schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

1

« جنونِ نيچه »

ژرژ باتاي

ترجمه پويا غلامي ( ترجمه به انگليسي از آنت ميكلسون)

، در 3 ژانويه 1889

پنجاه سال پيش از اين،

جنونْ نيچه را از پاي در آورد:

در ميدانِ كارلو آلبرتو ، در تورين،

هقهقكنان خود را به گردن

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

2

اسبي تازيانه خورده انداخت،

سپس غش كرد؛

و وقتي به هوش آمد چنين ميپنداشت كه به يقين

ديونيسوس است و يا مصلوب

اين پيشآمد بايست همچون يك تراژدي گرامي داشته شود.

آنگاهي كه هستندهاي [فرمانبر] تحت فرمان خودش است [نيز] آن هستنده ميبايد تاوان اقتدار خويش را پس دهد؛ با قاضيشدن، كينستاندن و قرباني »

چنين گفت زرتشت. 1 - «. شدن در راه قانون شخصياش

1 چنين گفت زرتشت. بخش دوم. دربارهي چيرگي بر خود.

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

3

پاره نخست

آرزوي ماست كه خاطرهي رويدادي تراژيك را به يادگار نگاه داريم، و اينك ما ايستادهايم اينجا؛ تابآورِ حيات. بر فرازمان، افقِ روشنِ آسمانِ پرستاره

گسترده شده، و زير پايمان زمين در چرخش است. در بدنهايمان حيات در جريان است، اما مرگ نيز راه خود را در بدن هامان باز ميكند. (انسان هميشه

ميتواند، حتي از دوردست، نزديك شدنِ واپسين نفسنفسزدن را حس كند.) روز و شب، وراي ما، هر يك از پي ديگري روان خواهند بود. و ما هنوز هم

سخن ميرانيم، بيامان و بلند سخن ميرانيم، يكسره ناآگاه از پيبردن به طبيعت وجودمان آنچنان كه هستيم. و براي نيچه بهمثابهي كسي كه بياعتنا به

قواعد دستور زبان سخن ميگفت، ما باورمندان به منطقِ دستورِ زبان بايد هم اصرار بورزيم كه او ديوانه است.

ما، خود از ديوانهشدن هراسانيم، و قواعد زبان را با نارسايي عظيمي به كار ميبريم. وانگهي، اختلالات ديوانگان، طبقهبندي شده است، و [اين اختلالات]

خودشان را با يكنواختياي همچون فراخوانيِ ملالت، بازگو ميكنند. خوشآيندنبودنِ ديوانه، وخامت خطرناك منطق را تضمين ميكند. با اين حال، فيلسوف

و در اين صورت آيا او نبايست ناديده گرفته شده و حذف شده ،« آسمان تهي را بازتاب ميدهد » ، از طريق گفتماناش، با صداقتي كمتر از انسانِ ديوانه

باشد؟

اين پرسش نميتواند چندان جدي گرفته شود، چه اگر هم خردمندانه باشد، بيدرنگ معنايش را از دست ميدهد. و البته چنين پرسشي هنوز هم نزد جانِ

شوخطبع، سخت بيگانه است. زيراكه همچنين، لازم است، عرقِ [ناشي از] رنج و اضطراب را بشناسيم. به كدام بهانه ميتوانيم عذاب و پريشانيِ زايندهي چنان

« خردمند » عرقكردني را پس بزنيم؟ غياب عرَق، به مراتب از شوخطبعيهاي آن كسي كه عرق ميريزد، كمتر صادقانه است. فيلسوف آن كسي است كه

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

4

ميناميماش، اما او نيز مستقل از انسانها بهمثابهي يك كليت نميزيد. كليتي برساخته از چند فيلسوف كه متقابلانه دستكارِ تخريب ديگرياند، و اجتماعي از

مردم در وضعيتي از سكون و اختلال كه آن فيلسوفان را نميشناسند.

در اين لحظه، به واسطهي شب، آنهايي كه اينك عرق ميريزند به كساني بر ميخورند كه تاريخ برايشان در حينِ حركت، معناي زندگي انسان را روشن

ميكند. زيرا، بهواقع، نابودسازي متقابل بين انبوه آشفتهي مردم در تاريخ، موجب پيآمدهايي در جهت ناسازگاري در ميان فيلسوفان گشته - [ناسازگاري]

در گفتگوهايشان، [گفتگوهايي] كه از اينرو نمايشهاي بسياري از سلّاخي هستند. اما به انجامرسيدن همچون تولديافتن، معنايي جز مبارزه ندارد، و البته

فراسوي هر پيكار و انجام آيا جز مرگ و نيستي در پي است؟ ورايِ بينهايت تخريبِ زبانيِ متقابل، چه چيز ديگري به جا ميماند، جز روانهشدنِ خاموشِ

