیست انگاری می پیماید و به عالم محسوس روی می آورد.
بر اساس این استدلال میتوان گفت نفس ماده و موضوع شامل یک اندیشه ی انتزاعی نیست بلکه امری است جسمانی. واحساس، اندیشه ایست که عملی روحی، و در پی آن عملی جسمی در پی دارد که این حالت و نیرو موجد صورت گردیده است.آنچه صورت نام دارد ،همان محتوای اصلی اثر هنری است.این صورتِ حیاتی به صورت اثر هنری در مقابل نیست انگاری به چالش برمیخیزد چرا که نیست انگاری منشی حیات ستیز دارد.