كسي به سمت جنون، ميانِ خندهيِ قاهقاه و عرقريختن؟

اما اگر عموم مردم - يا اگر خيلي سادهتر كليت وجوديشان- در قالبي انساني تجسد يافته باشد - [قالبي متجسد] بهمثابهي عموميتي البته متروك و تك

افتاده - [آنگاه] سر آن تجسمِ [انساني] محل تعارضي فروننشاندني خواهد بود، جايگاه چنان خشونتي كه زودتر يا ديرتر متلاشي خواهد گشت. ما به دشواري

ميتوانيم شدت طغيان [هيجاني] يا رهاشدگيِ [كارمايه و ميل] را در منظر اين موجوديت مجسم دريابيم. او خدا را تنها از آنرو ميجويد كه بيدرنگ، [از

پس رسيدن] از ميانش بردارد، تا خود خدايِ خود شود، اما اين فقط يك خيزش ناگهاني به ورطهيِ نيستي و خلاء است. دمي بعد ، او خود را باز خواهد

يافت همچنانكه پيش از اين بوده. فردي ناچيز، درست به بياهميتيِ هر رهگذرِ ديگر، اما بدونِ امكانِ هيچگونه آرام و قراري.

مطمئنن او خود را با انديشه و سخنپردازي راضي نخواهد كرد، [بلكه] بنا به ضرورت درونياش، خود را واخواهد داشت كه بيرون از انديشه و گفتار بزيد.

موجوديتي تجسديافته از اين دست، به خوبي ميداند يك آزادي چنان عظيم است كه هيچ زباني نميتواند وزنِ جنبشِ آنرا بازسازي كند. (ديالكتيكي نه

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

5

بزرگتر از هر ديگري). از اينرو بشر انديشيد كه چنين [هيات انسانيِ] تجسديافتهاي به تنهايي ميتواند شايستهي جشني باشد كه اجازهاش و بازدم پس

دادناش، هماندازه با آن حسِ تراژدي و اضطراب، رهايش يابد.

لاجرم بايستي، به سوي جنون [شوريدهسري] پيش برود. « انسانِ متجسد » اينهمه منجر به تأييد بيبرو برگرد اين نكته ميشود كه

چه بيامان و بهشدت، زمين در سرش، در چرخش و خودگرديست!

چه غايتيست تصليباش! و چقدر شبيه الههي باكوس 2 است! (باز گرديد! اي تمام كساني كه از چشمدوختن به او بيم داريد...)! اما سزار 3 ، چه تنها باليد،

تواناي يكتا و بس گرانقدري كه كسي نميتواند او را بدونِ آبشدن در اشكها در نظر آورد. تصورش كنيد... چگونه خداوند در پيبردن به ناتوانيِ عقلاني

او در شناخت جنون بيمار نشده است؟

3 ژانويه 1939

2 خداي شراب، مستي، رقص، خوشگذراني و عياشي

3 از نام هايي كه نيچه، به ويژه در نامه ها و نوشته هاي واپسيناش بر خود مي نهاد

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

6

پاره دوم

اين بيانِ پر شور و هيجان، به هرحال، چندان كه بايد به ژرفاها فرا نميرود؛ اين جملات به تكانهي اصلي خيانت ميكنند اگر آنها را به آن اميال و اراده-

هايي كه توجيهكنندهي حيات جملههاست، پيوند نداده باشد. حالا روشن است كه بازنمايي جنون در حد اعلي [هم] نميتواند تأثير مستقيمي داشته باشد؛

هيچكس نميتواند از روي عمد و اراده، دستگاه بيانگر [و دلالتساز] درونِ خودش را ويران كند، [دستگاهي] كه همچون پيوند استخواني با استخواني

ديگر، پيونددهندهي فرد به همراهانش است.

بليك در ضربالمثلي به ما ميگويد خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو! جنون نميتواند از حيطهي عمومي انسانها بيرون گذاشته شود، چون كه

تكميل و جامعيتيافتنِ [اين حيطهي عمومي] به ديوانه نيازمند است. بدينترتيب ديوانهشدنِ نيچه - به جايِ همهي ما - بهانجامرسيدنِ آن عموميت را ممكن

ساخت؛ وآنهايي كه پيشتر انگيزه و دليلشان را از دست دادند [نيز] اينطور درخشان از پس انجامش برنيامده بودند.

اما آيا هديهي عطاشده از جانب جنون يك مرد به همراهانش ميتواند بدون برگشت و نيز بيبهره پذيرفته شده باشد؟ و اگر آن بهره، براي كسي كه چنان

هديهي شاهانه را از بابت بيانصافيِ كسي ديگر دريافت كرده، غيرمنصفانه نيست، پس چه چيزي ميتواند برگردانده شود؟

مثل ديگري هست كه ميگويد: آنكه ميل دارد اما عمل نميكند، تباهي به بار ميآورد.

بيشك ژرفترين تباهيزدگي و آسيب، آن هنگام به جان مينشيند كه بيان ميل، با انجامدادنش اشتباه گرفته شده باشد

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

7

چراكه، اگر شخصي شروع به پيروي از تكانهاي شديد كند، بيانش از آن، به اين دلالت ميكند كه او هرگز از پي آن نرفته است، دست كم [به اين دلالت

ميكند كه صرفاً] در مدت بيانش [از پيِ آن تكانه رفته است و بس.]. بيانْ نياز به جانشينسازي يك نشانهيِ مجازيِ بيروني در مقابلِ شهوت و شوري دروني

دارد.

كسي كه خود را بيان ميكند بدينمنظور ميبايست از قلمرو آتشينِ شهوت به حوزهي كمابيش سرد و بيحسِ نشانهها گذر كند. پس هنگام روبرويي با آن

بيان، ما بايست هميشه بپرسيم آيا سوژه [خود] به سوي خوابي عميق نرفته و گرفتارش نشده. چنان پرسشي ميبايست با دقتي مدام انجام شود.

كابوسي » بدينسان، او كه يكباره دريافت، انجامِ انسان تنها در جنون واقع شده، به انتخابي روشن رسيده، نه ميانِ جنون و عقلانيت، بلكه ميانِ قرارگرفتن در

و ارادهي تسلط بر خود و خواست پيروزي. او كه پيشتر به درخشندگي و رنج [و عذابِ] نقطهي اوج پي برده بود، هيچ « كه خرناسه را توجيه ميكند

خيانتي را منفورتر از تظاهر به جنون هنري نيافت. در مقابل، اگر واقعاً ميبايست قربانيِ قوانينِ شخصياش شود، اگر واقعا تحقّق و انجامِ تقديرش نيازمند

تخريباش بود، اگر، بدينمنظور، مرگ يا جنون برايش تجلّي 4 جشني را داشت، پس عشقِ مفرطش به حيات و سرنوشت، از او طلب ميكرد كه در درون،

خودش را موظف به ارتكاب به آن جنايتي نسبت به اقتدار[اش] كند كه [خود] به خاطرش مجازات خواهد شد. اقتضايِ تقدير است اينكه او توسط حسي از

نهايت پيشآمد محدود شده است.

4 Aura

.

schizocult.com شيزوكالت: جنونِ نيچه - ژرژ باتاي - پويا غلامي

8

نخست، رهسپار شدن، و آنگاه برآشفتگيِ ديوانهسان از ضعف تا قدرتمندي- درست به همانگونه، او بايست در بحرانِ زندگياش در واژگونگيِ قدرت به

سمت فروپاشيدن پيش برود، خواه آرام يا ناگهاني - او از اين پس بايست وقتش را وقف جستجويي (غيرشخصي) در مورد [مفهومِ] نيرومندي كند. در آن

لحظه او فهميد يكپارچگيِ حيات كه همچون پيوندي در ارتباط با تراژدي پديدار ميشود، [تراژدياي] كه دستآورد و تحقّق نهايي اوست، چقدر اين پيوند

واقعي زمين را « معناي » يا « طعم » ميتواند سستشونده و تقليليابنده باشد. او آنها را دربارهي خود ديد كه [هر چه] نزديكتر شدن به راز - كه بدينقرار

بازنمايي ميكند- در برابرِ ازهمپاشيدگيِ تدريجي و بيحسِ ادبيات يا هنر از پا در ميآيد. بدينسان تقدير هستي بشر همچون زنجيرهاي پديدار شد كه با

تعداد اندكي از وجودهايي كه رويهمرفته بدون قدرت هستند، پيونديافته. چراكه عدهاي، ظاهرِ كساني را به خود ميگيرند كه بسيار از آنها فاصله دارد، در

حالت زوالِ اخلاقيشان، باور دارند؛ در حاليكه جميعت احاطهكننده و نمايندگانشان همگي در جايگاه بندگي قرار دارند، [حفظ ظاهرشان] برايشان مهم

نيروهايِ ويرانگر لذت برَد؛ او در عوض، بايست « بيانِ نمادين » است. آن كه بنابر محدوديت به واسطهي تفكري وراي تراژدي، تربيت شده، نبايستي از

پيآمدها را به همراهانش ياد دهد. او بايست با ثبات و سرسختي، آنها را به سويِ سامانيافتن هدايت كند، در جهت تبديلشدن به ساماني در تقابل با

فاشيسم و مسيحيگري، [در تقابل با] هر ابژهاي جز ابژههاي پستشده از تحقيرِ دشمنانشان. چراكه، وظيفهي آنهاست كه پيشآمد را به تودههايي تحميل

كنند كه از همهي انسانها حياتي بندهوار را ميطلبند- پيشآمد، آنچه هستند را معنا ميدهد، جز آنچه، به واسطهي ناتواني در خواستن، از قبول آن سر باز

ميزنند.